سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

پویراز و عایشه گل میرن سر قرار و اونجا اسماعیل کارایل هم هست بحری میگه من با رابطه ی شما مخالفم و اسماعیل هم خوشحال میشه بحری میگه به پسرتون بگید دست از سر دخترم برداره پویراز میگه بابا من و عایشه گل خیلی همدیگرو دوست داریم اما بعدش بحری میگه من بابای تو نیستم بابات جفتت نشسته و میره عایشه گل هم دنبالش میره و میگه بابا این چکاری بود کردی؟ بحری میگه من با رابطتتون مخالفم و میره پویراز میاد پیش عایشه گل و اسماعیل هم میاد و میگه بهتره به حرفای بحری گوش بدید..صدرالدین میره پیش عشق جدیدش ولی خبر نداره زنش اونجاست و زنش زیر تخت قایم میشه و صدرالدین هم با معشوقه اش خوش میگذرونه...صفر هم برمیگرده عمارت بحری ولی رابطه اش با سما خرابه.

بحری میره پیش دسپینا و میگه نمیتونم به رابطم با تو ادامه بدم و دسپینا هم خیلی ناراحت میشه.

بحری به صدرالدین زنگ میزنه میگه بیا خونه حق با تو بود...پویراز و عایشه گل و ملتم باهم فکر میکنن که چکار کنن و قرار میشه عایشه گل بره از زیر زبون بحری حرف بکشه و گوشیشو روشن بزاره که پویراز و ملتم قضیه رو بفهمن عایشه میره سراغ بحری و میگه چرا اینکارو میکنی؟بحری هم میگه چون بابای پویراز عادل توپال هست و پویراز بازم به من خیانت کرد و بم نگفت عایشه گل هم میگه فکر کردی برا اون آسون بوده و بحری وقتی میفهمه عایشه گل میدونسته یه سیلی تو گوش به عایشه گل میزنه 😱😱😱😱پویراز هم میشنوه و سریع میره خونه بحری و بحری کلی عایشه گل رو سرزنش میکنه صدرالدین هم میرسه و قضیه رو میفهمه پویراز هم میاد و میگه تقصیر من بوده عایشه گل بی گناهه و همش تقصیر منه و بحثشون میشه و درنهایت بحری عصبانی میشه و پویراز و عایشه گل رو از خونه میندازه بیرون

منبع کانال تلگرام سریال پویراز کارایل



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خلاصه قسمت 35 سریال kara sevda (پایان فصل اول)

نیهان تو بیمارستان یاده 6 ساله پیش خودش با کمال میوفته که با هم خاطره داشتن که کمال میبرتش محلی که کل استانبول معلوم بوده و بهش میگه تو استانبول من هستی و هرگز جز تو هیچکسه دیگه رو دوست نخواهم داشت با تو میمونم و ولت نمی کنم و به لیلا میگه کمال امشب از من دور شد و به یکی دیگه قول داد نامزد کرد و نفسی که میکشم تو سینم سنگینی میکنه لیلا چجوری خودمو ببخشم ... زینب تو اداره پلیس میگه اوزان رو بازداشت کردن و کمال میگه وقتی فکره فرار بودین ای اتفاق میوفتاد چرا فرار کردین؟..طوفان هم به آسو میگه امیر اوزان رو گیر انداخت که خودشو تبرئه کنه ...اوزان هم زینب رو به خانوادش میسپره و کمال ازش میپرسه امیر گفت فرار کنید؟ اوزان هم میگه نه و زینب به کمال میگه تارک کمکشون کرد فرار کنن ..اوزان رو میبرن زندان و نیهان میفهمه و میخواد بره خونه و از دکتر در مورده تست حاملگی که داده بوده میپرسه اما امیر وقتی دکتر بهش میگه که نیهان حامله هستش به دکتر میگه شما بهش نگین تا من سوپرایزش کنم برادرش رو دستگیر کردن و خانواده خیلی بهم ریخته اجازه بدین این خبره خوب رو من بهش بدم برای همین دکتر میگه حامله نیستید ...امیر جلوی نیهان طوری وانمود میکنه که کاره باجگیره که اوزان رو دستگیر کردن و حتی گالیپ زنگ میزنه جوری حرف میزنه که انگار اون باجگیر تماس گرفته و برای خط و نشون میکشه گالیپ هم تعجب میکنه و امیر به نیهان میگه تارک بهشون کمک کرده فرار کنن ..کمال آسو رو میرسونه خونش و ازش میپرسه زینب با تو در اینمورد حرفی نزد و تو به چیزی شک نداری ..اونم میگه نه و وقتی کمال میره طوفان میاد و بهش میگه خودتو گول نزن نیهان همیشه تو زندگیت هست و نمیتونی با اون بجنگی این زندگی هست که در انتظارته زندگی با آدمی که عاشق یکی دیگه هست خیلی بده کاش با کمال خوشحال باشی اما نمیشی تو رو اونقدری که دوسش داری دوست نخواهد داشت ..اسو:تو رو هم دوست نخواهم داشت .. طوفان:تنهایی نباید تقدیرت باشه ..آسو :بله چون کمال با منه ..کمال از زینب میخواد که بهش بگه تارک و امیر چقدر تو این فرار دست داشتن ..زینب:امیر خبر نداره تارک هم فقط کمکمون کرد و تارک هم میاد و کمال بهش میگه با همدستی هم زندگی اوزان رو تباه کردین من برای اینکه بدون زندان محاکمه بشه همه کار کردم امیر نقشه کشید و تو هم پیادش کردی پاسپورت رو ازکجا آوردی؟تارک:به توچه ..کمال:باید اسمشو بدی . تارک:ولکان سیاه و زینب و میبره تارک خونه مادرش کمال هم از زهیر میخواد ولکان سیاه رو پیدا کنه از صالح هم میخواد کشتی رو پیدا کنه.

امیر از آسو میخواو بیاد خونه مژگان و به آسو میگه فکر میکنی مادرمون کدوممون رو کمتر دوست داره ..آسو:منو ..امیر:چرا از من متنفر شدی؟آسو:من با نفرت بزرگ شدم امیر:اگه با هم بزرگ میشدیم فرق میکرد..آسو:من خواهر تو نمیشم ..امیر:دشمن بودن راحتتره؟آسو میخواد بره امیر بهش میگه نیهان حاملست و میگه هرکاری میکنم نمیتونم عشق اونا رو تموم کنم قدرتم کافی نیست و آسو بهش میگه اگه تا اخره عنر بینشون پیوندی نباشه باید اون بچه از بین بره امیر:چاره دیگه ای ندارم ...گالیپ اسو و امیر رو تو خونه مژگان میبینه و به ادماش میگه حقی رو پیدا کنن ..نیهان میاد پیش کمال ... کمال: نمیتونم صداهای تو سرم رو ساکت کنم به اتفاقای امشب که فکر میکنم تو ذهنم احتمالات رو نمیتونم نادیده بگیرم امیر مثل ویروس به همه جام نفوذ کرده ...نیهان:منو مقصره همه این اتفاقات میدونی؟پس دلت یکم خنک بشه امشب بیشتر از اینکه حقم باشه تاوان دادم .. کمال:اوزان بخاطره حماقت خودش دستگیر شد ..نیهان:وقتی میگفتم نکن اینکارارو سعی کردم همینو بهت بفهمونم اوزان براحتی میتونه اشتباه کنه و کرد ارزششو داشت؟ کمال:دیگه الان صداتو نمیشنوم تلاش بیخود نکن ..نیهان:اگه میخواستی دلمو بسوزونی .سوزوندی اگه میخواستی بشکونی .شکوندی اگه انتقام میخواستی بگیری .گرفتی اینارو میخواستی؟جواب منو بده مثل سنگ واینستا گفتی اذیت نمیشی واقعا اذیت نمیشی؟ حتی یه ذره ؟کمال:از اینجا برو ..نیهان:من جوابمو گرفتم .. .. زهیر به کمال زنگ میزنه میگه تارک بهت دروغ گفته همچین آدمی وجود نداره ...فردا صبحش کمال میره خونه ای که اوزان قتل و انجام داده بوده نیهان هم میره و به کمال میگه :چرا اومدی اینجا؟کمال:اسلحه رو اینجا پیدا کردن ..نیهان:سوال من این نبود چرا اومدی اینجا؟ کمال:این یه بازی طراحی شده بوده فرارشون.لو رفتنشون.پیدا شدن اسلحه همش نقشه بوده ..نیهان:همینطوره همش کاره اون باجگیرست..کمال:تو اینو باور میکنی؟ نیهان:باورای من اهمیتی داره؟گوشات صدای منو میشنوه؟ کمال:این قضیه با بلاهایی که سرمون اومده فرق داره نیهان:نداره تو گوشت و استخون رو تمیتونی جدا کنی اینا همه به هم ربط داره از اینجا برو وجدان تیکه پاره تو رو نمیخوام از این به بعد باید تحمل همه اتفاقات رو داشته باشید آتیشی که به پا کردی رو تا آخر ببین چی میشه . کمال:با باز کردن آغوشت به امیر این آتیش درست شد با مقصر شناختن من سعی نکن خودتو تبرئه کنی و کمال میره .. امیر دارو میگیره نیهان رو بیهوش کنه ببره بچشو سقط کنن ..کمال با صالح و زهیر میرن بندر و یکی زهیر رو صدا میکنه فیکرت واقعا خودتی؟

زهیر یکنفر رو نگاه میکنه اما نشون نمیده .. صاحب قایق هم میگه من نپرسیدم اونا کی هستن اما ادمای مهمی بودن قایق اجاره کردن ...کمال به زهیر میگه یه چیزی شده ..زهیر:شده داداشم خیلی وقت پیش شده ...زینب میره ملاقات اوزان و نیهان و اوندر و ویلدان هم میرن ... کمال به لیلا میگه همه چی زیره سره امیره و زینب و تارک هم حمایتش میکنن..لیلا:ببخشید اما تو از لحاظ خیانت دیدن از خواهر و برادر از من خوش شانس تری ... کمال:اونا دارن به خودشون خیانت میکنن و خبر ندارن حالا تارک رو گول زد اما زینب چی؟ چرا ازش حمایت میکنه؟لیلا:شاید مجبوره.کمال:زینب؟چجوری مجبور شده؟ خواهره منو امیر چرا باید مجبور کرده باشه ... لیلا یاده حرفای نیهان میوفته که با زینب حرف زدم و گفتم ادامه نده اما اون انکار کرد هم اون هم امیر ...و لیلا به کمال میگه جواب تو پیش من نیست پیش زینبه ..کمال: پرسیدم جواب نمیده..لیلا:خوب نپرس از راههای دیگه بفهم ... امیر میاد دنبال نیهان دم زندان و کمال هم میاد سراغه زینب و اونو با خودش میبره خونه ..امیر تو قهوه نیهان دارو میریزه اونو میبره بچه رو سقط کنه ..کمال تو ماشین از زینب میپرسه امیر تورو با چی تهدید کرده؟ نقشه فرارت رو باور نمیکنم چون میدونستی اگه دستگیر بشین از شوهرت جدا میشی .. زینب:لو دادن مارو ..کمال:کی؟زینب:من از کجا بدونم؟ تو میخوای به امیر برسی اما اونم دوست نداشته اوزان دستگیر بشه اینقدرم آدمه بدی نیست ..کمال یادش میاد که زینب قبلا بهش گفته بوده امیر ادمه خطرناکیه و همه کاراش با برنامه هستش و از زینب میپرسه از کی فکرت در مورده امیر عوض شده؟ تو گفتی ادمه خطرناکیه ..زینب:وقتی از نزدیک باهاش زندگی کردم فهمیدم ... امیر نیهان رو میبره پیش اون کسی که بچه رو میخواسته سقط کنه آسو هم تعقیبش میکنه که مطمئن بشه و گالیپ بهش زنگ میزنه میگه میخوام ببینمتون و کمال متوجه نشه ...گالیپ به آسو میگه از دیدن من مثل اینکه ناراحت هستید میتونم خارج از محل کار آسو صدات کنم؟هر چی باشه سن پدرت رو دارم ..آسو:چه ربطی داره؟گالیپ:خواستم سوتفاهم نشه صمیمیتم تو جای دخترم هستی ... من در مورده رابطه شما و حقی متعجب هستم مثل مدر و دختر واقعی هستید..آسو:بله مثل بابام میمونه گالیپ از پدرو مادر آسو میپرسه اونم میگه بچه بودم از دستشون دادم ..گالیپ:ناراحت شدم من اگه دختری مثل شما داشتم تا نمیشناختمش نمیمردم شما چیزی از من نمیخوای از من بپرسی من کلی در مورده خانوادت پرسیدم تو نمیخوای بپرسی زنم رو کی از دست دادم ؟...آسو:خوب کی از دست دادین؟گالیپ:از دست ندادم تو هم خوب میدونی.

گالیپ یه پاکت میده دست آسو و میگه دلیل اینکه تورو صدا کردم زنم بود مادره امیر مژگان کوزجو اغلو میخوام اسم اون مدرسه رو بذارید مژگان و بازم دستور میده حقی رو پیدا کنن ..آسو میاد بیرون به امیر زنگ میزنه میگه گالیپ منو فهمیده و دیدارش با گالیپ رو میگه امیر هم میگه نگران نباش شک کنه از من میپرسه منم از تو دورش میکنم ....کمال تلفن زینب رو چک میکنه و مسیجهای پاک شده رو به کمک دوست صالح بر میگردونه و ازهمه چی باخبر میشه تافن رو میاره خونه میذاره تو کیف زینب و میره بیمارستان دنبال جواب تست پدری اوزان و زینب..امیر پشیمون میشه و بچه نیهان رو سقط نمیکنه و میگه تورو اذیت نمیکنم اگه قراره تورو بخندونه این بچه مادر میشی فقط کنارم بمون و تو ماشین میگه دلم برای بچه میسوزه اما یه بلایی سره باباش میارم و به طوفان میگه کمال رو بکشه و مادره طوفان رو هم گروگان میگیره ...نیهان مطمئن میشه حامله هستش و تو خیال خودش با بچش صحبت میکنه و با الیف هم حرف میزنه که قبلا پستشو گذاشتم و تصمیم میگیره به کمال بگه ..برای اوزان عکسهای زینب و امیر رو میفرستن و اونم به زینب زنگ میزنه که حرفاشو پست کردم قبلا. به نیهان زنگ میزنه و میگه من باید بیام بیرون زینب ..که اینجا نگهبان قطع میکنه تلفن رو ..اوزان رو مسموم میکنن و میبرنش بیمارستان کمال با تستی که نشون داده اوزان پدره بچه زینبه برمیگرده پیش زینب اما به زینب خبر داده بودن اوزان مسموم شده و داشته میرفته بیمارستان که کمال میگه برگرد تارک و بانو با هم ازدواج میکنن..اوزان تو بیمارستان یه نفر میاد پیشش اما نشون نمیده و بعد پرستار میره تو اتاق میبینه اوزان حلق اویز شده و میگن زندانی خودشو دار زده و اوندر سکته میکنه

گالیپ میره پیش حقی و میگه عاشق مژگان تو بودی؟حقی:منو چجوری پیدا کردی؟گالیپ:پسرم و آسو رو بالای سر زنم دیدم فکر میکردم پسر دارم اما من به دختر دارم آسو دختر منه؟جواب بده و حقی میگه تو فکر میکنی من از مرگ میترسم؟ گالیپ:همه میترسن حقی جواب منو بده از من چی میخوای؟آسو دختره منه؟حقی میگه نیست و خودشو میکشه ..صالح به آسو خبر میده که کمال در مورده زینب همه چی رو فهمیده و اسو هم میره سمت کمال ...کمال به زینب میگه بشین کارت دارم ..زینب:دارم میترسم چی شده من داشتم میرفتم بیمارستان پیش شوهرم تو منو برگردوندی ..کمال:اینقدر رو اوزان حساسی؟زینب:خوب اره اون الان به من احتیاج داره..کمال:چی داری میگی زینب؟من همیشه به تو اعتماد کردم گفتم بهت تهمت زدن گفتم انقدر ظالم نیست که ما رو تو قبر کنه و یه تست رو نشون میده میگه اوزان پدره بچت نیست تو از کی داری به من دروغ میگی صرفا چون خواهرمی از کی داری دروغ میگی چون میدونستی بفهمم باباش کیه چیکار میکنم؟ یا نتونستی اعتراف کنی که حق با نیهانه؟ یاامیر بهت گفته بود این گناه رو پنهان کنی ؟چرا از پشت بهم خنجر زدی؟چرا؟زینب:فکر کردم عاشقم شده برای انتقام از تو ازم استفاده کرد منم کم آوردم کاره احمقانه ای کردم حتی خواستم خودمو بکشم اما پیشنهاد ازدواج اوزان رو قبول کردم از امیر متنفرم و کمال بهش میگه اون برگه واقعی نبود من ساختمش و هممون رو تموم کردی و میره سراغه امیر..امیر هم میفهمه بچه از اوزانه و میگه خیالم راحت شد و کمال زنگ میزنه کجایی میگه خونه هستم و بیا ببینم و به طوفان میگه کمال داره میاد و بکشتش و کمال میره میزنتش و حرفاشون رو پست گذاشتم قبلاو تو درگیری امیر ماشه رو میکشه تیر بهش میخوره کمال به ملیس زنگ میزنه و خودشو معرفی میکنه میگه من امیر کوزجو اعلو رو کشتم من کمال سویدری و میاد بیرون آسو میرسه دست خونیه کمال رو میبینه و میره تو خونه و نیهان میرسه بهش زنگ میزنن میگن اوزان خودکشی کرده و کمال بهش میگه :همه چی رو از روز اول میدونستی اما ساکت موندی تو هم با اون فرقی نداشتی که نیهان داد میزنه اوزان داداشم خودکشی کرده تقصیره توئه تو برادرم رو نه منو کشتی و زینبم میفهمه ......

پایان- پایان-منبع پیج اینستاگرام turkey.serial



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

پویراز و عایشه گل از خونه ی بحری میرن و عایشه گل بدجور عصبی هست پویراز هم دلداریش میده.

تاشکافا امینه رو میرسونه خونه و یه لباس ورزشی برا عیسی گرفته و میده به امینه که بده به عیسی امینه هم میده و عیسی خیلی خوشحال میشه.

بحری هم داره اخبار مربوط به اسماعیل کارایل رو میبینه که صدرالدین میاد و بحری از صدرالدین معذرت خواهی میکنه ولی بش میگه عاقل باش صدرالدین هم میگه همین که پویراز رو نبخشی کافیه.

صفر میره پرورشگاه که از بچه های پرورشگاه خداحافظی کنه.

عایشه گل و پویراز میرن خونه ی پویراز، عایشه گل ناراحته و میگه امشب برای اولین بار ازش سیلی خوردم،بخاطر تو...پویراز هم میگه من به خاطر تو گلوله میخورم حالا یه سیلی خوردی فقط😂و کلی مسخره بازی درمیاره که عایشه گل ناراحت نباشه.

ذوالفقار میره پیش ملتم و بش میگه از اینجا برو من نگرانتم ولی ملتم میگه من کی هستم که نگرانمی!عشقتم یا خواهرتم؟؟ذوالفقار هم میگه دوستمی..ملتم هم عصبی میشه و بحثشون ذوالفقار هم میره.

صفر میره از بچه ها خداحافظی کنه که میبینه بچه ها خیلی بش عادت کردن و دیگه خداحافظی نمیکنه.

صدرالدین میره پیش سما و با سما دردودل میکنه و میگه عاشق یکی دیگه شدم.

ذوالفقار و تاشکافا و صفر میرن کبابی و تاشکافا بخاطر اون بزغاله که نگهش میداره گوشت نمیخوره و فقط سالاد میخوره،ذوالفقار و صفر هم مسخرش میکنن بحثشون میاد رو ملتم و ذوالفقار و ذوالفقار میگه من ملتم رو دوست ندارم فقط یبار لبامون باهم تماس داشت تاشکافا و صفر هم کلی سربسرش میزارن(این تیکه واقعا خنده دار هست).

صدرالدین میره بخوابه که سوگل میخواد بش نزدیک بشه ولی صدرالدین بش توجه نمیکنه.

صبح:بانو از کلینیک مرخص میشه ولی همش داره نقش بازی میکنه و خوب نشده،زنگ میزنه به پویراز و میگه بیا ببینمت پویراز هم میره.

بحری به همه میگه اسماعیل کارایل باید امروز بمیره ولی سما و مته میگن اینطوری نمیشه و مخالفن ولی بحری فقط میگه باید بمیره.

پویراز میره پیش بانو و بانو میگه سینان رو میخوام و نباید عایشه گل رو هم ببینه پویراز اعصبانی میشه بانو میره تو اتاقش و پویراز هم دنبالش میره بانو همه چیز رو بهم میریزه و پویراز میگه تو هنوز مریضی و میره بعد از رفتن پویراز بانو به خودش مشت میزنه و خدمتکار هم فکر میکنه پویراز بانو رو زده.

منبع کانال تلگرام پویراز کارایل



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

سما زنگ میزنه به عایشه گل ولی بحری میاد و گوشی رو ازش میگیره و میگه بار آخرت باشه که زنگ میزنی بش سما هم میگه هرچی شما بگید.

ملتم و ذوالفقار همدیگرو میبینن و ملتم میخواد از ذوالفقار حرف بکشه ولی نمیتونه و اعصبانی میشه و میره،ملتم به پویراز زنگ میزنه و میگه بابا امروز میاد حالا چکار کنیم؟پویراز هم کلافه شده.

دسپینا میره دیدن بحری و میخواد مانعش بشه ولی بحری قبول نمیکنه،دافنه هم همراه دسپینا میاد و با صفر تو حیاط حرف میزنه،سما هم از پنجره نگاشون میکنه صفر هم متوجه میشه..دسپینا به بحری میگه اگه بلایی سرتون بیاد چی؟بحری میگه قبر من خیلی وقته آمادست،دسپینا هم ناراحت میشه و با دافنه میره.

سینان هم تو مدرسه باز دردسر درست میکنه بخاطر اینکه پلین با یه پسر دیگه دوست شده و به عایشه گل خبرمیدن و عایشه گل هم میره مدرسه ی سینان که بانو هم میاد و سینان رو با خودش میبره.

صفر و تاشکافا و صدرالدین و ذوالفقار میرن سراغ اسماعیل کارایل و ماشین اسماعیل کارایل رو به رگبار میبندن ولی بعدش میفهمن اسماعیل تو ماشین نیست،پویراز با یه نقشه باباشو نجات داده و اونو سوار یه ماشین دیگه میکنه ولی بیخبر از اینکه بحری شخصا در تعقیب پویراز هست.

پویراز باباشو میبره خونه ی قدیمیشون،ملتم هم اونجاست و پویراز و ملتم میگن از همه ی نقشه هات خبر داریم چرا بابای بحری و پسرشو کشتی؟چرا ملتم رو دزدیدی؟چرا میخواستی سینان رو بکشی؟با قاچاق چی ها چکار داری؟...اسماعیل کارایل میگه من مجبور بودم بابای بحری رو بکشم چون اگه نمیکشتمش منو از خانواده طرد میکردن و همش تقصیر بحری بوده که من شما رو ول کردم رفتم چون همش دنبالم بود بقیه ی کارا رو هم افق بدون اطلاع من انجام داد..ملتم حرفای باباشو باور میکنه ولی پویراز نه.

بابای عیسی پیداش میشه ولی با اعصبانیت میاد خونه،تاشکافا امینه رو میرسونه خونه و شوهر امینه تو خونه منتظر هست و وقتی امینه میاد چندتا عکس از امینه و تاشکافا رو میندازه جلوش(این عکسا رو سوگل براش فرستاده)

بانو هم به خدمتکارش میگه بیرون با پویراز قرار دارم ولی میره به یه نفر پول میده که کتکش بزنه.

@poyrazkarayel_series



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

خدایا بی دلیل و با دلیل دوستت دارم

آخر دوست داشتنت دل می خواهد نه دلیل

دل اگر گاهی کم آورد با بودنت دلیلم باش

تو که باشی کافیست، تو فقط باش

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

میان آرزوی من و تو، و معجزه خداوند

 دیواریست به نام ایمان و اعتماد پس

 اگر دوست داری به ارزویت برسی باتمام

 وجود به او ایمان بیاور و اعتماد کن



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خداوند

هیچ کس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمیکند...

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

گرفتی جمله بالا رو؟؟ حالا هی بگو خدا خدا چرا من اخه، چرا من فقط مشکلات دارم
:)))
 


ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خدایا در این ماه بهره‏ ام را از برکت هایش کامل گردان

و راهم را به سوى نیکی هایش هموار نما، و از پذیرفته‏ خوبی هایش محرومم مساز، اى هدایت‏ کننده به سوى حق آشکار

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

تلنگر

در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند،

بچّه ها نمی توانند بزرگ شوند! شاید قد بکشند،

امّا بال و پر نخواهند گرفت ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خداوندا به حق این دعا ها

برس بر داد ما خونین جگر ها

به ما بیداری دل را عطا کن

که درد و رنج و ماتم هست بسیار

بجویم چهره ات در هر چه جویم

ببویم بوی تو در هر چه بویم

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

کاش نامت باران بود… 

آنوقت تمام مردم شهر هم

برای آمدنت دعا می کردند…!



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خدایا

مرا در این ماه به برکتهاى سحرهایش آگاه کن

و دلم را با روشنایى انوارش روشنى بخش

و تمام‏ اعضایم را به پیروى آثارش بگمار

به نورت اى نوربخش دلهاى عارفان

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

عشق بزرگترین هدیه جهان به انسان است یا فراموشی؟ :)



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

میشه خدا رو حس کرد / تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق و / گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم / بی اعتقاد می ره

هفتاد سال عبادت / یک شب به باد می ره

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ! ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﻭ ﮔﺮ ﺩﺭ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ،ﺗﮑﯿﻪ ﺟﺰ ﺑﺮﮐﺒﺮﯾﺎ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ ……

ﺍﮔﺮ ﺟﺰ ﺑﺮ ﺗﻮ؛ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻟﺬﺕﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ …….

ﻭﮔﺮ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﺎﻥ ﻣﺒﺘﻼ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﺍﮔﺮ ﺍﺳﻤﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ ،

ﻣﻦ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﻢ .……

ﻭ ﮔﺮ ﺩﺭ ﻧﯿﮏ ﺭﻭﺯﯼ؛ﻏﻔﻠﺖ ﺍﺯﺷﮑﺮ ﻭ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﺍﮔﺮ ﻟﻐﺰﯾﺪﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﭘﺎﯾﻢ ، ﺑﺒﺨﺸﺎﯾﻢ.

ﻭ ﮔﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺵ ﺯﯾﺮﻡ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﺎﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮐﺮﺩﻡ ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ

ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ......

ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮﯾﯽ ﻋﺸﻖ ﺁﻓﺮﯾﻨﺎ،ﻣﻦ ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ]