سایت بهترین ابزار


 

 

 

 

 

 

نگاهی به نظرات سه گوینده دربارۀ "آیا باید داستان ایرانی خواند"

(قسمت اول)

با توجه به نظرات هر سه گوینده یک واژۀ کلیدی وجود دارد و آن چیزی نیست جز «تکثر». گویندۀ اول می گوید: «...دهۀ چهل و پنجاه تعداد نویسندگان ما و تعداد کتاب هایی که چاپ می شد این قدر زیاد نبود...داستان نویسان آن دوره ما کم وبیش یکدست بودند و نگاه و آرمان شان به هم نزدیک بود. حالا اصلاً این طور نیست و ما متکثر شده ایم...» این به این معنی است که گوینده پذیرفته است که صداهای گوناگونی وارد حوزۀ ادبی شده اند. اما اگر از گویندۀ دوم که تاحدودی طرز متکثر شدن را به شکلی دور از موضعی خاص و به نحوی نظری تشریح می کند، بگذریم، گویندۀ سوم، درواقع، در جواب گویندۀ اول می گوید: «...من با این استدلال موافق نیستم که امروز تعداد نویسندگان زیاد شده و تکثر به وجود آمده...» در این جا قصد من این نیست که بگویم کدام یک از این نظرات درست و کدام نادرست است، اما آنچه در نظرم حائز اهمیت است این که هر سه گوینده با به کارگیری همین واژه، به طور غیرمستقیم،  از قلمرویی می گویند که ژانر ادبی رمان برای شکل گیری خود نیازمند آن است. همان طور که گویندۀ دوم می کوشد جنس فضای این نوع ادبی را در همان توضیحات کوتاه خود بیان کند. گویی وارد نوشتاری با سه راوی شده ایم که نه تنها می کوشد خود را تا سطح متن بالا بکشد، بلکه در به در دنبال رانه ای می گردد که گویی قرار است برای به کار انداختن رمان، نه در جهان واقعی، نه در جهان رمان، بلکه در فضایی "روایت نشده" ساخته شود. اما آنچه در اصل اتفاق می افتد، نه آن متنیت است، و نه آن رانه، بلکه به طرزی اجتناب ناپذیر توسل به مدلی است که راوی ها حتی برای تشریح معضلات چنین حوزه ای از آن استفاده می کنند. و آن مدل غرب است. این درواقع، "ماتزدگی" در برابر مدلی است که به آن راوی ها(به طور کلی هر راوی ای از این دست) تعلق ندارد.  از یک طرف، در وضعیت ماتزدگی اند، از طرف دیگر، در وضعیتی، به قول ژرار ژنت، روایت گیری(Narratee). روایت گیر جایگاه گیرنده را در متن پر می کند. به دلیل این که در برابر آن مدلِ روایتِ حاضر و آماده، هم در مقام مصرف کننده اند، هم در مقام شنونده. شنونده ای که گویی تعریف شکل مصرفش را نه از زبان فردی دیگر بلکه از زبان خودش می شنود. در چنین وضعیتی که ذهن از یافتن راه حل عاجز مانده است، به تنها چیزی که احتیاج دارد پذیرش تکثر به جای ماتزدگی است. اما متأسفانه نگاه ذهن به تکثر هم در وضعیت ماتزدگی است. ذهن ماتزده توصیف گر صرف است، نه روایتگر یا سازندۀ روایت. گلشیری حق داشت که می گفت: اغلب نویسنده ها حکایت می نویسند نه داستان. این همان چیزی است که گویندۀ دوم به شکلی دیگر می گوید: «چرا با رمان ایرانی نفسمان تنگ می شود؟ چون بلد نیست جهان را گشوده کند...» به احتمال قوی، این کلمه "گشوده" همان بازنمایی داستانی است. و اگر چنین است، درواقع، اشاره به فن و تکنیک است و توجه به تئوری. تا آن جا که می دانم، و خود شاهد آن بوده ام، اغلب نویسنده ها و حتی برخی از منتقدها نظر مساعد و مثبتی به تئوری ادبی ندارند. و چون تعداد این افراد بسیار زیاد است، به همین دلیل، می توان یکی از دلایلی که «با رمان ایرانی نفسمان تنگ می شود» همین بی اعتنایی به تئوری ادبی و حتی دشمنی با آن است. بحث از بازنمایی به همین جا ختم نمی شود. به دلیل این که ما به عنوان هم منتقد، هم نویسنده، بدانیم که چه چیزی قرار است بازنمایی شود. گویندۀ دوم به درستی از «من»های مختلف  در علوم انسانی و حوزۀ ادبیات نام می برد. بعد در جایی این پرسش را مطرح می کند: رمان ایرانی چقدر توانسته میان واقعیت و تخیل، من و دیگری، امر زیسته شده و امر جهان شمول رابطه برقرار کند؟ و خود پاسخ می دهد(پاسخی با سویه های گوناگون که به آن ها پرداخته نمی شود): «ایرانی امروز در دیگر وجوه زندگی اش نیز خودش را نمی پسندد و ای بسا در ادبیات نیز رمان غربی را بپسندد که با آن به جایی دیگر می رود. او دوست دارد از خودش فرار کند و این نشان می دهد که رمان ایرانی او را خیلی زیاد به یاد خودش می اندازد. رمان ایرانی جا به جا ما را به یاد خودمان می اندازد.» این نتیجه گیری به این دلیل درست است که ما را به علت، یا به همان واژۀ کلیدی، که مطلب را با آن شروع کردم رهنمون می گردد: «تکثر». در این جا پرسشی که مطرح می شود این است که آیا ما واقعاً متکثر شده ایم(گویندۀ اول) یا  نشده ایم(گویندۀ سوم)؟ در پاسخ به این پرسش دوباره به گفته های گوینده ها برمی گردم. گفته هایی که سایه ای از ناگفته ها بر آن ها افتاده است. گویندۀ اول(این جا گوینده در مقام نویسنده حرف نمی زند، بلکه در مقام خواننده ای سخن می گوید که بنابه دلایلی حق را به نویسنده می دهد): «تا کجا می توانیم از همه افراد توقع داشته باشیم که نه با جای دولتی کار کنند، نه به ناشر اعتنا کنند، نه به انتشار کتاب شان فکر کنند. مگر نویسنده کیست؟ آدم آهنی یا قهرمان است؟ چرا باید این قدر نخبه گرایانه به نویسنده نگاه کنیم؟» در این حرف ها هم رد پای همان سایه دیده می شود. به دلیل این که نخبه گرایی با موضع سیاسی خلط شده است. و سؤال این است که  این نخبه گرایی چیست که گوینده آن را تا این حد شماتت می کند؟  آیا معنایش دخالت نویسنده در سیاست است؟ آیا داشتن یک موضع سیاسی به معنای نخبه گرایی است؟  این گفته به متنی می ماند که عمداً یا سهواً چند جمله از آن حذف شده باشد. اما در عین حال، اشاره به این مسئله دارد که نگاه ذهن ماتزده نه به افق بلکه به نقاشی یک افق است. چنین ذهنی نمی تواند بگوید: «ما متکثر شده ایم...» و اگر چنین می گوید به دلیل وجود همان ماتزدگی است. به دلیل این که در وضعیت ماتزدگی، «تکثر» جزو خیال است، نه واقعیت. پس گوینده اول با ناگفته هایش گفتۀ گوینده سوم در خصوص «تکثر» را تأیید می کند. و گویی هردو همصدا با گویندۀ دوم می گویند: «ما تا حد زیادی خودمان را دوست نداریم...» اما آیا این به معنای عدم تکثر است؟ به نظرم باوجود همۀ این ها، تکثر در جامعۀ ما رخ داده است. اتفاقاً ما در مرحله ای هستیم که تکثر خودش را اگرچه اندک نشان داده است. اما امر بغرنج این نیست که تکثر خود را نشان داده، بلکه دشواری کار این است که به جای پذیرش این تکثر در مرحلۀ رقابت و به رخ کشیدن این صداهای ضعیف هستیم. ما بی هیچ پشتوانه و پشتیبانی می کوشیم تفاوت صدایمان را به گوش ها برسانیم. اما صدای همدیگر را نمی پذیریم. این پارادوکس عجیبی است که ما در همان سطح که صدایمان را بی آن که صدایی دیگر را به رسمیت بشناسیم، می کوشیم مستبدانه به گوش ها برسانیم. صدا ممکن است متفاوت باشد، اما از طریق واکنشی استبدادی عرضه می شود. شاید به همین دلیل گویندۀ سوم می گوید: «مسئلۀ اولیۀ ادبیات ما این است که دیگر قادر به خلق امر نو نیست، قادر به کنش گری نیست، ادبیات داستانی ما امروز واکنشی است.» درواقع، فرستنده های بالفعل یا همان نویسنده ها، مثل مردم معمولی، همه چیز خوب و بد را یکجا تجربه می کنند یا نمی کنند. از این نظر، همگی تقریباً شبیه هم اند. چنین شباهتی هرگز نمی تواند «تفاوت» یکی دو صدای دیگر را به رسمیت بشناسد. و این گفته های مغشوش گویندۀ سوم، در نهایت عجز به زبان می آید، در نهایت عجز و ناتوانی در ارائۀ راه حل: «اگر ما نمی توانیم به واسطۀ فلسفه جهانی بیندیشیم، از طریق ادبیات، امکان اندیشیدن داریم. شاید یکی از مهم ترین راه ها برای تفکر ما، و تنها راه تغییر در اوضاع ادبیات باشد، به شرط آنکه آن را جدی بگیریم، که نمی گیریم...» اما اندیشیدن از طریق ادبیات به چه معنی است جز این که تئوری را جدی بگیریم؟ فلسفه ادبیات همین است. اما بحث در شرایط حاضر ابداً این نیست که ما چیزی را جدی بگیریم. عملاً و علناً ما چیزی را جدی نمی گیریم(ما اول باید خود جدیت را جدی بگیریم). گاهی حتی تعمدی است. و این درواقع، برمی گردد به این که ما اساساً «تکثر» را جدی نمی گیریم. من تو را به عنوان صدا جدی نمی گیریم، تو من را و ...و «رمان ایرانی جابه جا ما را به یاد خودمان می اندازد...» یعنی انعکاس یافتن این "جدی نگرفتن ها" در ژانرادبی ای همچون رمان و داستان ما...در چنین شرایطی، گویندۀ اول به رغم آن که پیش تر گفته است: «ما متکثر شده ایم...» می گوید: «داستان نویسی متوسط را باید گسترش دهیم...» در این جا آیا تأکید بر کمیت است یا کیفیت؟ یک گوینده در مقام نویسنده چطور می تواند چنین نسخه ای برای ادبیات بپیچد؟ مگر داستان نویسی ماشین تولید جوجه های هم­شکل است؟ ما حتی نمی توانیم بگوییم باید صدا تولید کنیم. فقط باید زمینه را برای نشو و نمو صدا فراهم ساخت. آن زمینه به منزلۀ حمایت از «تکثر» است. اتفاقاً یکی از دلایلی که باعث شده «بخش عمدۀ ادبیات مفلوک» شود همین گسترش داستان نویسی متوسط و مهم تر از آن حمایت از این گسترش است. یک شکل کردن ادبیات به معنای حمایت آشکار از سانسور است. چرا فکر می کنیم هر کسی با گسترش داستان نویسی متوسط مخالفت می کند نخبه گراست؟ باید به وظیفۀ (این کلمه را با احتیاط به کار می برم)ادبیات رجوع کرد. همان طور که می دانیم بنیان هنر و ادبیات "تفاوت و تمایز" است، نه "شباهت".  اتفاقاً یکی از عواملی که مخاطب ایرانی را به خواندن آثار غربی ترغیب می کند تفاوت زندگی ما با بخش عمدۀ شکل زندگی آن هاست. آن ها، در عین این که اندیشه و تکنیک را یکجا دارند در این مورد به خصوص کار چندانی انجام نمی دهند؛ چون اساساً شیوۀ زندگی شان با ما تفاوت دارد. و همین «تفاوت» برای مای ایرانی جذاب به نظر می رسد؛ یعنی چیزی است حاضر و آماده. اگر «رمان ایرانی ما را به یاد خودمان می اندازد» و آزارمان می دهد، به این دلیل این است که همه تلاش ها در سطح کار صورت می گیرد، با همۀ شباهت هایی که در سطح و صورت وجود دارد. وگرنه عمیق تر می توان شد. می توان به ژرفا رفت. آن وقت گسترۀ شباهت محدود خواهد شد، و کار تا حدود زیادی منحصر به فرد و جذاب. قطع امید از کاربست افکار و ایده ها و شیوه ها آن جا صورت می گیرد که برای ما محدوده تعیین می شود وگرنه این به این معنی نیست که راه به آخر رسیده است و این پایان جاده و مسیر رمان ایرانی است. مدل پیشنهادی عقیم است. و برخی می کوشند خود و رمان خود را با همین مدل همسان کنند. در این صورت نمی توانند خود را برای رقابت با رمان دنیا آماده کنند. و «قادر به خلق امر نو» نمی توانند باشد. به دلیل این که آنچه در حال حاضر وجود دارد نه تنها با جهان فاصله دارد بلکه با بخش اعظم ذهن خود نویسنده ها و حتی معنای نویسندگی هم فاصله دارد.

 

*ماتزده، واژه ای برگرفته از قصۀ بلند "سایه بین و مینو آگاهی" از کاظم تینا.



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

گفتند: تا آخرین لحظه دست بر نداشت

از عشق پاکی که جز دردِسر به سر نداشت

رد شد از آتش شبی با دو بال شعله‌ور

آن دم کسی جرات یک لحظه خطر نداشت

در خشکسالی، هجوم یکریز دشنه‌ها

راهی به جز قطع دست و پای تبر نداشت

او در افق دید پرواز یک پرنده را

از راز آن لحظه‌ی کوچ خود خبر نداشت

در کوله‌اش موج می‌زد عطر دعای صبح

گفتند : او بیش از این‌ها بارِ سفر نداشت

**

آرامشی در نگاه او گشت ته‌نشین

از لذّت آن خدا هرگز چشم برنداشت

"مهری حسینی" 13/ 9/ 1391



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

اعتراف چشم‌هایم یک نیاز ساده بود

عشق امّا این وسط فکر دلم افتاده بود

در نگاهت التهاب عشق جاری بود و من

تازه فهمیدم بهانه دست این دل داده بود

اتّفاقی خوب بود آن روز وقتی آمدی

دل برای با تو بودن تا ابد آماده بود

دیده بودی در هوای کوچه‌باغ خاطرت

چشم‌هایم روز و شب به ابتدای جاده بود

اشک‌های شعله‌ور را کرده‌ام باور شبی

انتظار عشق از چشمان من هم ساده بود

**

دل سپرده‌ام به دست مهربانی‌های تو

آه می‌میرم بفهمم زیر پا افتاده بود

***

23 / 8 / 1391 "مهری حسینی"

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

نگاه مادر از اندوه زرد است

غرور خسته‌اش لبریز درد است

برای سرخی فرجام عشقت

سراپای نگاهش آه سرد است

 

***

دل از داغ غروبت با خبر شد

نگاه مادر از غم در به در شد

دل حسرت نشینش بر سر راه

نشست و تار و پودش شعله‌ور شد

 

***

"مهری حسینی" 21 / 8 / 1391



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

آهنگ سفر کرد

مرد اقیانوس

آن سوتر

به انتظار نشسته او را

سوسوی فانوسی

***

وقتی گریزی نیست

برای 

سال های خسته‌ی انتظار

تسلیم رویای پرواز می‌شود

نسل آفتاب

***

در سراشیبی حادثه‌ای گنگ

به آفتاب و نخل

می اندیشد زمین

و من

چشم به راه

سرنوشت گام هایم هستم

***

"مهری حسینی"12/7/91



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

 

کامبیز جان !   ( زرتشت عزیز و مهربانم  _  وبلاگ مالیموس _) داغت تا ابد بر دلم سنگینی خواهد کرد. هرگز مهربانی هایت را فراموش نخواهم کرد. تو را به خدا می سپارم و از خدا می خواهم بهشت را ارزانیت دارد و  جایگاه نیکویت پاداش تمام خوبی هایت باشد . عزیز دل همیشه به یادت خواهم بود و بدان که تا ابد داغدار یک دنیا مهربانی ام.

یادت و نامت جاودانه باد



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

تقدیم به کامبیز عزیزترین و بهترین و صمیمی ترین دوستم.

کامبیز جان خیلی زود به سمت بهشت خدا پر گشودی و دلم را در غمت  اندوهبار ساختی.  عزیز دل دست خدا به همراهت و جایگاهت نیکو.

 

سکوت کوچه سر شد بی تو عمری

و این دل در به در شد بی تو عمری

تو رفتی ، من شکستم ، خاطر شهر

از این غم با خبر شد بی تو عمری

×××

نفس های زمین بی تو چه سرد است

غروب حادثه لبریز درد است

میان کوچه های خاطره ، دل

به دنبالت غریبی دوره گرد است

×××

" مهری حسینی"



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

خدایم در بهار یک سپیده 

تو را سهم نگاهم آفریده

تو آن عشق سراپا التهابی

که در جان و دلم یکجا وزیده

***

بهار عشق در آیین گل هاست

شکفتن در نگاه عشق زیباست

چرا می ترسی از پایان این کار ؟

دلم ایمان بیاور عشق تنهاست

" مهری حسینی"



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

کردستان من

 

باز کردستان من آتش گرفت

رنج بی پایان من آتش گرفت

آه های سرزمینم شعله ور

شد نگاه بی پناهش در به در

ملتهب شد زخم های پیکرش

خون من شد سهم چشمان تَرَش

زخم پشت زخم بر روحش نشست

داغ پشت داغ بغضش را شکست

تا ابد با زخم های ریش ریش

می کند از داغ دل گیشو پریش

آه کردستان من آرام باش!

روح بی سامان من آرام باش!

خوب می فهمم تو را ایمان من !

سربلند ِ پاک ، کردستان من !

آه های شیمیایی رنگ و بو

از حلبچه مانده در عمق گلو

مانده تا انفالِ غم در یاد مرگ

می شوی با داغِ دل همزاد مرگ

گوش هایت پر شد از آهی حزین

از نفس های غم آلود زمین

حنجره ات زخم دارد، وایِ من !

ناله ی سردشت دارد نای من !

سرفه هایت رنگ خون دارد هنوز

طرحی از جنس جنون دارد هنوز

***

آه اکنون زخم کوبانی ست این

پاره ای از روح انسانی ست این

طرح شومِ نفس شیطانی ست باز

فکر خشم و جنگ و ویرانی ست باز

داغِ این زخمی که بر پیشانی ست

ناله ی تفتیده ی کوبانی است

مرد و زن در سایه سار آفتاب  ِِ

سر به پایت می دهند ای حس ناب

هر رگِ حلق تو یک رشته طناب

می کشد دل را به سمت آفتاب

هر رگی تا شد جدا از گردنت

دار خواهد شد برای دشمنت

در گلویت مانده آهی پر نفس

دور خواهد کرد ، از تو خار و خس

سرزمینم تا ابد آزاد باش !

روح بی تابم غرور ماد باش!

" مهری حسینی "



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

چه شوری در سرم افتاده امشب!

که آتش درپَرم افتاده امشب

چه سنگین است بار دردهایم

دلم در بسترم افتاده امشب!

«مهری حسینی»

از کتاب مجموعه دوبیتی های عاشقانه سکوت کوچه



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ]