سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

بزرگترین اقیانوس دنیا "آرام" است

پس تو هم آرام باش تا بزرگترین باشی

خدا

 را به خدا بسپار 

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

خداوندا

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی

و نه آنقدر بدم که رهایم کنی …

میان این دو گم شده ام

هم خودم و هم تو را آزار می دهم …

هر چه تلاش کردم نتوانستم

آنی شوم که تو می خواهی

و هرگز دوست ندارم

آنی شوم که تو رهایم کنی …

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن ...

 امین یارب العالمین



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

توجه   

لطفا ادامه مطلب برید و متن رو بخونید 

چند کلمه حرف با پدر و مادر های آینده 

 

 ------------------------------- مقدمه --------------------------------------

قبول دارید که پــــــدر خوب بودن یک مهارت کسب کردنی هست؟

قبول دارید که مــــادر خوب بودن یک مهارت به دست اوردنی هست؟

قبول دارید که همسر خوب بودن یک مهارت اکتسابی هست؟

و اینکه

قبول دارید برای اینکه راننده خوبی باشید باید مهارتش رو کسب کنید؟

 

از یک دوستی پرسیدم " فرض کن یک پدر بدون گواهی‌نامه و بدون داشتن مهارت رانندگی، سوار ماشین میشه و داخل شهر میره، زنش و 2 بچه‌اش هم داخل ماشین هستند. حالا به نظرت این کار منطقی است؟ به نظرت خطرناک نیست؟ "

بهم گفت " این کار دیوانگیه"

 --------------------------------------------------------------------------------

شماها برای اینکه یک راننده خوب باشید چه‌کار می‌کنید؟ برای به دست آوردن این مهارت چه اقداماتی انجام می‌دید ؟؟

خب معلومه، آموزشگاه‌های رانندگی ثبت‌نام می‌کنید و دوره هاش رو باید بگذرونید تا گواهی‌نامه بگیرید.

اگه گواهی‌نامه هم نداشته باشی پلیس شما رو جریمه میکنه

می‌بینید، الان شما میگید این چیزهای پیش‌پاافتاده رو همه میدونن که ولی خب چرا من میگم؟

 

کدوم از شماها برای پدر خوب بودن، برای مادر خوب بودن، برای همسر خوب بودن رفتید کسب مهارت کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  اصلاً تابه‌حال بهش فکر کردید؟

بالاخره همه ما در این دنیا یک روزی راننده خواهیم شد، قطعاً بدون گواهی‌نامه راهنمایی و رانندگی جرئت نشستن پشت صندلی رو نداریم ولی اگه من بگم که خیلی از شماها قرار هست بدون گواهی‌نامه زندگی وارد زندگی مشترک بشید چی؟ حتی ممکنه خیلی از شماها تا الان واردشده باشید.

اون کسایی که والدین یا همسر خوبی هستند، مهارت دیدن، ممکنه توسط والدینشون، مثل پسری که توسط پدرش آموزش رانندگی میبینه.

 

خیلی از شماها که با پدر و مادرتون زندگی می‌کنید توی فکرهای روزانه خودتون میگید که کاش زود ازدواج کنم و اون زندگی که خودم دوست دارم رو تشکیل بدم، خیلی از شماها که فرزند ندارید میگید که اگه فرزند بیارم اون کاری که خودم دوست دارم رو میگم انجام بده اون طوری که خودم دوست دارم تربیتش میکنیم، فرزندم رو آدم موفقی می‌سازم و این فکرهایی که خیلی‌ها دارن

مثل این میمونه که گواهی‌نامه نداری و روی مبل نشستی، چشم هات رو بستی، داری فکر میکنی که فرمان ماشین دستت هست، استارت ماشین‌رو می‌زنی و توی ذهنت تصور میکنی که داری رانندگی میکنی، ولی واقعاً مگه تو راننده خوبی هستی؟

 

چرا خیلی از ماها بدون داشتن مهارت، زندگی مشترک تشکیل میدیم؟؟؟

چرا الان خیلی از پدران و مادران ما در زندگی مشکل دارن؟

چرا آمار طلاق انقدر بالاس؟

چرا باید بچه‌های ما در محیطی لبریز از نزاع و دعوای والدین رشد کنند؟

آیا به آسیب‌هایی که به بچه‌ها میرسه فکر کردید؟

آیا میدونید هفت سال زندگی یک فرزند مهم‌ترین سال‌های زندگی‌اش هست؟

آیا میدونید پایه‌های اخلاق و رفتار و حتی نگاه به زندگی یک کودک در هفت سال اول شکل میگیره؟؟

 

 --------------------------------- حرف آخر --------------------------------------

من تجربه‌ای ندارم ولی تا آنجایی که تحقیق کردم هیچ‌چیز مهم‌تر از "درک" پیدا نکردم، اگه دیدی فرد موردنظر برای زندگی مشترک از درک بالایی برخوردار است بدون گزینه خوبی هس و اگه دیدی فرد موردنظر از "غرور" داره لبریز میشه چشم‌بسته روش خط قرمز بکش.

از شمایی که نگاه زیبا تون رو برای خوندن این متن هدیه کردید خواهش عاجزانه دارم، التماس می‌کنم لطفاً قبل از شروع زندگی مشترک به دنبال کسب مهارت زندگی زناشویی برید، خواهش می‌کنم قبل از بچه‌دار شدن به کسب مهارت پدری و مادری برید، این‌ خواهش یک فرزند کوچک جامعه از شما والدین آینده این سرزمین هست.

اگه ازدواج کردید حداقل مهارت‌ها رو تئوری بخونید و به‌صورت عملی در زندگی به کمک همسر تون اجرا کنید

شماها فقط یک‌بار به دنیا می‌آیید. زندگی را که دوست دارید رو بسازید قبل از اینکه مجبورشید زندگی که ساخته‌شده رو دوست داشته باشید.

 

منتظر انتقاد و پیشنهاد نظرات شما دوستانم

ارادتمند شما نویسنده وبلاگ

 

 

معرفی چند کتاب در زمینه روانشناسی و تربیت کودک 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

پایان

منم شروع میکنم بقدم زدن تا سر خیابون

سرخیابون یه دربست میگیرم بسمت تعمییرگاه

ماشین رو میگیرم بسمت خونه میرم

در رو ک باز میکنم میبینم همه بچه ها خونمونن حتی یغما

ای کصاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافط خائن

چشاش برق میزنه از اینکه دارم حرص میخورم

کلید رو بسمت نیما پرت میکنم ومیگم:تصادف کردم

یدفعه مامان با جیغ میگه با کی:با یه ادم بی شعور

ورود ممنوع میومد منم رفتم تو شیکم ماشین شیکش

نترس مادر من

ای نیما هول نکن ماشینتو از تعمییرگاه اوردم

نیما با اخم میگه:مگه من حرفی زدم؟

من:نیاز ب حرف نیست.چشای ادما همه چی رو نشون میده

یامین:چ تصادفی!ماشین یغما هم داغون شده

پقی زدم زیر خنده نمیدونستن ک من زدم ماشینشوداغون کردم

رو ب بچه ها میگم:شما ک دباره اینجا ولواید

مهیار : ب تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا خونه عمو مونه

بعد رو ب بابا میگه :مگه ن؟

بابا هم با خوشرویی میگه:در این خونه همیشه رو ب شما بازه

شیشه نوشابه رو یه کله میرم بالا ک یوسف میگه:نترکی؟

من هم ریلکس میگم:تا کور شود هر انکه نتواند دید

میخنده ومیگه: من ک از خئامه تو بشی150 کیلو هیچکی نگیردت

منم نامردی نمیکنم شیشه نوشابه رو بسمت پرت میکنم

اااااااااااااوه خورد تو صورتش

همه میزنن زیر خنده

یلدا:خب خانوم دکتر بسلامتی قراره تو هفته بری ونباشی؟

من:اره دیگ

یاشا:همراه هم داری؟

من:بدون همراهم اما یکی قراره همراهیم کنه

ابروها یکی یکی پرید بالا

بابا:کی هست؟

من:ساینا

بابا با خوشحالی میگه:مگه برگشته؟

من:اره.یه هفته ای میشه

ساینا میشد دختر عمه من

تقریبا با خانواده پدریم رفت وامد نداشتیم

البته کم جمعیت هم بودن

1برادر داشت ک من واقعا ازش متنفر بودم

مرتیکه فقط دنبال پول بود وحرص وطمعش چشاش رو ب روی همه چی بسته

بود

اما عمه مهری تنها کسی بود ک ماها باهاشون جفت بودیم

ساینا تنها دختر عمه بود

نزدیک 10سالی بود ک امریکا زندگی میکردن

اما ساینا وعمه هرسال یه سر ب ما میزدن

ساینا هم یه هفته پیش برگشته بود.ک فقط من خبر داشتم

این سفر ک پیش اومد بهش پیشنهاد دادم ک باهم بریم مسافرت

بابا:پس چرا نیومد اینجا؟

من:گفت خونه خودشون راحت تره

نیما:به به پس دخترعمه اومده

بابا:زنگ بزن ب این دختره بی معرفت

بگو بیاد ببینمش این پدر سوخته رو

من:باشه .میرم دنبالش

بابا:ن بذار نیما میره دنبالش

من:بابا مگه ساینا رو نمی شناسی با نیما ابش تو یه جوب نمیره

یامین:من1 پیشنهاد بدم؟

مرضی:بگو

یامین:بریم این دختر عمه تون رو برداریم همگی

بریم یه دور بزنیم

شام بخوریم .شما هم ک فردا عازمین

من:بعد فکری نیست

بابا:افرین یامین خان

یامین:بابا شرمندم نکنین

قبلش ب ساینا اس دادم ک داریم میریم دنبالش

قرارشد من ومرضی ویلدا و مرجان وساینا تو یه ماشین

بقیه رو هم ک دیگه خبر نداشتم چ جوری میشینن

یه نگاه ب تیپ بهارم انداختم

خوب بود

شلوار لی یخی با مانتو مشکی ک تو کمر تنگ میشد

شال همرنگ شلوارم با یه کتونی مشکی

کیفمو هم کج انداختم رو دوشم

با اینکه توی کوپه 5نفر ادم خدایی خیلی خنده دار بود ولی

دیگه کاری نمیشد کرد

تازه نسیم بیچاره هم مجبور بود با مامان اینا بیاد

رفتیم سمت خونه عمه اینا

اول چمدون ساینا رو تو ماشین بابا جا دادیم

بعداز معرفی بچه ها ک البته ساینا همشون میشناخت.چون عکس همه رو

براش ایمیل کرده بودم

 ب سمت رستوران دوست

بابا توی فرحزاد رفتیم

تا اونجا پوز این بچه سوسولا رو ب خاک مالیدم

شام رو ک خوردیم  البته ب حساب عزیز بابا جون

رفتیم سراغ قلیون

من ک دوسیب البالو.دیگ بقیه رو خبر ندارم

اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ای حال داد ک نگو

رو ب بابا با لحن داش مشتی گفتم:ماشااله اق دانش.چقدر بچه داری

بابا میخنده میگه:دم شوما گرم .چوب کاری میکنی؟

من:ن والا....

ساینا:خان دایی؟

بابا:جانم؟

ساینا:این دختره شما تربیت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا:چطور دایی؟

ساینا:لات نیست ک هست!

    بی تربیت نیست ک هست!

    شرارت تو چشاش نیست ک هست!

من:بی شعور با منی؟

ساینا:پس ن!   

دهنم یه متر وا مونده بود

یه دفعه خیز گرفتم طرفش ک یه متر پرید بالا و د در رو

منم ک خدای دنبال بازی

تمام کسایی ک اونجا بودن با تعجب ب ما زل زده بودن

بچه ها ک مثل همیشه داشتن تشویق میکردن

دور حوض میچرخیدیم ک منم نامردی نکردمو یه دفعه استپ زدم و یه زیر

پایی واسش گرفتم .یه سکندری خورد ک پشت مانتوش رو گرفتمو

کله شو کردم تو اب

یدفعه جیغ همه رفت بالا

ساینا:من اگ تو رو موش اب کشیده نکردم

من:خودتو تهدید کن

از یه میز ک پر بود لیوانو برداشت وابو ریخت ب پشتم

من:ساینا اگ گریتو در نیوردم نیایش نیستم

خودش هم میدونست تا حالشو نگیرم ول کن ماجرا نیستم

ایدفعه خانواده های دیگه هم تشویقمون میکردن

گارسون داشت رد میشد یه دوغ گاز دار دستش بود همونطور ک میدوییدم

دوغ رو هم تکون دادم .خیلی شیک در دوغ باز کردم و اونم فوران کرد روی

ساینا البته ناگفته نماند ک رو خودمم ریخت

جیغش در اومد:حالا من با این لباسا چیکار کنم

من:مدیون منی اگ بخوای فکر کنی من مانتو زاپسمو بهت میدم

اینو گفتمو فرار کردم بسمت ماشین

همیشه بخاطر شیطنتام یه دست لباس همراهم بود

مانتمو با یه مانتو سورمه ای عوض کردم

سایناهم از تو چمدونش یه مانتو در اورد

موقعی ک از در رفتیم تو کل رستوران یه کف مرتب به افتخارمون زدن

منم رو ب همه:مدیون منید اگ فکر کنید ما مزاحم وقت شریفتون شدیما

صدای خندشون بالا گرفت

برگشتم طرف بچه ها ک دیدم همشون دارن میخندن بجز یغما

مثل برج زهرمار داشت منو نگاه میکرد

وا این چشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی کاری کرده؟ کسی بهش چیزی گفته؟؟؟؟؟؟؟؟

اس زدم: چرا قیافت ی وریه؟

جوابی دریافت نکردم

جهنم پسره بی شعور نفهم خل وضع .منو بگو!

چشای طوسیش بطرز وحشتاکی کم رنگ شده بود

ا؟؟این پسره کلا همه چیش با بقیه فرق میکنه

اخه چشم رنگی ها عصبانی میشن چشاشون پررنگ وکدر میشه؟

حالا بیخیال انالیز کردن چشای این یارو

ب من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اینکه شبم با قیافه گرفته یغما تمومید اما شب خوبی بود

ایندفعه هرکی با یکی اومد

مهیار ومرضی و مهدی ومرجان با هم رفتن

نیما ونسیم وبابا ومامان هم تویه ماشین

یامین ویغما ومن وساینا هم تو ماشین خودمون

مهرداد ویاشا ومانی ویلدا هم تو یه ماشین

یامین:نیایش خانوم اون ضبط تو روشن کن

من:چی گوش میدی؟

یغما:قدیمی بذار!

من:کدوم خواننده؟

یغما:فرهاد!!!!!!!!

من وساینا یه نگاه بهم کردیم!!!!!!!!!

ن بابا این فرهاد گوش میده

 

با صدای بی صدا

مثه یه کوه بلند

مثه یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستای فقیر

با چشمای مغرور

با پاهای خسته

 یه مرد بود یه مرد

 

(چقدر اینجاهاش وصف حال یغما بود

کم حرف میزد.در عین مغرور بودن چشماش، فروتنی خاصی تو چشاش

دیده میشد.مثل کوه محکم بود.اما یه شکست داشت

این حال خود یغما بود)

 

شب با تابوت سیاه

نشست رو چشماش

خاموش شد ستاره

افتاد روی خاک

سایه اش هم نمی موند

هرگز پشت سرش

غمگین بود وخسته

تنهای تنها

با لبهای تشنه

ب عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه

قطر قطره

قطره ی اب

در شب بی طپش

این طرف اون طرف

یفتاد تا بشکفه

صدا صدا

صدای پا

(مرد تنها.فرهاد)

از تو اینه یه نگاه بهش انداختم

مچش رو گرفتم .برعکس اینکه فکرمیکردم چشماش رو از نگاهم بر میداره

دیدم ن!

این ادم اصلا غیر پیش بینی بودن تو خونشه!

اه همش حال ادم رو میگره با اون فرمولای شیمیایی پیچیده اش

ب دم خونشون ک رسیدیم گفت:وایسا امانتی تو بیارم

من:اکی

در صورتی اینکه من چیزی دستش نداشتم

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در

یه دفعه یه دستی منو کشید تو حیاط

دیدم یغماس

یدفعه از دهنم در میره:خفه نمیری ک سکتم دادی!!!!!

میخنده ومنو میکشه تو بغلش و میگه:دلم برات تنگ میشه ها

دهنم اندازه کله زورو باز بود

این الان چیکار کرد؟

احساس میکردم صورتم سرخ شده!مثل لبو!

خب حق داشتم!در گوشم میگه:خجالت می کشی بامزه تر میشی ها

من بغل گوشش از زور عصبانیت میگم :کوفت

وسلمقه ای نثارش میکنم!

بچه پررررررررررررررررررررررو

میخنده

با خنده هاش بدتر حرصمو در میاره

من:نخند...نخند....نخند

یغما:میخندم ...میخندم ....میخندم

از عصبانیت انقدر زورم زیاد شده بود ک از بغلش با یه حرکت اومدم بیرون

من:ب من میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخنده ومیگه: حرص خوردنت بامزه اس

ادم دوست داره حرصت بده

من: یکی طلبت!!!

یغما دوباره بغلم میکنه و میگه:مواظب خودت ک هستی؟؟؟؟؟؟

اینکاراش چ معنایی میتونست داشته باشه؟؟؟؟؟

من:تو چرا امشب اینجوری شدی

سکوت جواب منه

دوباره میگه:مواظب خودت هستی؟

منم با لودگی میگم:پ ن پ!قصد جونمو کردم!

میخنده ومیگه:سوغاتی یادت نره

من:چشم.یوقت تو گلوت گیر نکنه

یغما:نچ!

من:رو روبرم

وبعد بدون خداحافظی رفتم

میدونستم خداحافظی دوست نداره

10روزی  از اقامتمون توی شیراز میگذشت

وپروژه ماهم ب خوبی وخوشی پایان پذیرفت

وروز اخری رو ب خرید کردن افتادیم

تا تونستیم خرید کردیم

یاد یغما افتادم

بی معرفت یه زنگ هم نزد بپرسه زنده ام یا مرده

کصافط

یه انگشتر ک سنگ مشکی روش بود چشممو گرفته بود

ب دستش میومد

راه برگشت همیشه واسم کسل کننده بود

ب ساینا نگاه انداختم ک ریلکس صندلی رو خوابونده بود وخوابیده بود

یک نفس تا تهران روندم

یادم نمیاد دیگه چ جوری لستقبالم کردن

فقط میدونم در مرز بیهوشی بودم ک ب متکای عزیزم رسیدم

میگن هیچ جا شهر وخونه و تخت خواب ادم نمیشه.راست گفتن

نمیدونم کی بود بیدار شدم

شب بود یا روز؟؟؟؟

احساس کردم صدای گریه میاد

دیدم ساینا بغلم خوابه

پس صدا از کجا بود؟؟؟؟؟؟

رفتم از اتاق بیرون .فهمیدم صدا از اتاق نسیم میاد

پشت در وایستادم

اومدم در بزنم ک شنیدم:ارسام من چیکار کنم؟

بعد با ضجه گفت:تو از احساس من سوء استفاده کردی

فکر میکنی نمیدونم هی با بقیه تیک میزنی؟

بعد با صدای خفه ای گفت:عوضی تو بودی ک هی گفتی عاشقتم

بعد حالا میگی املی

دلتو زدم؟چطور اون موقع ها بهترین بودم!!!!!!!

من شاید بهتر از نیایش نباشم اما خواهر همون دخترم

هه نیایش ن تو رو ن داداشت و ن حتی کیارش رو هم ادم حساب نمیکنه

اونوقت میگی

بهتره خفه شی

برو و به جهنم واصل شو عوضی

رفتم تو اتاق

انگار ب نسیم برق سه فاز وصل کردن

من:نسیم خیلی وقته صحبت نکردیم!میخوای حرف بزنیم

یه دفعه زد زیر گریه و تو بغلم خزید

دلم ریش شد واسه خواهری ک خیلی وقته ازش غافل شده بودم

خیلی وقته مشغولمو اونو یادم رفته

با اینکه میدونستم جز من باهیچکسی صحبت نمیکنه!!!!!

همون طور ک موهاشو نوازش میکردم گفتم:بگو خواهری

من غریبه شدم ک دیگه من و محرم رازات نمیدونی؟

نسیم:اشتباه کردم!بی تجربگی کردم.گول ظاهر خودشو وخانواشو خوردم

اون احساسات منو ب بازی گرفت

اوایل میگفت تو تکی انقدر حرفای عاشقانه زد ک خر شدم

کادوهاش،سورپرایزاش ،کاراش باعث شد ک باورش کنم

اما چندوقته بهونه گیر شده بود

سرد جوابمو میداد،دلش نمیخواست برم سراغش

یه روز رفتم همون جایی ک همیشه میرفتم ک دیدم سر میزی ک همیشه

میشستیم با یه دختر دیگه مثل عاشقا دارن حرف میزنن

موقعی ک رفتم جلوش گفت:ازت خسته شدم

جواب من همین یه جمله بود

اما سیلی ک بهش زدم دلم رو یکم خنک کرد

نمیدونست ب نسیم چی بگم!

نمیدونستم واقعا! یه دختر19 ساله با عواطفی پاک و دست نخورده

یه دختر مطمئنا چشم وگوش بسته ک با چندتا حرف عاشقانه رام شده بود

رو ب نسیم گفتم:غصه نخوری خواهرم!

عیب نداره،اما باعث شده یکم واقع بین تر باشی

اگ از اول ب من میگفتی من خودم میفهمیدم چ جور ادمیه

اما حالا ن پشیمونی سودی داره ن افسردگی ابغوره گرفتن

بهترین راه اینه ک محکم بلند شی و از این تجربه ات نهایت استفاده رو ببری

3تا چیز رو بهت میگم ک بفهمی زندگی یعنی چ!

ک شوخی نیست!

اگه یه روز کسی بهت گفت دوستت دارم

سعی نکنی ک دوستش داشته باشی

اگ گفت عاشقتم سعی نکنی ک عاشقش بشی

اگ کسی گفت تمام زندگیش تویی

سعی نکنی ک تمام زندگیش باشی

 چون یه روز میاد ومیگه ازت متنفرم

وتو نمیتونی ازش متنفر باشی

 ودومی اینکه

هیچ وقت

بخاطر هیچکسی

دست از ارزشات نکش

چون زمانی ک اون فرد از تو دشت بکشه

تو می مونی و یه من بی ارزش

و سوم واسه اینکه بدونی همه ادما بخاطر کارای بدی ک میکنن تقاص

پس میدن پس بسپرشون دست خدا

بقول یاس ک میگه:

ولی روزی رو میبینم ک یارت سیره

ازتو ویکی دیگه از کنارت میره

بهر دستی ک بدی میگیری از همون دست

این نفرین من نیست بازی زمونست

نسیم:نیایش؟

من:جانم!

نسیم:مرسی. تو همیشه باحرفات منو اروم میکنی

من:حالا دیگه بگیر بخواب و از فردا یه روز جدید رو شروع کن

رفتم تو اتاق دیدم موبایلم زنگ میزنه

یه نگا ب ال سی دی گوشی انداختم

یغما بود

رفتم تو بالکن و دکمه رو زدم

ولی حرف نزدم

نمیدونم چرا تو اون دو هفته خیلی دلم براش تنگ شده بود

وقت نشد فکر کنم چرا ک شروع کرد حرف زدن

یغما با اون صدای گیرا و جذابش گفت:نیایش

من:بچه تو چرا بلد نیستی ن سلام کنی ن خداحافظی؟

خندید از اون خنده های ک دوست داشتم

یغما:سلام

من:علیک مو السلام

یغما:خوبی

من:اره.تو چطوری؟ چ عجب!

یغما:باید ببینمت

دستم رفت ب پلاکم ک بهم داده بود میره

من:واسه چی؟؟؟؟؟؟؟

یغما: ب کمکت احتیاج دارم!!!!!!

من:کجا بیام؟

یغما:مثل همیشه!!!!!

من:ساعت چند

یغما:7

من:کاری نداری؟؟؟؟؟؟

یغما:ن

من:اول خداحافظی کن تا من قطع کنم

میخنده ومیگه:خداحافظ

بدون خداحافظی قطع میکنم تا بفهمه کارش چقدر بده

رفتم خزیدم زیر لحاف

عادتم بود توی تابستونم لحاف مینداختم روم

فرداش تا لنگ بعداز ظهر خواب بودم

یه نگاه ب ساعت کردم

ی دونه زدم تو سر خودم ک فکرکنم مخم تکون خورد

 سریع یه دوش گرفتم بعدشم موهامو سشوار کردم

یه مانتو یاسی رنگ بیرون کشیدم و یه شال بادمجونی هم سرم کردم

با جین مشکی و یه کالج شیک مشکی

یه رژ صورتی و یه ذره پنکک شد ارایشم

دیدم واسم یادداشت گذاشتن ک ساینا ونسیم باهم رفتن بیرون

مامان هم رفته خونه دوستش

پشت فرمون نشستم و تا تونستم گاز دادم

انقدر حرفه ای ویراژ میدادم ک همه تعجب میکردن                                 

موقعی ک پیاده شدم یه BMVهم جلوی ماشینم پارک کرد

خیلی وقت بود دنبالم بود!!من موندم بعضی از ادمها چقدر بیکارن!

کیف دستیمو برداشتم وماشین قفل کردم

با قدم های بلند خودمو رسوندم ب نیمکت همیشگی

نشسته بود مثل همیشه

کنارش بدون صدا نشستم

یدفعه دستاش حلقه شد دور شونه ام

ای بابا!!!! یکی منو روشن کنه ک اینکارا چ معنی میده

یغما:نیایش

من:بلی؟

یغما:خوش گذشت؟

من:تا دلت بخواد!!!!

یغما:ای بچه پرررررررررو!رد کن بیاد؟

من:اونوقت چی رو؟

یغما:سوغاتی مو!

من:یغما میدونستی خیلی روت زیاده؟

یغما:کمال هم نشین در من اثر کرد

از کیف جعبه کادو پیچ شده رو بهش دادم و با شیطنت منتظر عکس العملش

شدم

یه جعبه ک توش فقط 2دونه پسته بود

خنده دار وجالب بود!یه دفعه بسرم زد یه همچین کاری کنم

درش رو ک باز کرد زد زیر خنده

لپمو کشید و گفت:اصلی رو رد کن بیاد

من:اصلی در کار نیست

مثه پسر بچه های سرتق ک پاشون میزنن ب زمین گفت:بده دیگ اه

انقدر سرمو خورد ک بالاخره از قاطر شیطون اومدم پایین

من:مدیون منی فکر کنی ما از اون خانواده هاشیم ک قصد اذیت وازار داریما!

یغما:اون ک صدالبته

کادو رو ک باز کرد لبخندی رو صورتش جا گرفت

یغما:خیلی قشنگه

من:حالا کار اصلی تو بگو مارو معطل خودت کردی

یغما:سها برگشته

انقدر این جمله رو ناگهانی و بی مقدمه گفت همین طوری موندم

وا رفتم

بند دلم پاره شد.چرا اینطوری شدم؟

چرا الان انقدر ناراحت شدم؟؟؟

خب اومده دیگ باید خوشحال باشم ک دوستم ب عشقش میرسه

یه صدایی گفت:اره جون خودت!!یغما هیچوقت جزو دوستات نبوده

اون همیشه برات حکم یه شخص خاص داره

بعد یه صدایی فریاد زد :لااقل با خودت صادق باش لعنتی

باخودم گفتم:یعنی دوستش دارم شاید چون مثل سورنه

یه صدایی گفت:اون حتی اخلاقش مثل سورن هم نیست،پس چی شو داری

ب سورن ربط میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:خب؟

یغما:میخوام کمکم کنی؟

من:چ کمکی؟

یغما:اینکه ...اینکه

من:خب بگو دیگ؟

یغما:باید نقش عشق منو بازی کنی!

خندیدم از اون خنده های هیستیریک

من:من برات چ حکمی رو دارم؟

ک میخوای منو وسیله ای برای شکست اون قرار بدی؟

اخم کرد

یغما:یعنی من انقدر پستم؟

من:نمیدونم!!!!!!!

یغما:کنارم باش!

من:با کدوم دلیل؟

یغما:مگه نمیخواستی برگردم ب زندگی

پس بذار اخرین پل پشت سرمو هم خراب کن

من:چرا برگشته!!!!

یغما پوزخندی زد وگفت:پسره ازش سیر شده

من:برو

ترس از هیچ ندارم

وقتی میدانم یک روز تف می اندازی ب روی تمام انهایی

ک بخاطرشان مرا از دست دادی!!!

کمکت میکنم!

اما یادت نره حتی اگ برگشتی پیش سها بدونی ک تو بازم واسش زاپاسی

چون دیگ کسی طرفدارش نبود

چون ولش کردن اومده سمت تو

و براحتی هم میره

تصمیم با خودته ک چجوری با خودت کنار بیای

میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولین نیست!

خندید ولی خنده اش عصبی بود

یغما:اون خیلی وقته ک دیگ جایی تو زندگیم نداره

میخوام بهش نشون بدم ک برام هیچی نیست

عشق کلمه مقدسیه ک اون ب لجنش کشیده

اون عشق نبود یه احساس زود گذر بود

من:خب حالا از کی شروع میشه؟

یغما:ازموقعی م اومده بودی شروع شده بود

منو بیشتر بخودش چسبوند وگفت:جوری نگاه نکن ک بفهمه

روبرو 3تا نیمکت اونورتر

من:اوه موضوع گانگستری شد

خندید از اون خنده ها ک دلم ضعف میرفت

یغما:دیدیش؟

من:اره

یه دختر با قد160 ولی کوچولو موچولو

تیپش بی نقص بود

صورت سبزه وگردی داشت

لباش پروتز بود با گونه های برجسته ک حدس میزدم اونم پروتز باشه

ابروهای نازک ودماغ کوچولو چشماشم قهوه ای بود

من:اینکه همه صورتش عملیه!!!!!

یغما:اثرات شوهر پولدار داشتنه

من:خب من وتو چ نسبتی باهم داریم؟

یغما:عاشق و معشوق

دوباره زدم زیر خنده

یه دونه زد پس کلم و گفت:کوفت

من:خو اخه خیلی خنده داره!!!!!!!!

دیدم سها خانوم داره میاد طرفمون

یواش دم گوش یغما گفتم:عزیزم،داره میاد طرفمون!

خندید وبا عشوه دخترونه گفت:وای عشقم حالا چی بپوشیم

من:الهی نگم چی بشی

دیدم جلومون وایستاده !از خشم چشماش سرخ شده بود

اوووووه.نکشیمون بچه تهرون!

سها رو ب یغما میگه:خجالت نمی کشی؟

یغما:واسه چی خانم؟

سها:حالا خانم شدم؟

یغما:نسبت دیگه ای باهام ندارین!شما هم یکی مثل بقیه

سها با بغض :یغما؟

یغما با  لحن محکمی گفت:شریف هستم خانوم!

سها:این دختره کیه کنارت؟

یغما:درست صحبت کن!عشقم نیایش

خیلی خودمو نگه داشتم ک پخ نزنم زیر خنده

واسه همون یه لبخند ژگوندتحویل دختره دادم ک فکر کنم اتیش گرفت

سها:نیایش جووووووون از نسبت من وتو خبر داشته

من:اره عزیزم!خوشحالم ک یغما زود فهمید چ خریت داشته میکرده

یغما:معلومه عزیزم،از موقعی ک تو اومدی دنیای خاکستریم

رنگی شده

اوهوو یکی منو بگیره؛غش نکنم از خوشی

منم واسه اینکه رل عشقیشو کامل کنم

سرمو گذاشتم رو شونه ش و گفتم:تو دنیای منی!

یعنی من چقدر پلید بودمااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!

توجه داشته باشید

دیدم مثه لبو سرخ شد و با اون کفاشای پاشنه بلند ک مثه میخ بود شروع

کرد ب دوییدن

در گوش یغما گفتم:فکرکنم پوکوندیمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یغما ک گرفته ب نظر میرسید،گفت:نترس،بازم برمیگرده

من:حالا چرا عزا گرفتی؟

یغما:نمیدوووونم

من:خب تو ک دوستش داری واسه چی از خودت می رونیش؟

یغما:من دوستش ندارم

یه پوزخند زدم وگفتم:معلومه،بنظرم اول با خودت کنار بیا

بلند شدم ک برم یه دفعه مچم وگرفت

برگشتم نگاهش کردم

یغما:نیایش؟

من:بعله؟

یغما:ناراحتی

منم بدون رو دروایستی گفتم:اره!

یغما:چرا؟

من:چون باید رل عشق تو بازی کنم!

چون خودتم میدونی هنوز سها رو دوس داری

یغما:لعنتی میگم دوسش ندارم

من:پس واسه چی عزا گرفتی؟

یغما:دارم ب خریت گذشتم فکر میکنم،دارم ب عمری ک رفته و نمیتونم

برش گردونم

من:دیگ ب من ربطی نداره!من کنارت هستم تا زمانی ک شر این

دختر رو کم کنی.اما امیدوارم پشیمون نشی

چون اونوقت منم از دست دادی

بهش فکر کن!

بدون اینکه نگاهش کنم برگشتم وبسمت خروجی رفتم

سوار ماشین شدم

اومدم از پارک بیام بیرون ک یدفعه در ماشین وا شد

دیدم اقا با لبخند ژگوند اومده سوار ماشین شده

من:نیشتو جمع کن!

خندید:من تصمیم کبری رو گرفتم!!!!!!!!من تا اخرش هستم

من:خوبه،کجا بریم؟

یغما:خونه ما

من:ک چی؟

یغما:مامانم میخواد ببینتت

من:زنگ بزنم بابا

قبل از اینکه راه بیفتم گفتم:تو رانندگی کن

زنگیدم بابا

من:سلام بر بهترین بابای دنیا

بابا:سلام بر شیطون ترین دختر دنیا

من:بابا؟

بابا:بگو پدرسوخته ،دوباره چی میخوای

با خنده :زدی تو هدف

بابا:حالا امرتون

من:بابا داشتیم؟

بابا:بگو دختر کلی کار ریخته تو سرم

من:خانوم شریف مامان یغما من ودعوت کرده خونشون

بعد دیدم یغما داره علامت میده ک دفعه بعد باباینا رو دعوت میکنن

من:دفعه بعد هم انشااله با شما

بابا:برو دخترم!خوش بگذره بهت

من:ممنون بابا!

 

همونطور ک داشتم بیرون رو میدیدم یه انتیک فروشی چشممو گرفت

من:یغما وایستا یه دقیقه

سریع رفتم توی مغازه

یه تابلوی خطاطی شعر چشممو گرفت

از نیما یوشیج

میترواد مهتاب

میدرخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب ب چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

 

زیر شعر یه تم مشکی داشت

ک کاغذ کرم رنگ با اون خطای قهوه ای زیبایی خاصی بکار داده بود

بعد از اینکه کادو پیچش کرد

از مغازه اومدم بیرون

کادو رو روصندلی عقب جا دادم

ودوباره پیاده شدم و از گل فروشی ک چندتا مغازه با ماشین فاصله داشت

10تا شاخه گل رز قرمز هلندی بدون هیچ تزئینی خریدم

خب دیگ

یغما:دختر مگه کجا میخوای بری

من:هرجا بخوام دفعه اول برم باید یه چیزی دستم بگیرم!!!!!!!

یغما:بابا باادب

فلش خودشو جای فلش من زد

اهنگ شروع کرد ب خوندن

 

با من بمان این روزها

با من ک تنها ماندم

تقدیر خود را خط ب خط

در چشمهایت خوانده ام

 

(دیدم یغما ب من خیره شده

واهنگ رو میخونه

انگار این شعر رو از قصد گذاشته بود)

 

این روزها بامن بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تورا

باخود ب رویا میبرم

(موقعی گفت عاشق ترم

نمیدونم چرا اما خوشحال شدم از اینکه براش مهمم)

 

بامن فراسوی زمان

در خاطره دیدار کن

در ناگهان ای خروش

خورشید را تکرار کن

با من بمان این روزها

با من ک تنها ماندم

تقدیر خود را خط ب خط

در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تورا

باخود ب رویا میبرم

 

تا فرصت بیدار تو

هرروز سوزانده ام

در کوچ نا هنگام تو

در کوچه ها جا ماندهام

 

من با تو روشن کرده

فانوس راه رفته را

در چوب خط عمر خود

خط میزنم هر هفته را

 

با من بمان این روزها

با من ک تنها ماندم

تقدیر خود را خط ب خط

در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تورا

باخود ب رویا میبرم

(بامن بمان، علی لهراسبی)

 

دیگه حواسم ب دور و اطراف نبود

داشتم ب معنی اهنگ گوش میکردم

یه صدایی گفت:چرا انقدر برات مهمه دختر؟

اونم یکی مثل همه

نمیخواستم باور کنم دوباره درگیر شدم

مخصوصا چون میدونستم یغما دلش گیره

احساس میکردم نسبت بهم بی حس نیست

اما نمیشد بر پایه یه حدس تصمیم گرفت

 

یغما:رسیدیم!!!!!!

گل ها رو دستم گرفتم و تابلو رو دادم دست یغما

تابلو رو برای اقای شریف گرفتم

یغما گفته بود علاقه خاص ب شعر داره

دوشادوش هم راه میرفتیم ک رسیدیم ب در ورودی

ک خانوم واقای شریف و یامین ب استقبال مون اومده بودند

من با خوش رویی گفتم:سلام

و با همه خوش و بش کردم

گل رو ب خانوم شریف دادم وگفت:ببخشید،اگ یغما زودتر گفته بود

براتون چیز بهتری تدارک میدیدم

خانوم شریف:عزیزم تو خودت گلی

من:لطف دارید

بعد رو ب اقای شریف بسته رو گرفتم وگفتم:شرمنده اگ مورد پسند نیست

اقای شریف:دخترم لازم نبود انقدر ب زحمت بیفتی

بعد از اینکه نشستیم وپذیرایی شدیم

اقای شریف بسته رو باز کرد وگفت:ممنون دخترم

خیلی زبیاست؛واقعا سلیقه ات حرف نداره

من:شرمنده میکنید

جو خیلی خوبی بود تا اینکه یه دفعه از زبون اون یامین ورپریده در رفت

:اتفاقا بابا.نیایش پیانو میزنه

چنان سلقمه ای بهش وارد کردم ک همه متوجه شدن

اقای شریف:خوشحال میشم امشب واسمون بنوازی

من:اخه

خانوم شریف:پاشو

رفتم پشت پیانو ک گوشه ی دنجی رو ب خودش اختصاص داده بود

من:چی بزنم؟؟؟؟؟؟؟

اقای شریف:هرچی ک راحتی!

من:یه پیشنهادی بدین

یامین:من بگم

من:البته!!!!!

یامین:خاطره های قدیم

دستام رو کلاویه ها پایین اومد

مثل همیشه

 

(صدای زنگ شنیده شد

هیچ ذهنیتی نداشتم از اینکه چ کسی میتونه باشه

مخصوصا اینکه ب در هم دید نداشتم

پس حواسمو دادم ب نتها و شعر)

 

لا ب لای خاطراتم

ک پر از گریه و خنده اس

هنوزم جای تو خالیست

هنوزم تلخ و کشنده ست

 

مثه یک عکس قدیمی

ک همیشه روبرومه

مثه یه بغض ک انگار

تاابد توی گلومه

 

شونه ب شونه ی هم

تو خلوت این شب

باهم قدم میزدیم

با این ترانه میخوام

دوباره زنده بشه

خاطره های قدیم

خاطره های قدیم

 

(دیدم یامینم با سه تارش کنارم نشست و اونم با هام همراهی کرد

ای پلید

پس بگو خودشم میخواسته یه خودی نشون بده)

 

(این قسمت اهنگ رو خیلی دوست داشتم

واسه همین رو ب یغما ک رو بروم بود

زل زدم و خوندم)

 

کسی جاتو نگرفته

کسی جاتو نمیگیره

ک دل خونه خرابم

پیش چشمای تو گیره

 

(همین طور ک بهم زل زده بود قسمت اخر رو واسم لبخونی کرد

پیش چشمای تو گیره)

(بهم اشاره کرد ک ورس بعد رو خودش میخونه)

 

شبا چشمامو میبندم

خواب چشماتو ببینم

تو خیابونای این شهر

خودمو با تو ببینم

 

(ورس اخر رو با صدای من ویغما و دستای ماهر یامین ب پایان رسید)

شونه ب شونه ی هم

تو خلوت این شب

باهم قدم میزدیم

با این ترانه میخوام

دوباره زنده بشه

خاطره های قدیم

خاطره های قدیم

 

صدای دستها باعث شد ک غرق غرور بشم

برگشتم دیدم چندتا خانواده دیگ هم نشستن

اینا کی بودن دیگ؟

یه چشم غره نصیب یغما کردم و یه سلام کردم

بیشترشون جووون بودن

اقای شریف:چندساله میزنی دخترم؟

من:حدود6 سالی میشه

خندید:کارت عالیه

من:ممنون

اقای شریف:خوشحال میشم پدرتو از نزدیک ببینم

یغما خیلی از اقای دانش تعریف کردن

من:خوشحال میشم یه شب مهمون ما باشید

لطف دارن ایشون

چون میخواستم زودتر برم خونه

ب مهرداد اس دادم زنگ بزنه یه جوری منو بکشه بیرون

والحق تو کارش استاد بود

ب مامان خبر دادم ک میرم پیش مهرداد

خانوم شریف هم یه قابلمه غذا و کلی مخلفات بهم داد ک ببرم

یغماهم تا دلش خواست لیچار بارم کرد

خب بالاخره خر ک نبود!میدونست من چ جونوریم!!!!!!!!

چند وقتی اب ها از اسیاب افتاده بود و سها خانم گم وگور شده بود

از این ور میخواستیم برای نیما بریم خواستگاری الهه خانم

از زمین اسمون برام میبارید

روز خواستگاری ک رسید من ریلکس ی حرکات اشفته بقیه نگاه میکردم

فقط من و نسیم وساینا بودیم ک واسه مون مهم نبود ک چ اتفاقی می افته

هر سه مخالف این ازدواج بودیم ولی انگار واسه کسی مهم نبود

تا حدودی میشد بله برون

نه اینکه عروس هل بود

گفته بود ک انگشترش رو پیش کشش کنیم

با اینکه موافق نبودیم ولی از الان خواهر شوهر گری رو نشون میدادیم

من یه شلوار سفید با یه بلوز صورتی یقه شل تنم کردم یا یه کفش پاشنه بلند

سفید

موهامم صاف کردم و نصفی شو کج ریختم تو صورتم

یه مانتو عبایی بلند مشکی یا یه شال صورتی سفید شد تمام تیپ من

ولی ساینا و نسیم دیگ حسابی ب خودشون رسیده بودن

طبق معمول ما 3تا یه ماشین

باباینا هم یه ماشین

ب خونه مهراد ک رسیدیم تازه ب عمق فاجعه پی بریدیم

ک اینا فکر کردن عقد کنونه

کلی از فامیل هاشون رو دعوت کردن

منم ن برداشتم ن گذاشتم بلند گفتم:پری جون این یه خاستگاری ساده بود ن

بله برون!

این بی حرمتی ب ما!چون ما هیچکدوم از بزرگا رو دعوت نکردیم

پری خانومم ک فهمیده بود حسابی گاف داده ساکت شد

از هر دری حرف زدن تا رسیدیم ب اینکه عروس خانم چای بیاره

جلو من ک رسید دست و پاش میلرزید بنده خدا

یه لنگه ابرومو دادم بالا وگفتم:بپا شربتا رو نریزی عروس!

تازه چادر هم سر نکرده بود

دیدیم حواس هیچکس ب ما نیست

 ساینا یه زیر پا واسش گرفت اونم ولو شد رو زمین

وای

یعنی صحنه ای خنده دارتر از این ندیده بودم

از تمام هیکلش شربت میبارید

مامان و بابا بااخم به این صحنه نگاه میکردن

بنده خداها فهمیدن چ عروسی قرار گیرشون بیاد

بعداز اینکه عروس خانوم رفت تا ب قیافه اش برسه

صحبت از مهریه شد

عموی الهه گفت:اقای دانش ما رسممون توی خانواده بر اینه ک

مهریه بر اساس سال تولد میلادی و یه خونه پشت قباله ی دختر

من یه دفعه گقتم:خیلی معذرت میخوام ک اینو میگم اما چ خبره؟

یدفعه اون ارسام خیرندیده گفت:نمیخواید راه خروجی رو ک بلدید

اینو ک گفت بابا جوش اورد وگفت:اقای مهرزاد احترام مهمون واجبه

لطف کنید بفهمید چی میگید

نیما:حالا بابا شما بشین

یه سر از روی تاسف براش تکون دادم  نشستیم

سر مهریه هنوز بحث بود

بابا:اگ ب زندگی کردن باشه ک با یه سکه هم میشه زندگی کرد

پری:مهریه پشتوانه دختره

ساینا:اونوقت کی گفته 2000 تا سکه میشه پشتوانه؟ بنظرم ک بنگاه

سرمایه گذاری اسمشو بذارید بهتره!

ارسام:خانوم کی باشن

من:فکر نکنم ب شما ربط داشته باشه!!!!!!!!!!!

اراد:ارسام بسه!

انقدر گفتن و بی احترامی کردن ک بابا گفت:من ب این وصلت راضی نیستم

رو ب نیما گفت:پاشو!!!!!!!!

نیما:بابا

بابا:بابا بی بابا

اگه الان ب حرفم گوش ندادی و موندی

من دیگه پسری ب اسم نیما ندارم

و از ارث هم محرومی

همه ما با چشم های گرد شده ب هم نگاه میکردیم

تا حالا بابا رو هیچکدوممون انقدر عصبانی ندیده بود

همشون رفتن بیرون ک منو نسیم و ساینا موندیم

ومن برگشتم رو به استاد گفتم:استاد از من ب شما یه نصیحت

بهتره جلوی پسر بزرگتون بگیرین

چون بیش از گلیمش پاشو دراز میکنه!

و رو ب ارسام گفتم:سایه ب سایه باهاتم

 و رو ب الهه گفتم:دخترتون ارزونی خودتون

من موندم اون نیما واسه چی خر شده!!!!!!!!

و رو ب پری خانوم گفت:دفعه بعدی اگ خواستگاری برای دخترتون اومد

جلسه اول همه فک وفامیل رو دعوت نکنید

و بعد با یه لبخند گفتم: بله برون جالبی بود!

عروس خانوم مبارکه!!!!!!!!!!!

و نسیم افزود:هی نیایش بیا ! این خانواده حتی ارزش یه سلام رو ندارن

بیا خون خودتو کثیف نکن

دیدم نیما شکست اما همین بهتر ک این جا شکست

نیما درسته ک ب ما بد کرد اما داداشم بود

داداشی ک روزی از خودمم عزیز تر بود

واسه اینکه ثابت کنم این خانواده چ جور خانواده این

با نسیم و ساینا افتادیم ب تعقیب کردنشون

من  الهه رو و نسیم ارسام و ساینا اراد رو زیر نظر گرفت

نیما هم ک خودشو تو اتاقش حبس کرد بود!

یه روز ک داشتم الهه رو تعقیب میکردم! دیدم رفت تو یه کافی شاپ

منم ک خودم یه پا خانوم مارپل

تغییر چهره داده بودم

نشستم ب میزی ک نزدیک شون بود

تا 10 دقیقه ای کسی نیومد

اما با دیدن پسری ک جلوی روم دیدم فهمیدم بازی شروع شده

پسره اومد صورتشو بوسید و نشست

هر و کرشون کل کافی شاپ رو برداشته بود

پسراولی ک رفت فکر کردم الان بلند میشه

اون روز بچه ها با من بودن

ب نسیم اس زدم ک بره دنبال پسره

موقعی ک دیدم پسر بعدی اومد دهنم وا موند

چند تا چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با این خیلی فجیع تر رفتار میکرد!!!!!

این همون الهه بود؟

این همون دختر سر ب زیر بود

این با این لباسای بدن نما و ارایش زننده؟؟؟؟؟؟

 پسر بعدی سپرده شد دست ساینا

منم ک عکسامو وفیلمامو رو گرفته بودم

روز بعدش دنبال اراد بودیم ک فهمیدیم از این بچه بخاری گرم نمیشه

روز بعد دنبال ارسام رفتیم

از چیزی ک دیدم چشام شونصدتا شده بود

سها تو بغل این مرتیکه چیکار میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تصمیم گرفتیم بصورت ناشناس یه مهمونی بگیریم و این ادمای عوضی رو

دعوت کنیم

دوست پسرای الهه،الهه،ارسام و سها،اراد،یغما،نیما و خودمون سه تا

ب همشون کارت دعوت دادیم

ویلا اقاجون،بابای مامان اینا ک توفشم بود رو بهترین گزینه انتخاب کردیم

هرکدوم یه جایی مشغول کردیم!!!

لحظه ای ک همشون همو دیدن لحظه ی جالبی بود!

دوتا پسرا رفتن سمت الهه

پسر اولی:سحر تو اینجا چیکار میکنی؟

پسر دوم:اقا کی باشن؟

پسر اولی:نامزد خانوم!

پسر دوم:واقعا؟ اونوقت من کیم؟

پسر اولی:باید خبر داشته باشم؟

پسر دوم:کثافت!اولا اون اسمش سحر نیست و فاطیما ست

چندوقت دیگه هم قراره زن من بشه

من رو به همشون گفتم:اقایون رو دست خوردین

ایشون اسمش الهه اس

ب اصطلاح چند وقت پیش قرار بود زن داداش من بشه

و ب نیما اشاره کردم

بعد دوباره رو بهشون گفتم:متاسفانه سر کار بودید!

چون این خانوم ن تنها با شما بلکه با خیلی های دیگ هم در ارتباط بوده

و عکسا رو پرت کردم تو صورت الهه

ک با ناباوری ب من نگاه میکرد!

نیما کپ کرده بود

رو بهش گفتم:این همون دختره ک  بخاطرش همه ی زندگیتو نابود کردی

این همونه ک ب من سیلی زدی

این همون دختره ک تو روی پدر ومادرت وایستادی

این همون دختر عوضیه ک هر دقیقه تو بغل یکی باید پیداش کنی

نیما اما سکوت کرد

یه سکوت طولانی

رفت سمت الهه و یه تف کرد تو صورتش و گفت:

کاش از اول میدونستم تو مال دیگرونی

کاش از اول میفهمیدم تو از عشق من گریزونی

 

از بغل من با قدی خمیده رد شد ک بازوشو گرفتم بالبخند بهش گفتم:بمون

بعد رو ب ارسام گفتم:تو ادم پستی هستی!

تو همون بی وجدانی بودی ک خونه عشق یه عاشق رو ویرون کرد

تو همونی ک خوشی زد زیر دلت و از خارج ک اومدی برگشتی پیش

عروسک قدیمیت!

ب یغما نگاه کردم وگفتم:این همون کسیه ک سها رو ازت گرفت

این همونیه ک همه رو بازیچه دستش قرار میده و ولشون میکنه

حتی بدتر یه دستمال کاغذی

وبعد رو ب ارسام گفتم:این همون عاشقیه ک همه زندگیشو ازش گرفتی

اما نگاهش کن!

از تو حالش بهتره

میدونی چرا؟

چون ادمه!

تو چی؟ یه نگاه ب خودت تو ایینه کردی؟

یه ادم حیووون صفت!

شایدم بدتر!

و رو به سها گفتم: اشتباه کردی دختر!

یه اشتباه بزرگ!

دنبال سراب راه افتادی!

ارسام یه سراب بزرگه ک تو فکر کردی حقیقته!

نگاهش کن!

تو یه عروسک قدیمیی ک میخواد باهات تجدید خاطره کنه

تجدید خاطره هاش رو ک باهات کرد ،پرتت کرد یه گوشه

دلشو زدی!

تو یغما رو ب کی فروختی؟

ب یه عروسک گردون ؟

ک دنبال عروسکای جدیده؟

ب چی خودتو فروختی؟

ب عشق؟

ن بدون ک عشق نبود! هرچی بود عشق نبود

عشق پاکه !

مقدسه!

خداوند وقتی انسان هاش رو خلق کرد

تو وجودشون روح خودشو قرار داد

پس عشق مقدسه

با کلمات نادرست عشق رو ب زشتی نکشونیم

و سکانس اخر رو اجرا کردم

ب اقای مهرزاد و خانومش ک مهمانان ویژه این مهمونی بودن

گفتم بیان بیرون

از پله ها اومدن پایین

بنظرم اقای مهرزاد یک شبه پیر شد

پری خانوم مات بود!

اما اراد انگار ک از کثافت کاری های این خواهر و برادر خبر داشته باشه

شروع کرد ب دست

ادامه مطلب...

ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

 

خلاصه

من یه دخترم

یه دختر ک تو ذهنش یه قهرمانه اما توی واقعیت یه موجود ظریف وشکننده اس

یه دختر اروم ک همه فکر میکنن گیج ومنگه اما اون گستاخ

اونقدر گستاخ ک اگ بره تو جلد گستاخش همه رو ب زانو در میاره

یه دختر ک همه فکر میکنن هیچ کاری نمی تونه بکنه

یه دختر توی شرایط معمولی با یه زندگی ساده

با وجود سختگیری ها واذیت های پدر و خواهرش هنوزم ساکت مونده

اما همین دختر کاری میکنه ک دور از انتظاره.......

 

(شخصیت های رمان و لوکیشن ها همه وجود داره

داستان تا حدودی واقعیه

ماجرا مثل همخونه نیست،داستان با محوریت همخونه زیاد سازگاری نداره

هدف این رمان اینه ک ب همه بفهمونه وقتی ب باور کاری برسی ممکنه

کارهای غیر ممکن رو ممکن کنی

ب همه بفهمونه ک اگر خودتون رو باور داشته باشید سخت ترین ها هم شدنیه)

مقدمه

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان میروم وانگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریک اند

چراغ های رابطه تاریک اند

 

کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا ب میهانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مرندنی ست

                                                             فروغ فرخزاد

 

 

 

 

 

 

 

دیگ خسته بودم از این سرو صداها واین حرفای تکراری

از وقتی مامان رفته این شده زندگی من

دعوا با بابای مستبد و تحمل کردن خواهرم ک هیچوقت حس نکردم خواهرم باشه

عصبانی بودم از همه کس وهمه چیز

صدای بابا من رو از توهمات بیرون اورد

بابا:با توام دختره ی..... لااله الا الله

پوزخند همیشگی کنار لبم نشست.من از پوست واستخوان همین مرد بودم

اما نمیدونم چرا یادش نمیومد

اخه لعنتی تو ک الان منو مایه عذابت میبینی

واسه چی بوجودم اوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه نگاه ب ارشین انداختم ک داره با لذت ب دعوای منو بابا نگاه می کنه

ارشین فتو کپی به اصطلاح بابام بود

منم فتوکپی مامان افسون ک همینا زجرش دادن و دق مرگش کردن

بعداز جنگ ودعوای همیشگی با بابا واون ارشین مزخرف رفتم تو اتاقم

طبق معمول بغضم شکست

هیچوقت دوست نداشتم گریمو ببینن.من همیشه جسورانه وخاموش ب حرفا وکاراشون

نگاه می کنم

اوایل جوابشونو میدادم اما بعد دیدم سکوت بهترین صلاح در برابر این ادمای پسته

تنها حسن ک این مرد داشت اینکه به وسایلم کاری نداشت

امسال باید کنکوری میدادم

انقدر خونده بودم ک دیگ کل کتاب رو حفظ بودم فقط هم یه هدف داشتم خلاصی از

دست این ادما حتی برای یه ساعت

رفتم پای کامپیوتر

تنها خوشی وامیدم رائین بود

2سال پیش باهاش اشنا شدم.

توی اینترنت داشتم سرچ میکردم.همیشه عاشق اسمای عجیب وغریب بودم

رائین هم برام یه ناشناخته بود

باهاش چت میکردم.ادم بسته ای بود.یعنی چیز از زندگیش بروز نمیداد

تا اینکه رفته رفته از زندگی اسف بارم براش گفتم

اوایل فکر میکرد شوخی میکنم اما بعد دید ن!!!!!!!

من وضعیتم بدتر از چیزیه ک میگم

من روحم انقدر ضربه دیده  ک  فقط پی انتقام بودم

انتقام همه ی حرفا وبلاهایی ک سرم اوردند

مثل همیشه سر ساعت onبود

رائین:سلام بر ارغوووووووووووان خانوم گل وگلاب

حتی نای لبخند زدن هم نداشتم

من:سلام

رائین:باز چی شده؟

ادم تیزی بود.سریع می فهمید چ مرگمه

من:طبق معمول همیشه

رائین:باز دوباره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:رائین واسه تو ک باید عادی شده باشه

رائین:من واقعا متاسفم ارغوان

من:چرا تو؟؟؟؟؟؟ تنها کسی ک این چند سال هوامو داشته تو بودی

رائین:دختر این حرفا چیه!!

من:حقیقته!!!

رائین:خف باو! همچین میگه انگار شق القمر کردم

من:تو نبودی من تا الان حتما خودکشی کرده بودم

رائین:ببین می تونی حال منو امشب بگیری.اه.حالمو بهم زدی

یه ذره روحیه داشته باش

از تو بدتراشم هستن ارغوان!

بسه دیگه.هر دقیقه وهرساعت کارت همینه .فکر کردن ب چیزای مسخره

درسته ک تو خانواده درستی نداری اما تو خدا رو داری

من:نمیدونم خدا صدامو میشنوی یا نه!!!!!!

رائین:ارغوان کفر نگو!!!!!!!

من:بیخی.چ خبر؟

رائین:خوشم میاد ناشی گرانه هم بحث رو عوض میکنی

من:بده میخوام حس وحالمو عوض بشه؟؟؟؟؟؟

رائین:ن!خبر خاصی نیست.درسا رو مرور کردی؟

من:اره! اردلان امروز بهم گفت:اگه کنکور قبول نشم باید با پسر رئیسش ازدواج کنم

(من ب بابام خیلی وقت بود نمیگفتم بابا.بنظرم حرمت اسم پدر بالاتر از این حرفا

بود واون لایق این اسم نبود)

رائین:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ارغوان شوخی جالبی نیست

من:شوخی نمیکنم رائین.ایندفعه خیلی جدی باهام حرف زد

گفت:من دیگه نمیتونم خرجتو بدم.من مگه چقدر حقوق میگیرم

بعد ریلکس میگه:چ گلی بسرم زدی.هاااااااااااااااااان؟؟بجز اینکه شدی بلای جون من

یه دختره روان پریش !

رائین:ارغوان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:بله؟

رائین:نکنه قبول نشی؟

من:من میترسم قبول هم بشم اردلان عوضی مثل همیشه بزنه زیر قولش

رائین:باید یه فکر اساسی کنیم

من:یه فکرایی دارم اما باید صبر کنیم

رائین:چ فکری؟

من:زوده الان بگم.باید یه ذره ب این فکرام سروسامون بدم بعد

رائین:تاکی منتظر باشم؟

من:نمیدونم تا اخر این هفته بهت خبر میدم

رائین:مواظب خودت باش

من:توهم همینطور

رائین:یاعلی

من:علی یارت

ب رائین فکر کردم.چقدر واسم عزیز بود

رائین واس من جای همه رو پر کرده بود

اوایل بهش میگفتم داداش ک بهم گفت:من موندم چ صیغه ایه شما دخترا همه رو

برادرتون میدونید

واسه همون شد رائین.فقط رائین

توی این دوسال فهمیدم پدر ومادرش رو توی تصادف تو20 سالگی از دست داده

 یه خواهر بزرگتر داره ک بخاطر شغل شوهرش وخودش تو وضعیت استیبلی نیستن

دائما در سفر هستن

خودشم یه کتاب فروشی بزرگ داره

نمیدونم چطوری توصیفش کنم

یه نمونه نسبتا کامل از یه ادم ایده ال

چند ماه پیش ازش خواستم برام عکسشو بفرسته اما گفت:دوست دارم تصویرم تو ذهنت

همونی باشه ک خودت ترسیم کردی

راستیتش هیچ تصویری ازش تو ذهنم نداشتم

چون تصوراتم همیشه انقدر قوی بودن ک اگ بعدا میدیدمش و با تصوراتم متغایر بود

تو ذوقم میخورد

نمیدونم چ شکلی خوابم برد فقط صبح ک بلندشدم سرم داشت از درد میترکید

مثل وقتایی ک اینطور میشدم یه دوش گرفتم تا دردش از یادم بره

لباسامو پوشیدم و موهای بلندمو سشوار کردم

بااینکه ازشون خسته شده بودم اما مامان همیشه موهای بلندمو دوست داشت

مامان تمام زندگیم بود ک خدا اون رو هم ازم گرفت

تا موقعی ک مامان بود اردلان جرائت نمیکرد کاری کنه

مامان قبل از مرگش تمام زمینای لواسانات وارثیه اش رو بنام من کرده بود

واسه همین ارشین واردلان دشمن خونی من شده بودن

از لحاظ مالی حتی از اردلان هم پولدار تر بودم اما مهم این بود ک این عوضی ها

منو زندانی کرده بودن

یادم نمیاد کی رفتم خرید؟

کی رفتم پارک یا رستوران؟

یادم نمیاد چندساله نرفتم بیرون؟

تنها دل خوشیم سولماز دختر عمه ام بود

ک یه وقتایی بهم سر میزد

عمه ام هم مثه اردلان بود.حتی بدتر از اون

اما سولماز خیلی با عمه فرق داشت

باز من فلش بک زدم ب گذشته اه

رفتم صبحونه رو خوردم و ظرفای خودمو شستم وبرگشتم

طبق معمول ارشین واردلان رفته بودن

اردلان تو یه شرکت خصوصی حسابدار بود

ارشین هم بعنوان منشی توی همون شرکت کار میکرد

یه نگاه به چهره خودم انداختم

چهره زیبایی داشتم اما چ بدردم میخورد؟

توی این زندون ک میپوسیدم

پس فردا کنکور داشتم

زنگ زدم از اردلان اجازه گرفتم تا به سولماز زنگ بزنم

از سولماز خواستم ک اگ میتونه فردای کنکور بیاد خونمون

چون وقتایی ک اون هست فقط اردلان در خونه رو قفل نمیکرد

باید یه نقشه درست وحسابی میکشیدم

اما باید میدیدم اردلان چقدر در تصمیم ازدواج من مصممه؟

یه سری وسایل مهم رو لیست کردم وبه انگلیسی نوشتم

چون ممکن بود ارشین فضول بخواد وسایلمو بگرده

تنها حسن تنهایی تو خونه این بود ک من زبان انگلیسیمو قوی کردم

البته کسی نمیدونست

صندوق چه مامان ک هفتا سوراخ سلمبه قایم کرده بودم اوردم بیرون

توش سندا و یه حساب مالی بود ک بهره پول مامان میومد روش

انگار مامان میدونسته منو میخواد با چ مارای افعی تنها بذاره ک از لحاظ مالی تامینم

کرده

مامان سرطان خون داشت حدود 5سال پیش فوت کرد

افسون واقعا فرشته بود

تک فرزند خانواده ی بزرگ وفاخر رادان ک از بازماندگان قاجر بودند

پدربزرگ ومادر بزرگ هم فوت کرده بودن

میدونستم قصرشون ب نام مامانه اما بعد از فوت مامان اصلا از اون خبری نشد

اردلان دست راست پدربزرگم رادان بزرگ بوده البته اون بنده خدا

خبر نداشته چ مار افعی رو پرورونده

رادان بزرگ هم ک فکر میکرده اردلان ادم خوبیه تک دخترش افسون رو

 ب اون نامرد میده

اردلان از فقیر نشین های جنوب تهران بوده

یه ادم عقده ای ک وقتی با افسون ازدواج میکنه تازه اون جوش چرکین سرباز میکنه

البته جرائت اینکه بخواد با افسون بد رفتاری کنه نداشته

چون افسون هم قدرتمند بوده وهم ثروتمند

یه بار یادمه اردلان گفت تو هم چهره و هم سیاست وزرنگی وغرورتو از مادرت ب

ارث بردی

راست میگفت مامان هم مثل من با سیاست واروم وزیرکانه عمل کرد

ک تموم ثروتشو از دست اون دوتا مار افعی نجات داد

وگرنه الان ن من زنده بودم ن از اون ثروت یه قرون باقی مونده بود

ب سولماز گفته بودم یه گوشی و سیم کارت برام تهیه کنه

با پولی ک پیش خودم داشتم میتونستم بخرم

اما اونم باید تو صدتا سوراخ سلمبه قایم میکردم

یه نگاه ب کف اتاق انداختم.ته اتاق موزاییک بود

وچون فرسوده بود ب راحتی میشد براش یه فکری کرد

با پیچ گوشتی افتادم دور موزاییک ها رو خالی کردن.اگ میشکست دیگه کارم تموم

بود.بعداز دوساعت کندن دور موزاییکا تونستم یه نفس از سر راحتی بکشم

سریع دورشو جارو کردم.نزدیک امدن اردلان وارشین بود

فرش رو انداختم روی موزاییکا و نشستم پای کتابام

فردا باید کنکور میدادم

سجادمو باز کردم و نمازمو خوندم

بعد رو به اسمون کردمو تو دلم گفتم:خدایا کمکم کن بتونم از پسش بر بیام

خدایاتو ک میدونی بجر تو پناهی ندارم

بجز تو هیچکس رو ندارم ک  پشتیبانم باشه

خودت کمکم کن........

مامان هوامو داشته باش

با حس ارامش ب خواب رفتم

با کلی غر شنیدن از ارشین خانوم ب محل برگزاری رسیدیم

ب راحتی تمام تست ها رو زدم

انقدر ک این کتابا رو دوره کرده بودم حفظ شده بودم

تایم ک ب پایان رسید سریع از اونجا اومدم بیرون

برای اولین بار یه لبخند از ته دل

ارشین با پوزخند گفت:در هر صورت باید راهی خونه شوهر بشی!درس چ بدردت

میخوره؟

من:تو برو یه فکری ب حال خودت بکن ک اردلان باید یه خمره بخره وترشی بندازتت

دهنش بسته شد

رسیدیم خونه یه راست بسمت اتاقم رفتم

میدونستم طبق معمول میره چوقولی منو ب اردلان بکنه

میرفت اونو شیر میکرد ومینداختش ب جون من

اتفاقا نیاز ب یه دعوای درست وحسابی داشتم

Mp3 رو حالت ضبط گذاشتم

باید برعکس همیشه ک در مقابل حرفاش سکوت میکردم با سیاست پیش برم تا بتونم

ازش مدرک بدست بیارم

اردلان درو با پاش باز کرد.صورتش تا بنا گوش قرمز شده بود

اردلان:دختره هیچی ندار

دید من هیچ حرکتی نمیکنم گفت:مگه باتو نیستم؟؟؟؟؟

حالا این با عربده بود

ریلکس گفتم:دوباره دخترت پرت کرده اومدی ب من گیر میدی؟

اردلان:حالا انقدر روت زیاد شده ک جلوی من وایمیستی؟

من:حقیقت همیشه تلخ بوده

اردلان:با اینکارات یه کاری کردی ک ب اقای وکیلی بگم بیان ببرنت.از سرتم زیادن

من با تعجب گفتم:وکیلی کیه؟

اردلان:شوهرت

من:هه منو داری ب پول میفروشی؟

اردلان:اره .مادرت ک همه ثروتشو بنامت کرده.ب من وارشین هم ک چیزی نداد

لااقل از فروشت ب اون پسره ژیگول یه چیزی ب ما بماسه

من:مامان میدونست شما چ ادمایی هستین ک بهتون یه قرون هم نداد

اردلان با داد میگه:دختره پرررررررررررو نذار دهنم باز بشه

من:تا الانشم ک خوب باز شده بقیه شم بگو

تو ک خجالت نمیکشی

اردلان دستشو میبره بالا و یه دونه میزنه تو گوشم ک کنار لبم پاره میشه

اردلان:اینو زدم ک یادت باشه بیشتر از کوپونت حرف نزنی

من:مثلا بیشتر حرف بزنم چی میشه؟

اردلان:ارغوان.نذار بلایی بسرت بیارم ک حالشو ببری

من:دیگ بدتر از اینکه توی این خونه زندانیم کردی.حق ندارم به کسی تلفن بزنم؟

حق ندارم هیچ کاری بکنم؟

من چندساله از این دخمه بیرون نرفتم!

من یادم نمیاد کی از این خونه بخاطرگردش رفته بودم!

واسه من تو این چندسال چیکار کردی؟

غیر از این بود ک فقط میرفتم مدرسه ،این ب اصطلاح میشد از خونه بیرون رفتن من!

ک اگ یه دقیقه تاخیر داشتم باید تنبیه بدنی میشدم!!!!!!!!!

هان بگودورغه!

چقدر منو زیر مشت ولگد خودت گرفتی

چقدر اون ارشین بیشرف الکی پیش تو حرف زد و موش دواند

خودتم میدونی همه کارات حقیقت محضه!

یادت میاد بچه برادرت چجوری میخواست بهم تجاوز کنه؟

یادته گفتی اگ اذیت کنم میفرستی منو پیش اون؟

یادت میاد؟

یا یادت رفته؟

اردلان با یه قهقهه شیطانی میگه:همش یادمه و از انجام دادنش و حتی مرورش هم

خوشحالم

تو اون لحظه ب این فکر میکردم یه ادم چقدر میتونه پست باشه؟

حالا الان وقت زدن ضربه نهایی بود

من:چندبار میخواستم خودکشی کنم

اردلان:خب میکردی.ماهم راحت میشدیم و همه ارث ومیراثت مال ما میشد

من:یه کاری نکن فرار کنم؟

اردلان:فرار کنی زنده ات نمیذارم

ودیگ دربرابر حرفای رکیکی ب من ومامان میزد سکوت کردم

فقط یه نگاه نفرت بار

من انتقاممو ازاین مرد واون دخترش میگیرم

ازبین حرفای ارشین واردلان فهمیدم ک پنج شنبه مراسم خواستگاریه

من فقط 6روز وقت داشتم

یه ایمیل ب رائین زدم ونقشمو خلاصه گفتم

اون باید یه جاهایی از نقشم کمک میکرد

از فایل ضبط شده چندتا کپی گرفتم

یکیشو توی mp3ویکیش تو مموری ویکیشو توی هارد کامپیوتر سیو کرد

توی این چند روز اسناد مهم رو توی موزاییکا جاسازی کردم

یه چمدون چرخ دار بزرگ برای تمام وسایل من بس بود

امروز سه شنبه بود.سولماز از نقشه م خبردار بود

قراربود چهارشنبه بیاد پیش من ک در باز باشه و من بتونم فرار کنم

تمام عکسا و صندوقچه مامان وچنددست لباس ویه سری خورده ریز

وطلاهامو مدارک رو توی یه چمدون جا کردم

همه چیز اماده بود

اونا هم سکوت من خوشحال بودن فکر میکردن باهاشون کنار اومدم اما اشتباهشون

همین جابود

ک ارغوان با سیاست عمل میکنه

شب با دلهره خوابیدم

صبح با صدای سولماز از خواب بیدار شدم

سولماز:سلام ورپریده

من:سلام.رفتن؟

سولماز:اره .تازه ب ارشین سفارش لباس دادم ک زودتر از دستت خلاص شن

وزد زیر خنده

من:ایشااله داییت رو اب بخنده

سولماز با خنده:امین

من:سولماز وقت نداریم هرچی من زودتر برم ب نفعمه

واسه اون مرتیکه ودخترش یه نامه نوشتم گذاشتم روی اپن

تو نباید وجهت پیش بقیه خراب شه واسه همین من مجبور توی اب پرتقالت قرص

بیهوشی بندازم

سولماز:حالا چرا اب پرتقال؟؟؟؟؟؟؟

من:سولماز ادم باش!

سولماز:اطاعت سرورم!

من:سولماز موبایل؟

سولماز از توی کیفش یه iphon4 در اورد.یه زمان ارزوم بود بتونم لمسش کنم

نگاه کن انقدر زندانیم کرده بودن ک فکرشم نمیکردم یه همچین گوشی دستم بگیرم

من:شماره کارت بده.بعدا واست بریزم

سولماز:پاشو گاوووووووووو!این کادوی اون علیرضای خر بود واسه ولن ب من

منم ک میدونی چقدر ازش بدم میومد

اینو داشته باش پیش خودت.فکر کن میخواستم بندازمش دور

خندیدم.چقدر این دختر خوووووووووووب بود

من:پاشو باید شربتو بهت بدم بخوری ولا لا کنی!

سولماز با جدیتی ک ازش ندیدم میگه:بعدش کجا میری!!!

من:یه پناه دارم

سولماز:امنه؟

من:اره امن امنه!

سولماز:بازم میبینمت؟

من:نمیدونم.شاید!

سولماز:هفته دیگ با سهیل عقد میکنم

دهنم واموند!!!!!

سولماز:ببند دهنتو!

من:راضیی؟

سولماز:تو ک میدونی چقدر سهیل رو دوس دارم!

اون از جنس این خانواده لجن نیست

من:خوشبخت بشی!

سولماز:امیدوارم

تمام اطلاعات کامپیوتر رو یه فلش مموری ریختم و هرچی تو کامپیوتر داشتم پاک کردم

توی کیس یه پارچ اب یخ ریختم ک بسوزه

خب دیگ من اینجا کاری ندارم!

روی سولماز رو بوسیدم و بهش قول جبران محبتاشو دادم

برای اخرین بار ب زندانم نگاه کردم .جایی ک من ازش یه ارزوی خوب هم ندارم

جایی ک فقط از خودش برام خاطرات بد بجا گذاشت

از اینجا متنفر بودم!!!!!!!!!!!!!

بسمت اژانسی ک منتظرم بود رفتم

نزدیکای مینی سیتی پیاده شدم.چون ممکن بود از اژانس بفهمن من کجا پیاده شدم

پس بهترین راه این بود ک ذهنشون رو ب یه جا دیگه منحرف کنم

یه تاکسی گرفتم وبسمت خونه رائین حرکت کردم

نمیدونم شاید کارم اشتباه بود اما........

یکی از بهترین برجهای الهیه مقصد من بود! گفته بود کلید رو میده نگهبانی!

ن بابا!!!!!!!!مستر رائین وضع ماالیشون خوبه

با چمدون بسمت لابی رفتم

من:وقت بخیر

نگهبان:بفرمایید

من:بزرگمهرهستم .اشنای اقای شهامت.کلید رو لطف می کنید؟

نگهبان ک مرد میانسالی بود لبخندی میزنه و میگه:ببخشید بجا نیاوردم

لبخندشو جواب میدم و میگم:خواهش میکنم

کلید رو بهم میده و من بسمت اسانسور حرکت میکنم

دکمه17 رو فشار میدم  ولی یه دفعه دست کسی مانع از بسته شدن در میشه

چ پسر خوشگلی

قدبلند وخوش هیکل، چشماشم معلوم بود روشنه اما نفهمیدم چ رنگی

موهاشم خرمایی تیره بود با پوست سفید

کلا خوشگل بود

خاک توسرت ارغوان!نچ نچ نچ

وقتی اسانسور اسم طبقه رو اعلام کرد تازه متوجه اطرافم شدم

پسره هم تو همین طبقه از اسانسور بیرون اومد

واحد112 بود

کلید رو ک چرخوندم متوجه شدم پسره واحد روبرویی خونه رائینه!

با تعجب بهم نگاه میکرد!منم بیخیال ب چشماش زل زدم

عادتم بود!همیشه ب همه خیره نگاه میکردم!

پسره سرشو انداخت پایین

اهااااااااااااان.حالا شد!!!!!همچنان زل زده انگار دزد گرفته

 داخل خونه رو ک دیدم فکم چسبید ب پارکت

فکر کنم170 متری بود.یه پذیرایی بزرگ ک با وسواس خاصی دکریت شده بود

مبلای راحتی مشکی و یه کاناپه سفید ک بصورت ال چینده شده بود

و تلویزیون ک جلوی  کاناپه بود

ویه عالمه تابلوی نقاشی ک روی اون کاغذ دیواری کالباسی مات ب زیبایی نما داشتند

اشپزخونه هم ک واقعا نهایت دکور و خلاقیت درش بکار رفته بود

همه کابینت ها واپن از چوب روشن استفاده شده بود وهمه وسایل هم مشکی بود

از میز ناهار خوری تا وسایل برقی

دوتا اتاق خواب هم انتهای راهرو بود

دقیقا روبروی هم!!!!!!!!!!!!

رو یدونه درها نوشته بود رائین و رو یکی دیگش نوشته بود ارغوان

رنگ اتاق گلبهی بود رنگ مورد علاقه من

یه ست چوب مشکی و یه تابلوی بزرگ برج ایفل

من عاشق برج ایفل بودم

این رائین پدرصلواتی هم چ بچه ی باحالیه!!

چقدر منو مورد عنایت الطاف خودش قرار داده

یه نگاه میخواستم ب اتاق خودش بندازم ،ک درش قفل بود و مارا کنف کرد

چمدونمو تو اتاق خودم گذاشتم

کیف پول و دفترچمو وموبایلمو برداشتم وروی اینه ورودی با  پیپر استیکر نوشتم

سلام

میرم پارک روبرو. ب تنهایی نیاز دارم!

                                                            ارغوان

یه ذره خنده دار بود اما نمیدونم!!!!!

نمیدونم چند ساعت بود همین طور رو نیمکت ب یه جا زل زده بودم

توی دفترچم کارایی ک فردا باید میکردم رو نوشته بودم

اول باید یه حساب ب نام خودم باز میکردم

تا حساب قبل خودمو ومامان رو ببندم

بعدش یه جا برای خودم دست وپا کنم وبه دادگاه اقدام کنم ک بابام میخواد بخاطر پول

بفروشتم

چون مدرک داشتم و چند بار ک اردلان کتکم زده بود یه جور پیچونیدم و با سولماز

رفتیم پزشکی قانونی و پرونده تشکیل دادم

اهان یه ماشین هم میخوام

بعد یه دفعه میزنم زیر خنده(دختره خنگ تو ک رانندگی بلد نیستی)

از اینکه فرار کرده بودم ناراضی نبودم چون یه فرصت بود برای زندگی دوباره

دیدم یه پسرقدبلند بااندامی ورزیده اومد روبروم نشست

خب پارک رو ک من نخریدم.خریدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهان تازه باید یه خرید درست وحسابی هم برم!!!!

سنگینی پسره رو خودم احساس میکردم!!اینجور مواقع اصلا ب یارو نگاهم نمیکردم

همیشه همین طور بود

همیشه تو خیابون انقدر چشمای یشمیم مغرور و وحشی میشد

و نسبت به همه بیخیال میشدم اما یه وقتایی هم واسه رو کم کنی انقدر تو چشمای طرف

زل میزدم ک از رو بره

هنسفریمو زدم ب گوشم.سولماز یه بار یه کار درست انجام داد

لااقل فول البوم اهنگ توش بود

دلم واسه مامان تنگ شده بود.

نگاهم ب اسمون دوختم واز خدا بخاطر اینکه پشتم بود تشکر کردم

 

هرجای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو ب تو سجاده بندازم

هرروز حسم تازه تر میشه

غرق تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمام عمر

از روی عادت عاشقت باشم

 

گاهی پرستیدن عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میزاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

یک عمری هردردی ب من دادی

حس میکنم عین نیازم بود

جایی ک افتادم به پای تو

زبیاترین جای نمازم بود

هرجای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو ب تو سجاده بندازم

(هرجای دنیایی.مهدی یراحی)

 

 

دیدم پسره اومد روبرو وایستاد

من بازبیخیال تر از همیشه بلند شدم واومدم رد شم .ک بازومو گرفت

برگشتمو چشای گستاخمو تو چشاش قفل کردم

چ چشمای خوشگلی داشت.عسلی عسلی.انقدر گرم بود ومهربون ک داشتم خودمو وا

میدادم اما دوباره به همون حالت اولیه برگشتم

یه نگاه ب چشماش و یه نگاه به دستش انداختم ک دستاش شل شد

اومدم برم ک گفت:ارغوان

با ناباوری برگشتم سمتش

پس رائین بود!

دوتامون روبروی همه وایستاده بودیم وداشتیم همدیگر رو انالیز میکردیم!!!!!

قدبلند و چهارشونه

پوستش سفید بود!موهاشم قهوه ای تیره !ته ریشی ک جذاب ترش کرده بود

ولب وبینی متناسب به صورتش

روی هم رفته واقعا جذاب بود

یه نگاه ب تیپش کردم!یه شلوار کتون سورمه با بلوز چهارخونه سرمه ای قرمز

بابا تیپ

بابا خوشگل

بابا جذبه

حالا بجای تعجب لبخند رو لبم نشسته بود

یدفعه منو کشید تو بغلش!میشه گفت تقریبا هنگ کرده بودم

دوتاشاخ بالاسرم پیدا میشد جای تعجب نداشت

 

چنان منو فشار میداد گفتم ابلمبو شدم!!!!!!!!!!

نچ نچ نچ

کنار گوشم گفت:بالاخره این دختر چموش رو دیدم!

نگرانت شدم نکنه اتفاقی واست بیفته!

خوشحالم ک الان اینجایی!

ازش جداشدم وگفتم:سلام

خندید وگفت:این بود جواب حرفای من؟

دوباره رفتم تو جلد همون دختر گستاخ همیشگی وگفتم:

والا تا  اونجا ک یاد دارم اول باید ب طرف مقابلت سلام کنی

ن اینکه یه ساعت روش زوم کنی بعد مثل عجل معلق بالاسرش وایستی بعدشم بغلش

کنی

میخنده ک یه چیز تازه کشف میکنم.یه دونه چال داره

چ باحال فقط یه دونه چال داره!!!!!!!!!!!!!!

رائین:این از علاقه زیاده عزیزم.میدونی من چندساله منتظرم خواهر کوچولومو ببینم

از اینکه گفت ابجی ناراحت نشدم!!!!!!!!

البته چ ادم بی شعوریه ها.اوایل ک میگفتم داداش خودشو میکشت

من:بعله!

رائین:بیا بریم خونه خواهری!!!!!!!!

من:ب بقیه گفتی من کیم؟

رائین:دخترخالم!!!!!!!

من:خاله داری؟

رائین:نچ

میخندم ومیگم:کار از محکم کاری عیب نمی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رائین:دقیقا!!!!!

 

اون شب جالب هم گذشت

ومن برای اولین بار داشتم ارامش وامنیت رو بعداز سالها تجربه میکردم

صبح ک از خواب بیدار شدم .یک ساعت طول کشید تا ویندوزم بیاد بالا ک

کجام وچ کار باید بکنم

یه چایی خوردم وحاضر شدم

اول یه سر رفتم اگاهی ب جرم ازار واذیت پدرم و اینکه میخواسته بفروشتم و کتک

شکایت کردم

یه سر ب پزشکی قانونی زدم اثار کتکای اخرش رو ثبت کنم

بعد رفتم بانک

حساب تشکیل دادم و هرچی پول تو حسابم وحساب مامان بود رو ریختم ب حساب خودم

ک تو یه شعبه دیگ بود

چون از اون اردلان طمع کار برمیاد ک بره بانک بخواد با پول مسئول بخره

وهزار جور کثافت کاری کنه

بعدش ب وکیل خانوادگی مامان اینا زنگ زدم

من:سلام

منشی:سلام.بفرمایید؟

من:اقای شهریاری هستن؟

منشی:شما؟

من:بفرمایید نوه اقای رادان هستم.دختر افسون

بعداز چند دقیقه وصل شد ب وکیل

شهریاری:سلام دخترم

من:سلام.خوب هستین؟

شهریاری:خوبم دخترم.تو چطوری؟

من:قرض از مزاحمت میخواستم یه سرو سامونی ب املاک مامان بدم

شهریاری:مگه از دست اون بابای گرگ صفتت خلاص شدی

من:فرار کردم

سکوتش باعث ازارم شد

شهریاری:اشتباه کردی.میدونی اگ

نزاشتم حرفش تموم شه

من:واقفم ب صحبتاتون.اما تشکیل پرونده دادم و ازش یه قطعه mp3دارم ک تمام

زجرایی ک این چند وقت کشیدم رو بهش اعتراف کرده

شهریاری باخنده گفت:حقا ک دختر همون مادری

من:ممنون.کی همو میتونیم ببینیم؟

شهریاری:فردا خوبه؟

من:بله.کاری ندارین؟

شهریاری:مواظب خودت باش

من:حتما.خداحافظ

حدود ساعت 3بود ک رسیدم خونه

رائین هنوز نیومده بود

منم رفتم خوابیدم.دیشب رائین قول داده بود ببرتم خرید

دلم نمیخواست دیگ این لباسای مسخره رو بپوشم

با صدای رائین ب خودم اومدم

سریع سیخ شدم تو جام و یه نگاه ب خودم انداختم

با همون لباسای بیرون خوابیده بودم

خداروشکر روسری سرم بود

دیدم همینجور مثل جغد زل زده به من

من:تموم شدم

از تو هپروت اومد بیرون و گفت:چی ؟؟؟؟؟

من:پیچ پیچی.ارپیچی. لئوناردو داوینچی

رائین:خوب بلبل زبون شدیا

من:همینی ک هست.

رائین:پاشو بریم ک قراره کل پاساژای تهران رو بار کنیم

من:دمت گرم داداش

رائین:قربون تو دختر

مانتو چروکمو با مانتوی پرتقالی ک از ارشین کش رفته بودم عوض کردم

در اسرع وقت اتیشش میزدم ولی الان بهش نیاز داشتم

شال مشکی رو بسرم انداختم واز اتاق خارج شدم

رائین با ژست خاص خودش گفا:مادمازل.افتخار همراهی میدید

من:بله پرنس ویلیام

یدفعه با صدای اعتراض الودی گفت:من کجام شبیه اونه؟

من ب این خوشگلی اون ب اون زشتی

من:اوه پیاده شو با هم بریم.اعتماد ب نفست تو حلقم

رائین:پ چ فکر کردی!!!شما تازه باید ب داشتن همراهی مثل من ببالی

من:تا حالا کسی بهت گفتی خیلی ازخودمچکری ایاااااااااا؟

رائین:ن متاسفانه

من:حالا یادت باشه من بهت گفتم

رائین:من موندم چرا تو با این زبونت تو خونتون صدات در نمیومد؟

من:چون ک اونا با سکوت بیشتر حرص میخوردن

رائین:اووووووووووووووو..چ حرکتا

من:ارغوان رو دست کم نگیر

رائین:بیا بیا ک امشب دوتامون زدیم رو دنده خودبرتری

رفتیم سمت ماشینش

جووووووووونم ماشین

یه لامبورگینی مشکی

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا چکار میکنی با این دل من

من:بابا ماشین.بابا با کلاس.بابا پولدار مرفه بی درد

میخنده وهیچی نمیگه

بنظرم بعضی از ادما با همراهیشون تو زندگی بهت اعتماد ب نفس میدن

وباعث میشن خودتو از بقیه کمتر نبینی

رائین دقیقا با همراهیش همین حس رو ب من میداد

من بجز سولماز دوست خوبی حتی تو مدرسه هم نداشتم

ولی الان رائین هم جزو بهترین های زندگی من بود

مغازه های شریعتی رو برای خرید انتخاب کرده بود

ماشین رو پارک کردیم و شروع ب قدم زدن کردیم

بعداز مدتها احساس زنده بودن وشاد بودن رو در خودم زنده دیدم

خیلی وقت بود ک زندگی دیگ برام معنای خاصی نداشت

اما حالا فهمیدم زندگی یعنی چی!!!!!!!

رائین:بریم مغازه دوستم؟

من:امشب امر امر شماست قربان

رائین:سرباز پس ب راه بیفت

مردم با حسرت نگاهمون میکردن

خب حقم داشتن.من و رائین ب تنهایی هم باعث جلب توجه بودیم وای ب حال اینکه

دو نفری بریم بیرون

فکرکنم این خود شیفتگی رائین ب منم  سرایت کرده

چقدرم از خودم تعریف میکنم

اصلا نفمیدم چ شکلی رسیدم ب دم مغازه.از بس خوددرگیری داشتم

با ورودمون یدفعه دیدم تمام فروشنده ها بلند شدن

صدای یکی شون بلند شد:به به جناب سر.......

رائین سریع حرفشو برید وگفت::مگه بهت نگفتم این لغت رو بکار نبر

فروشنده:خب باو!

رائین:ارغوان.دختر خالم

همشون اظهار خوشبختی کردن منم با یه خوشوقتم قضیه رو سرهم اوردم

رائین:مانتو.شال.روسری.شلوار.کفش وکیف وغیرو غیره وغیره برای این دختر خاله

فرنگی ما بیار ک چند ساله ایران نبوده ولباس متناسب ایران نداره

چقدر این بشر ریلکس خالی میبست

من و کرد تو اتاق پروو و هی لباس تو دامن من ریخت

انقدر لباس پروو کرده بودم دیگ داشتم بیهوش میشدم

بالای تا20 پلاستیک دستمون داد.انقدر زیاد بود ک یکی از فروشنده ها کمکمون کرد

من:حالا مجبور نبودیم انقدر لباس بخریم

رائین:دخی خاله من وتو ک این حرفا رو نداریم

من:راستی راستی باورت شده من دختر خالتما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رائین:صد البته.شام چی بخوریم؟؟؟؟؟؟؟

من:مرغ سوخاری.اونم هیوا

خندید وگفت:ای شیکمو

من:خو دوس دارم!!!!!!!!!

ب سمت تجریش ب حرکت در اومد

منم ب خیابانای تهران ک این مدت کلی تغییر کرده بود نگاه میکردم

ب نیمرخ رائین نگاه کردم

از ادم شوخ چند لحظه پیش خبری نبود.این رائین خیلی جدی بود

رائین خیلی پیچیده بود

بیشتر از اونی ک فکرشو میکردم

شام بعد از مدت ها بنظرم خوشمزه میومد

رائین گفت:دربند و پیاده روی رو هستی؟

منم ک از خدا خواسته با لبخند گفتم:تا هستی هستم

خندید از اون خنده های نادر ک انسان ها کم ب خودشون میدیدن

ماشین رو دورتر پارک کرد ک یکم پیاده روی کنیم

رائین با صورتی ک هیچ اثری از شوخی درش دیده نمیشد گفت:

باید راجع ب موضوعی صحبت کنیم

من: می شنوم

رائین:ارغوان فکر کنم نماز میخونی،نه؟

من:اره نماز میخونم

رائین:پس مسلما حجاب هم داری؟

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم

رائین:اونطوری نگاه نکن.تو معلوم نیست تاکی قراره پیش من بمونی،

مسلما من نامحرمم و جلوی من حجاب باید داشته باشی

من:خب؟؟؟

رائین:باید ب هم محرم شیم

زدم زیر خنده

حالا نخند کی بخند.انگار جوک واسم تعریف کرده بودن

همون وسط نشسته بودم ومیخندیدم

یه نگاه ب رائین انداختم ک عصبانی نگاهم میکرد

من:خب باو.بیا منو بزن!!!!!!!!

رائین:من جدی حرف زدم ارغوان

من:رائین میفهمی چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رائین:اره.هر روز بخوای جلوی من چادر وچاقچول کنی ک نمیشه

من: ب همین راحتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رائین:ب همین راحتی!

من:شدنی نیست!

رائین:باید بهش فکر کنی!

بعد دقیق نگاهم کرد وگفت:بهم ک اطمینان داری؟

من بدون مکث گفتم:اره

رائین:پس نترس.من فقط بخاطر راحتی خودت گفتم.هیچ فکر دیگه ای هم بسرت نزنه

من:باید فکر کنم

رائین:باش

دیگه یادم نمیاد چجوری رفتیم وبرگشتیم خونه

ازبس تو فکر بودم حتی بدون شب بخیر رفتم خوابیدم

صبح زود از خواب بیدار شدم ونماز خوندم

نمیدونستم تصمیم درست چیه؟ ایا درسته ک ب رائین محرم بشم؟

عقلم قد نمیداد.سرسجاده بخواب رفته بودم ک با صدای کسی از خواب بیدار شدم

رائین بود!

با لبخند بهم گفت:قبول باشه

من:مرسی

رائین:فکراتو کردی؟؟؟

من:تو زندگی خصوصی خودتو داری!دوست ندارم اگ کسی تو زندگیت هست

من باعث جدایی تون باشم

نمیخوام برات دردسرساز باشم!!!

خندید وگفت:خلی بخدا

اگه کسی تو زندگیم اومد بهت رک وراست میگم ک دیگه نمی تونیم ادامه بدیم

خوبه؟

من با یه لبخند کمرنگ گفتم:باش!!!!!!

باخنده گفت:پس برم ب حاج اقا زنگ بزنم ک میخوام زن بستونم

من:کوفت!!!!!!!کی گفته من زنتم؟

رائین:محض مزاح بود

من:برو

یدفعه مثل این برق گرفته ها گفتم:رائین

بدبخت دومتری بسمت سقف پرید

رائین:این چ وضعه صدا کردن دختر.نمیگی شوهرتو ناقص میکنی؟

فهمیدم میخواد با شوهر شوهر کردن اعصابمو بهم بریزه

واسه همین با لبخند ژگوند گفتم:برو بیرون شوهر جان

خندید وگفت:کوفت وشوهرجان

من:رائین من ک اجازه بابامو ندارم!!!!!!

رائین:چون بابات دست بزن داره میتونی گواهی صلاحیت بگیری

من:مخت کار میکنه ها

رائین:پس چی فکر کردی؟

من:اخه از تو خل مشنگ چی بر میاد

اینو ک گفتم میدونستم یه جنگ واقعی در پیش دارم

برای همون جلدی پریدم سمت اسپری ک رو میز بود

من:شوهرجون برو اونور وگرنه ناکارت میکنم

رائین با خنده:هه منم ترسیدم

همونطور ک داشت میخندید یه ذره اسپری زدم سمت صورتش ک با ناوری بهم

نگاه کردم

من:چیزی ک عوض داره گله نداره

و بعد هلش دادم چون انتظارشو نداشت پرت شد بیرون منم سریع در رو قفل کردم

منتظر تلافی بودم

ولی خب زود بود!

دیگه داشت حوصلم سر میرفت ک دیدم یه کاغذ از زیر در اومد تو

خودمونیما،این رائین بچه 5ساله فعالی داشت

رفتم سمت در وکاغذ رو برداشتم

نوشته بود:دوست خوبم میشه در رو بازکنی؟

من نوشتم:ک چی بشه دوستم؟

رائین نوشت:اخه حوصلم سر رفته

من:اهان در رو ک باز کنم تو حوصلت سرجاش میاد

رائین:اره دیگ

من:برو خودتو سیاه کن

رائین:جون من!!!!!!!!!

من:من ک میدونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس

رائین:ن ب جون پسر همسایه روبرویی

من:بدبخت اون

رائین:خب عیب نداره میخواستم بهت راجع ب دفتر خونه بگم

تا اینو گفت در رو باز کردم ک دیدم یه چیزی با سرعت نو تو صورتم خورد

این دیگه چی بود

چشم باز کردم ک دیدم با یه تفنگ ابی داره بهم اب میپاشه

میگم این بچه است میگید ن

ن راه پس داشتم ن راه پیش

من ک خیس شده بودم دیگه فرقی نداشت بقول معروف اب ک از سرت گذشت چ یه

وجب چ صد وجب

یدفعه ب سمتش دوییدم و تفنگ رو از دستش کش رفتم

بعدشم شیک ومجلسی افتادیم ب جون هم

یه جا پام سر خورد پهن زمین شدم اونم نامردی نکرد

یه لیوان اب ریخت از پشت تو یقه من

جیغم دیگه در اومده بود

من:علفی!!!!!!مگه دستم بهت نرسه

منتظر حوادث غیر متقربه باش

و ب سمت حموم رفتم

کصافط

بزنم کرک وپرش بریزم .پسره جای خالی

یه ذره هم فحشای چیز دار بهش دادم واسه زیبایی کار

لباسامو تو رختکن تنم کردم و بسمت اتاقم رفتم

موهامو سشوار کردم

یه نگاه ب خودم انداختم

پوستم بین سفید وسبزه بود

یه رنگ خاص

چشمام سبز یشمی!وحشی و گستاخ

موهام مشکی پرکلاغی بود با فرهای درشت،بلندیش تا کمرم میرسید

لبام کوچولو اما قلوه ای بود!سرخ سرخ

بینیمم کوچولوموچولو بود

ابروهام  هلالی کوتاه

با اینکه دست تو صورتم نبرده بودم ولی بقول مامان میگفت نیازی هم نداشتم

موهامو با کلیپس بستم و روسری رو سرم انداختم

خونه ساکت ساکت بود

یه نگاه ب یخچال انداختم

پشه توش پر نمیزد

من موندم این رائین چیزی تو خندق بلاش نمیریزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتم سمت اتاقش

اومدم در اتاقشو باز کنم ک یه دفعه مثه جن جلوی در ظاهر شد

من:الهی بلا نگیرتت پسر،این چ وضعه بیرون اومدنه

رائین:چیکارم داری؟

من:بیا منو بزن،تو رو خدا ،تعارف نکن

برو اونور بیام تو

یه ذره هم از لای در تکون نخورد

رائین:نمیخواد!همین جا بگو!

من:مگه سر بریده داری ک نمیذاری بیام تو

رائین یه دفعه داد زد:کارتو بگو

من:هی هی .صداتو بیار پایین واسه من!من زر خریدت نیستم

بعدشم رفتم تو اتاقم

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم

خنده دار بود!این دیگ کی بود

من:بله

زن:سلام از دفتر اقای شهریاری تماس میگیرم

یدونه زدم تو سرم

یادم رفته بود ک امروز باید میرفتم پیشش

من:سلام خانم.از اقای  شهریاری عذر خواهی کنید ،بگید برای 5شنبه خدمت میرسم

زن:باشه.خدانگهدار

من:خداحافظ

از اتاق اومدم بیرون

دیدم رائین هم با صورت داغون رو کاناپه دراز کشیده

برگشتم تو اتاق

یه مانتو لی  روشن و جین همرنگش از کمد کشیدم بیرون

یه شال سورمه ای با یه کالج سورمه جین پام کردم

یه مداد کشیدم تو چشمام ک چشمام درشتر نشون میداد

یادم باشه یه عینک دودی هم بخرم!!!!!!!

یه کیف هم کج انداختم رو شونم

از اتاق خارج شدم

اهان حسن فریمو یادم رفت

هنسفیریمو زدم ب گوشم و رفتم ب سمت در

صدای بم رائین باعث شد مکث کنم

رائین:کجا میری؟

من: ب تو چه؟

رائین:ارغوان اون روی سگ منو بالا نیار

شونمو انداختم بالا و بسمت در رفتم ک گفت:ب ولای علی قلم پاتو میشکنم اگ پاتو

بذاری بیرون

من:تو کی من هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رائین سکوت کرد!

من:تو جز یه همخونه ساده هیچ چیز دیگه نیستی!

من موظف نیستم ب تو جواب پس بدم

و تو هم هیچ حقی نداری تو کارای من دخالت کنی

اینو تو گوشات فرو کن

در رو محکم بهم زدم و رفتم تو اسانسور

تو اسانسور ب این فکر میکردم ک چقدر تند رفتم

موقعی ک رسیدم تو لابی دیدم اون رائین بیشعور جلوی اسانسور منتظرمه

دیدم داره با خنده نگام میکنه

من:نیشتو ببند!

الان واسه کرمای دندونات خواستگار میاد!

رائین:خب بذار بیاد!بنده های خدا تنها نمی مونن!

من:برو گمشو!واسه چی دنبال من راه افتادی؟

رائین دم گوشم یواش گفت:چون قراره زنم بشی

یه مشت ک از فرط عصبانیت بود ح

ادامه مطلب...

ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

قسمت دوم

خدایا بابت انکه سرت داد کشیدم

متاسفم............

بابت ادمی ک تو میگفتی ارزشش را ندارد و من پافشاری کردم

متاسفم.......

برای خودم..............

خوشگل شدی

حالا من ب تیپش نگاه میکردم

کت اسپرت مشکی ک استیناش رو تا ارنج تا شده بود

یه  شلوار کتون مشکی و یه بلوز مشکی ک با یه پاپیون سفید تکمیل شده بود

وای غش نکنم

بوی عطر لالیکش مستم کرده بود

یه نفس عمیق کشیدم!!!!!

ب صورتش نگاه کردم !!!تعجب کردم!

مدل موهاشو عوض کرده بود!چ سرعت عملی!

دیزل زده بود!نگاه کردم دیدم مدل موهاش خیلی شبیه سید محمد موسوی

والیبالیستس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من:ب تو هم میشه امیدوار بود

خندیدو گفت:خوشم میاد کم هم نمیاری!

باهم بسمت ماشین رائین رفتیم!

ضبط رو اون روشن کرد و راه افتاد

 

باهمیم اما این رسیدن نیست

اون ک دنیامه عاشق من نیست

باهمیم اما پیش هم سردیم

این یه تسکینه این ک همدردیم

(خب ورس اولش معنی دار بود

 ب روابط ما میخورد یه جاهاییش)

 

این حقم نیست، این همه تنهایی

 وقتی تو اینجایی،وقتی میبینی بردیم

این حقم نیست،حقم من ک یه عمر

 با تو بادم اما،باتو روز خوش ندیدم

 

تو یه شب میری،قلب تو دریاس

برنمیگردی چون دلت اونجاس

خیلی اشوبی ،خیلی درگیری

خیلی معلومه ک داری میری

(راست میگفت من قرار نبود تا همیشه پیشش باشم

خودش گفت

قرار نبود بهش دل ببندم

خودش گفت مثل خواهرشم)

 

این حقم نیست، این همه تنهایی

 وقتی تو اینجایی،وقتی میبینی بردیم

این حقم نیست،حقم من ک یه عمر

 با تو بادم اما،باتو روز خوش ندیدم

(این حقم نیست،احسان خواجه امیری)

 

یه نگاه ب رائین انداختم، اونم انگار تو فکر بود

جلو در محضر ک پیاده شدیم

رائین دستمو گرفت و برد سمت یه اکیپ

اول خواهرشو نشونم داد و بعد شوهرشو

رائینا و شهاب

رائینا خیلی شبیه رائین بود!

اقا شهاب هم جوون جذابی بود

اما معلوم بود رائینا شیطونه و شهاب ساکت

بعد رفت سمت دوستاش

زوج اول

سامی و گلاره

سامی معلوم بود ک برای خودش یه پا سونامیه

گلاره هم بدتر از خودش!

دو تا زوج کاملا شلوغ

زوج دوم

رادان و ساتیا!

این یکی زوج اما کمی متفاوت تر بودن

میشد گفت زوج عاشق!

از چشماشون عشق کرور کرور میبارید

خوشم میاد رائین هم هرچی دوست داره شیطونن

اما تو لحظه ی اخر صدای یکی در اومد ما دوتا رو معرفی نکرد

ب 2 تا پسری ک روبروم بودن اشاره کرد وگفت:ایلیا و ایین

و بعد رائین اضافه کرد :داداشن!

من رو ب همه اظهار خوشبختی کردم!

جو صمیمی و خوبی بود!

همین ک از خانواده ام سوال نکردن خیلیه

یواش در گوشش گفتم:میدونن ازدواج صوریه؟

یواش گفت:فقط سامی وگلاره و ایلیا و ایین میدونن!

موقعی ک نشستم سر سفره عقد و دخترا مشغول قند سابیدن بودن

و ایلیا وایین هم فیلمبرداری وعکاسی میکردن

فهمیدم دیگ راه برگشتی نیست

چادر سفیدی ک از قبل برداشته بودم،رو سرم انداخته بودم

قران رو باز کردم و شروع ب خوندن ایات سوره نور شدم!

رائین هم همراهیم میکرد!

برای بار اخر ب عاقد گوش دادم

خانم ارغوان بزرگمهر ایا حاضرید ب صداق یک جلد کلام الله مجید،یک شاخه گل

نرگس ویک سکه تمام بهار ب عقد دائم اقای رائین شهامت در بیاورم؟

اون لحظه فقط از خدا خواستم ته این بازی دلخوشی باشه

ن سرافکندگی و پشیمونی!

برای همین لای قران رو بستم و با صدای بلند ومحکمی گفتم:بااجازه خدا بله!

من کسی رو نداشتم،پس فقط خدا پشتیبانم بود!

با صدای سوت و دست ب خودم اومدم

ب رائین نگاه کردم ک عاقد ازش پرسید و باارامش بعله محکمی داد

ب بچه ها نگاه کردم ک هدایاشون بسمت سرازیر شد

اما هیچ کدوم ب زیبایی گوشواره هایی نبود ک اول اسم خودم و خودش بود!

الف و ر

وقتی ازش پرسیدن حلقه ات کو؟

و همه این فرضیه در سرشون بود ک یادش رفته

رائین گفت:چون میخواستم با سلیقه خود ارغوان باشه

حلقه ی اصلی رو موکول کردم ب فردا

اما جعبه ای رو باز کرد ک رینگ های زردی ستی درش دیده میشد!

از سلیقش شکایتی نداشتم

چون همیشه عاشق رینگ بودم

حلقمو ب نرمی دستم کرد و منم حلقشو دستش کردم و وشکون ریز از دستش گرفتم

ک با شیطنت بهم چشمک زد ک منتظر تلافیش باش

اینجا هم ول کن نبود

چادر رو تا کردم و بدست رائینا دادم

داشتیم میرفتیم بیرون ک رائین همه رو دعوت کرد واسه شام بیرون

وهمه هم قبول کردن

من و رائین بسمت خونه  راه افتادیم

هرکدوممون غرق یه فکری بودیم!!!

رائین:ارغوان ناراحتی؟

من:ن!

و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد

رفتیم خونه هرکدوم بسمت اتاق خودمون رفتیم

من ک تا سرمو گذاشتم خوابیدم!

دیشب هم ک تا سحر نخوابیده بودم!!!!!!!!

ک با حس چیزی ک رو صورتم میلغزید چشمامو باز کردم

رائین داشت صورتمو نوازش میکرد

با لبخند گفت: تو خواب مثه دختر بچه های مظلوم میشی!

خندیدم 

رائین:حاضرشو همسر عزیزم

من:چشم شوهرجون

ک دوتامون زدیم زیر خنده

یه های فایو باهاش رفتم و رفتم ک حاضر شم

از رائین خواهش کردم ک بذاره لباسشو من انتخاب کنم

خندید  و رختکن مخفی بزرگی ک بین اتاق من و خودش بود رو باز کرد

یه بلوز قهوه ای با یه شلوار کتون عسلی براش در اوردم

یه کالج چرم قهو ه ای هم براش کشیدم بیرون

ساعت رو لکس رو انتخاب کردم  ک از این لحاظ شبیه هم باشیم

و عطر لالیک

وای ک من عاشق این عطرم!

و بیرون رفتم تا لباساشو تن کنه!

منم یه مانتوی شکلاتی رنگ پوشیدم با یه شال و شلوار عسلی

کیفمو کج انداختم رو شونم

و یه رژ کالباسی جیغ زدم با یه مداد چشم و رفتم بیرون

جلوی در وایستاده بود!

یه نگاه بهم انداخت و تو صورتم مکث کرد

لباس ها جذابیتشو چند برابر کرده بود

با صدای رائین از هپروت برگشتم

با اخم ریز گفت:ارغوان رژتو پاک کن و یه رنگ ملایم تر بزن

من:وا؟مگه چشه؟

رائین:خوشت میاد جلب توجه کنی؟

من:ن!

رائین:پس رژتو پاک کن!

من:اخه....

نذاشت حرفم تموم شه و گفت:دوست داری مردای حریص ازت لذت ببرن

من مخالف ارایش کردنت نیستم اما دوست ندارم ببینم ک چجوری چشاشون از کاسه

در میاد!

من دوست ندارم تو خودت رو مورد نمایش قرار بدی

میدونی ک تو بدون ارایشم زیبایی!

میدونی ک اگ من  بعنوان حتی شوهر صوریت راضی نباشم

کارت درست نیست و برات گناه نوشته میشه!

ساکت شدم

حق با رائین بود!

ناراحت نبودم از اینکه بهم گیر داده

بلکه خوشحال بودم چون اگ براش اهمیتی نداشتم میذاشت هرجور دلم بخواد

بیام!!!!!

واسه همون با لخند نامحسوسی رفتم تو اتاق و رژمو پاک کردم

و دیگه چیزی نزدم!

بعد ک خارج شدم خنیدید و گفت:افرین دختر حرف گوش کن

من:بخاطر تو نبود!

چون دلم نمیخواست احدی واسم دندون تیز کنه!

ریلکس گفت:مهم نتیجه بود خانوم!

من:حالا هرچی!

موقعی ک  رسیدیم،بازوشو بسمتم گرفت منم دستمو تو بازوهاش قفل کردم!

میدونستم فقط میخواد جلوی بچه ها ظاهر رو حفظ کنه!!!!!!!!!!

بعد از سلام و علیک نشستیم رو صندلی هامون !

 ایلیا رو ب رائین پرسید:دوران تاهل چطوره؟

رائین:نمیدونی ک این خانوم اینقدر غر میزنه ک نگو

رائین غذا سوخت

رائین پول بده

رائین اینو بگیر بیا

رائین بچه رو گازه

من:دوستان توجه داشته باشید اینا تو یه روز اتفاق افتاده!!!

همه زدن زیر خنده

من:رائین جان شب تو خونه موقعی ک ضربات کفگیر رو نوش جون کردی

دیگ واسه من شیرین زبونی نمیکنی

گلاره با خنده گفت:دمت گرم ازغوان!سوسولی جواب ندادی

مردونه جواب دادی

من:مرد و مردانگی هیچ شباهتی بهم ندارد

گول ظاهر را نخورید

یه دفعه صدای پسرا بلند شد

من:هی هی !اروم باشد!!!!!!!!!!!!!

با اومدن گارسون هر کسی یه چیزی سفارش داد اما من طبق معمول همیشه

ک با سولماز اینطوری غذا میخوردیم ب رائین گفتم:من جوجه تو کباب

بعدشم  50/50 شریک!موافقی؟

ریز خندید وگفت:شکمو!

من:خوش خوراک عزیزم!

رائین:با وجود شکمو بودنت ریز میزه ای

من:باربی عزیزم!

حواس مون ب جمع نبود ک ساکت شده بود و ب ما گوش میکردن

رائین:زبونتم ک شش متره

من:خوش سخن عزیزم!

رائین:سرتق وگستاخ هم هستی

من:شیطون عزیزم!

رائین:یوقتایی هم ک اشکت در مشکته

من:احساساتی عزیزم!

رائین:مرموزی

من:تودار عزیزم

میخواست حرف بزنه ک گفتم:خفه شو عزیزم!

ک همه زدن زیر خنده

شب خوبی بود!

این شد شروع تازه ای برای زندگی من!

با بسته ای ک از طرف اقای شهریاری بود خودمو سرگرم کردم!

یه کتاب بود

توش رو ک باز کردم دستخط مامان رو شناختم

بسته دوم رو دست نزدم!

ب گمونم دفتر خاطرات مامان بود!

شروع ب خوندن خاطرات مامان کردم

مامان تک دختر خانواده رادان بزرگ ک من ب تازگی فهمیدم 2تا دایی دارم

هردو بزرگ تر از مامان و من خبر نداشتم

داریوش و کوروش!

اوایل فقط از تفریح ها و خوشگذرونی هایی تعریف کرده بود ک اهمیت چندانی نداشت

تا رفت ب زمانی ک نوشته بود

جدیدا تا میبینمش حس میکنم قلبم تند میزنه

گر میگیرم و دست وپامو گم میکنم!

فکر کنم عاشق شدم

عاشق کسی ک مطمئنا هیچ حسی بهم نداره

نمیدونم چرا؟

من ک زیبا ام!اصیل زاده ام!خوش اخلاقم پس چرا من ن؟

من عاشق سیاوش شدم

وبعد توضیح داده بود ک سیاوش دوست صمیمی کوروش بوده

و هردو بعنوان بهترین ها بورسیه گرفته بودند و در رشته فیزیک تحصیل کردند

خاطرات مامان خیلی ساده و ابتدایی بود

خیلی خلاصه نوشته بود پس از مدت ها بهش اعتراف کرده بود ک عاشقشه

و بعد از رادان بزرگ مامان رو خاستگاری کرده بود

و رادان بزرگ هم ک از داشتن دامادی مثل اون از خداش بوده جواب بله رو

میگه و مامان و کوروش با هم ازدواج میکنن

بعداز 1سال مامان باردار میشه و اسم دخترش رو میذاره ارغوان

و اونجا بود ک شوک واقعی بهم وارد شد

یعنی من بچه ی اردلان نبودم؟

من دختر سیاوش بودم؟؟؟؟؟

ادامه داستان رو با سختی خوندم

نوشته بود واسه بابا یه سفر کاری پشی میاد و میره

پیغام های مشکوک ب مادرم میشده ک بابا خیانتکاره

و ادرس یه هتل رو میدن

ک مامان بابا رو با یه خانوم دیگه میبینه

برای همون اشوب براه میفته

بماند ک چ کتک هایی ک ب بابا نزدن

نذاشتن بابا از خودش دفاع کنه

توی این گیر و دار من بدنیا میام!

و مامان مونده و ثمره عشقش

تو همین حین اردلان دست راست پدربزرگم مادر و خواستگاری میکنه

و یه شناسنامه جدید بنام من میگیره

حالا بماند ک اردلان خودش یه دختره داشته ک همون ارشین بوده!

خنده دار بود واسم

ک من تازه فهمیدم یه بابا دارم

یه بابا ک با حرفای مامان میفهمم بی گناه مجازات شده

بابایی یه گوشه ای از این دنیا نفس میکشه

خنده دارترین جک دنیا رو انگار برام تعریف کرده بودن!

مامان چرا اینکار رو با من کرد؟

چرا نذاشت بفهمم پدرم کس دیگه ایه؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاه ب بسته دوم انداختم شناسنامه اصلیم بود

وعکسایی از پدری ک من هیچوقت ندیده بودمش!

ب مادرم حق دادم ک عاشق یه همیچین کسی بشه!

یه مرد قدبلند و خوش هیکل

چشم و ابرو مشکی ک با مژه های پر

چشمام عین چشمای بابام بود!

پوست گندمی با لب و بینی متناسب صورتش!

موقعی ک رائین اومد نمیدونستم بخندم یا گریه کنم

بهش گفتم:من دختر اردلان نیستم

من دختر سیاوش شکیبا هستم!

جالبه ن؟

بعداز 19 سال بفهمی پدرت کس دیگه ایه؟

ک تو زیر سایه ناپدری بزرگ شدی؟

ک پدرت رو بی گناه مجازات کردن ب درد و زجر جدایی از عشق و فرزندش؟

رائین چرا زندگی من اینطوریه؟

چرا من مثل ادمای معمولی نمیتونم زندگی کنم؟

چرا نباید یه زندگی عادی داشته باشم؟

چرا باید بفهمم ک دوتا دایی دارم؟

از لای بسته دوم یه نامه افتاد بیرون

اقای شهریاری توضیح داده بود ک پیدا کردن پدرم کار سختی نیست اما زمان بره!

و اینکه رادان بزرگ عمارت بزرگش رو بنام من کرده!

از شگفتی ابروهام بالا پرید!

توضیح داد ک چون در حق دخترش خیلی بدی کرده این کمترین جبران

برای نوه اشه!

اون باعث شد پدرم بی گناه از ما جدا شه!

اون خانوم تنها زن دوست بابا بوده!

نمیدونم  واقعا!

از فامیلیم خوشم اومد شکیبا!

از رائین قافل شده بودم

یه نگاه بهش کردم ک با غم وغصه داره نگام میکنه:ارغوان؟

من:بله

رائین:از دست مامانت ناراحتی؟

من:اره!

رائین:چرا؟

من:اون ب راحتی میتونست ب من بگه ک پدرم اردلان نیست اون موقع من میتونستم

هرجوری شده از زیر دست اون مرد در بیام!

و دنبال پدری بگردم ک از خون خودشم!

رائین:حالا شام چی داریم

من:هیچی!

رائین:با یه غذای رائین پز چطوری؟

من:پس اول باید زنگ بزنم اورژانس بیاد

رائین:نترس.نیاز ب امبولانس نیست ،چون یه سره  میری بهشت زهرا

من: دلت میاد؟

رائین:اره!

من:الهی جز جیگر بزنی!

الهی بری زیر تریلی 18 چرخ

الهی خدا ازت نگذره

رائین :اااااااااااااااااااااووووووووووه!

حالا بهت افتخار دادم داری خودتو میکشی!

من:اوه!نمیری!

رائین:با کباب چطوری؟

من:شما مردها هم فقط کباب بلدید درست کنید؟

رائین:نخیرم!!

من:بله !

رائین:اصن گشنه پلو بخور با خورشت دل ضعفه

من:خودم دست دارم!غذا درست میکنم!

خوشحال شدم از اینکه تغییر مسیر داد

خوشال بودم از اینکه بحث رو عوض کرد!

فکر و ذکرم شده بود دوتا دایی ک 19 سال ندیده بودمشون!

همون موقع زنگ زدم ب شهریاری و ازش خواستم ک یه قرار بذاره تا من دایی هامو

ببینم!

قرار شد خبرشو بهم بده!

با صدای رائین از هپروت اومدم بیرون

من:دوباره چی شده؟

رائین:لباس تنت کن بریم بیرون

من:کجا

رائین:سولپیلیزه!

خندم گرفت!

حال و حوصله تیپ زدن نداشتم

یه مانتو و جین طوسی با یه شال صورتی با یه کتونی طوسی و صورتی

پوشیدم

یه نگاه تو هال انداختم،کسی نبود

ای خدا این چرا مثل عجل معلق می مونه

کلید رو از جا کلیدی برداشتم در رو قفل کردم وبسمت پارکینگ رفتم

ماشیناش بودن اما خودش نبود!

وا مگه میشه؟؟؟؟؟؟

بعداز چند دقیقه صدای گوشیم بلند شد

رائین بود

من:کوجایی پس؟

صدای دادش در اومد:بیا بالا

وقطع کرد

دیووووووونه اس؟

دوباره راه اومده رو برگشتم

صحنه ای ک جلوم بود واقعا چیز جالبی بود

رائین پشت حفاظا گیر افتاده بود

ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نمیدونستم بخندم یا کمکش کنم

وسط راه پله نشسته بودم و هر هر میخندیدم

رائین:کوفت!

بلندشو بیا در رو باز کن

اخی کلید حفاظ رو نداشت

من:تو کجا بودی؟

رائین:دست ب اب!

خنده ام تشدید شد

رائین:حناق!بلند شو بیا این در رو باز کن

من:باش

هرچی تلاش میکردم نخندم نمیشد!

رفتم در رو باز کردم وسر خوردم کنار در!

انقدر خندیده بودم اشک ازچشمام سرازیر شده بود!

کلید رو بطرفش گرفتم

با حرص از دستم چاپید ودر رو قفل کرد

وزیر لب غرید:بلند شو!

از بس خندیده بودم، سست شده بودم ،نمیتونستم بلندشم

رائین:ای تو روحت!

و دستم گرفت و بلندم کرد

از تصورشم خندم میگرفت

فکر کن رائین با اون قد و قواره ی بلند پشت حفاظ کلید ب دست گیر افتاده!

کلید حفاظ ب کلیدای من بود و رائین کلید حفاظ رو نداشت

واسه همون پشت در مونده بود

بسمت پرشیاش رفت و پشت فرمون نشست

منم کنارش روی صندلی نرمش جا گرفتم

ضبظ رو روشن کردم

 

چندتا عکس یادگاری

با یه بغض چندتا نامه

چندتا اهنگ قدیمی

ک همه دلخوشیامه

ایینه ای ک روبرومه

غرق تو بهت یه تصویر

بارونای پشت شیشه

من و تنهایی و تصویر

 

(من موندم و یه صندوق چه پراز عکس

از پدری ک من ندیدمش

از مادری ک تمام هویتشو با دروغ برام پرکرد

اره

من موندم و یه عالمه چرای بی جواب

من موندم تنهایی هام

خودمو از همیشه تنهاتر حس میکنم!!!!!!!)

 

دست من نیست نفسم

از عطر تو کلافه میشه

لحظه ای ک حسی از تو

ب دلم اضافه میشه

باورم نمیشه اما

این تویی ک داره میره

خیره میمونم ب چشمات

حتی گریم نمیگیره

چشای مونده ب راه و

شب تنهایی ماه و

یه دل بی سر پناه و

من وخونه

ساعتای غرق خواب و

این من بی تو خراب و

یادت هرگز نمی مونه

نمی مونه

نمی مونه

(یادگاری.سیاوش قمیشی)

 

رائین:اینم اهنگه تو گذاشتی؟

بدون حرف ضبط رو خاموش کردم

ب جاده ای نگاه کردم ک هیچ کس نبود

یه خیابون عریض ک سوسکم توش پر نمیزد چ برسه ب ادم

خبیثانه خندید

من:کوفت!چرا اینجوری میخندی؟

رائین:فکر اینو کردی ک اگ الان من توی اینجا سرب نیستت کنم چی میشه

من ریلکس گفتم:هیچی!

رائین دوباره خبیثانه خندید و بطرف من خیز برداشت

دروغ چرا

یه ذره ترسیده بودم!!!!!!!

خودمو جمع کردم ک دوباره بیشتر بسمتم خیز برداشت

هی اون میومد جلو، هی من میرفتم عقب

از اون اصرار، از من انکار!

یدفعه خودشو کشید عقب و جدی گفت:خوشحالم از اینکه از من نمیترسی!

من:تو واقعا یه تختت کمه، نه؟

رائین خندید وگفت:نمیدونم تو چی فکر میکنی؟

من:قطعا باید ببرمت ب یه روانپزشک نشونت بدم!!!

جدیدا خیلی شیش وهشت میزنی!

بیشعور یه موج هیپ هاپ رفت ک من هنگیدم

رائین:اب دهنتو جمع کن

من:خودتو مسخره کن فوفویی

رائین:یعنی خوشم میاد هیچوقت نمیخوای اون غرورتو کنار بذاری!!!!!

من:من بجز غرورم چیزی ندارم!

رائین:پ من اینجا نقش چغندر رو بازی میکنم ایا؟

من:یه چیزی تو همین مایه ها

یه سقلمه نثارم کرد

من:سقلمه نزن اقا !سقلمه نزن!

رائین:روتو برم!

و از ماشین پیاده شد اومد در سمت من و گفت:بشین پشت فرمون!

یه نگاه بهش کردم دیدم جدی نگام میکنه

اروم از روی صندلیم ب روی صندلیش خزیدم!

مححکم اما اهسته شروع کرد ب حرف زدن:ماشین رو خلاص کن

پاتو بذار رو کلاچ بعد بزن تو دنده!

مرحله اول رو ب راحتی انجام دادم

رائین:استارت بزن وگاز بده!بعد پاتو بذار رو کلاچ وبزن دنده یک و

دستی رو بخوابون!

همه رو یک ب یک انجام دادم ک گفت:اروم پاتو از رو کلاچ بردار و گاز بده!

یه دفعه پامو از روی کلاچ برداشتم ک ماشین یه پرش داشت!

گفتم:ببخشید

رائین:همه رو از اول انجام بده!

دوباره تک ب تک همه کارا رو انجام  دادم و ایندفعه موفق بودم

یواش پامو از رو کلاچ برداشتم وگاز رو بیشتر فشار دادم

رائین:ارغوان ب فرمون نگاه نکن ! حواست ب جلوت باشه!

من:اوووووووووکی!

رائین:پاتو دوباره بذار رو کلاچ وبزن دنده دو!ایندفعه پاتو از روی گاز بردار!

و یواش کلاچ رو ول کن و دوباره گاز بده!

خندم گرفته بود!

واقعا معلم رانندگی خوبی بود!

اون شب شاید بالای 10 بار اون خیابون رو بالا پایین کردیم!

من:رائین جون هرکی دوست داری ولمون کن

از بس گفتی کلاچ رو فلان کن ،گاز رو بیسار کن،دنده رو بهمان کن،حالم بهم خورد!

خندید و گفت:واسه امشب کافیه!

 تا یه هفته حدودا کار هرشبمون تمرین رانندگی بود!

بعداز یه هفته رائین رضایت داد ک دیگه بیخیال من بدبخت بشه!

تعریف کرد یه اشنا داره ک بدون اینکه برم کلاس رانندگی ازم امتحان میگیره!

شهر رو ک امتحان دادم بلافاصله قبول شدم

میموند ایین نامه!

سخت ترین کار ممکن!

اما انگار شانس با من یار بود!

من بالاخره گواهینامه مو بخاطر کمکای بزرگ رائین گرفتم

دلم میخواست بخاطر اینکه کمکم کرده بود واسش یه هدیه بخرم!

اشباع بود از لباس و کفش و اینجور چیزا!

پس از خریدن البسه صرف نظر کردم

داشتم مغازه ها رو نگاه میکردم ک چشمم به یه  مغازه چرم فروشی خورد!

رفتم تو واز فروشنده خوستم کیف پول مستطیلی شکل ک طرح هخامنش روش

خورده بود رو برام بیاره!

موقعی ک بجنسش دست زدم حظ کردم

فروشنده با متانت گفت:اگر بخواین رنگای دیگه اشو براتو بیارم

من:مچکر!قهوه ای کمرنگ رو برام بپیچید!

یه لحظه توی ذهنم رد شد مگه نسخه اس؟

کیف رو ب ارومی توی زرورق مشکی رنگ براق پیچید

وبعدخیلی شیک ومجلسی توی جعبه مستطیل ک قطر کمی داشت و رنگ

سورمه ای با یه پاپیون کوچیک روش رو پوشونده بود قرار داد

توی یه ساک مقوایی خوشگل جعبه رو جا داد

از فروشنده تشکر کردم و از مغازه خارج شدم

نزدیکای هشت بود ک رسیدم خونه!

رائین باید تا ساعت 9 خونه می بود

لباسامو با لباس تو خونگی عوض کردم

سریع غذای مورد علاقه اش ک مثل تمام مردای ایرونی ((قورمه سبزی)) بود رو داغ

کردم

از قبل تدارک غذارو دیده بودم!

سالاد رو درست کردم و شمع های روی میز ناهار خوری رو روشن کردم

غذارو چیدم ومنتظر رائین موندم!

نه ونیم بود اما از رائین خبری نبود!

شمع ها ک ب نصفه رسیده بود رو خاموش کردم و جلوی تلویزون نشستم

مثل همیشه دریغ از یک برنامه خوب و درست وحسابی!

ساعت از 11 گذشته بود از رائین خبری نبود!

ب گوشیش زنگیدم اما صدای نحس زن توی گوشم پیچید

مشترک مورد نظر شما در دسترس نمی باشد!

تا ساعت 1 واسه خودم تو اینترنت دور دور میزدم!

هی میگفتم الان میاد الان میاد!

ساعت از دو گذشت اما رائین هنوز هم خبری نبود

گواهینامه مو بغل پاکت کادوش گذاشتم

و براش رو کاغذ نوشتم:

میخواستم بابت کمک هات و گرفتن گواهینامه م یه جشن دونفری بگیرم

اما مثل اینکه سرت خیلی شلوغ بوده!

امیدوارم از کادوت خوشت بیاد!

قابل محبتات رو نداشت!

هیچوقت انشام خوب نبود

ب جمله های درهم برهمم پوزخندی زدم

البته اون پوزخند بیشتر بخاطر ذوق و شوق الکی خودم بود

چقدر تدارک دیده بودم!

ب کیک شکلاتی ک دیگه قابل خوردن نبود و من کلی واسش زحمت کشیده بودم

اروم با شونه های افتاده بسمت اتاقم رفتم

تمام خستگیم تو تنم موند!

سرم گذاشتم رو متکا و بعداز چند ساعتی فکرای الکی بخواب رفتم!

 

رائین

 

نگاهی ب ساعتم کردم و ب سهل انگاری خودم لعنت فرستادم

ساعت4 صبح بود و من تازه رسیدم خونه

مگه ارغوان خره ک فکر کنه تا این ساعت من توی کتاب فروشی باشم؟

اخ کدوم ادم عاقلی قانع میشه؟

کلید رو توی قفل چرخوندم و کفش هامو با دمپایی هام عوض کردم

بسمت هال رفتم!

یه نگاه ب بسته روی میز کردم

یواش روی کاناپه نشستم و کاغذ کنار بسته رو برداشتم و شروع کردم ب خوندن

((میخواستم بابت کمک هات و گرفتن گواهینامه م یه جشن دونفری بگیرم

اما مثل اینکه سرت خیلی شلوغ بوده!

امیدوارم از کادوت خوشت بیاد!

قابل محبتات رو نداشت!))

 

دلم میخواست کلمو بکوبونم ب دیوار!

ب حماقتم دوباره لعنت فرستادم و پاکت رو بازکردم

چقدر هم با سلیقه کادو شده بود

از دیدن کیف پول خوشحال شدم!

ارغوان واقعا با سلیقه بود!

بسمت میز ناهار خوری رفتم واز دیدن شمع های اب شده فهمیدم

مدت زیادی منتظرم بود

غذای رو میز دست نخورده باقی مونده بود!

قورمه سبزی غذای مورد علاقه من

حتی کیک هم درست کرده بود

بجز افسوس خوردن کار دیگه ای نداشتم ک بخورم!

بسته رو از روی میز برداشتم و بسمت اتاق رفتم

یه لحظه جلوی در اتاقش مکث کردم

از توی اتاقم یه برگه چسبی پیدا کردم و روش نوشتم

بابت کادوت ممنون!

خیلی قشنگه!

بابت دیرکردنمم معذرت

یکی از دوستام تصادف کرده بود مجبور شدم پیش اون بمونم

 

بخاطر دروغی ک گفتم ناراحت شدم

اما دوست نداشتم ارغوان ناراحت بشه

البته منم اگ اون همه زحمت میکشیدم و یکی میزد ب کاسه کوزم

میزدم لهش میکردم!

برگه رو در اتاقش چسبوندم و ب اتاقم رفتم

امروز واقعا خسته کننده بود!

سرم رو ک رو بالشت گذاشتم و راحت تر از همیشه ب خواب رفتم!

صبح ک از خواب بیدار شدم

دست و رومو شستم و بیرون رفتم

مثل اینکه ارغوان هنوز خواب بود!

رفتم سمت اشپزخونه اما اثری از غذاهای دیشب نبود

پس بیدار شده بود!

اما توی اشپزخونه هم نبود!

پس کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صداش زدم ارغوان؟

ارغوان؟؟

یدفعه دیدم از توی انباری سر در اورد

من:اونجا چیکار میکنی؟

سرد جواب داد:علیک سلام

من:ببخشید بانو!سلام

ارغوان:خدا ببخشه!

دوباره پرسیدم اونجا چیکار میکنی؟

ارغوان:میخوام این جا رو تمیز کنم!واسش یه فکرایی دارم!

من:چ فکرایی؟

ارغوان:فضولی؟؟؟؟؟؟؟

من:کنجکاو عزیزم!

راستی بابت کادوت ممنون!خیلی شیک بود!

یدفعه اخماش رفت توهم

ارغوان:قابلتو نداشت

واز کنارم رد شد

تازه فهمیدم ک واقعا ناراحته!

من:ارغوان؟

ارغوان:رائین امروز قرص ارغوان خوردی ایا؟

من:مگه بده اسمتو صدا میکنم؟

ارغوان:ببینم تو چرا امروز اینجوری شدی؟

من:چجوری؟

ارغوان:زیادی داری مهربون بازی در میاری

اوه گاف دادم!

چقدر من تابلو بازی در میارم؟

ارغوان موشکافانه نگاهی بهم انداخت و گفت:اگه بخاطر دیشبه ک بیخیال

بیخودی خودتو خسته نکن

من:اما

نذاشت حرفم تموم شه ،لبخندی زد و گفت:بیخی رائین!

سخت نگیر!

و بعد رفت تو اتاقش!

منم رفتم تو اتاقم!

خوشحال شدم از اینکه کینه ای نیست!

از اینکه همه رو ساده میبخشه و اشتباهاتشون رو نادیده میگیره!

این دختر با دخترایی ک دیدم واقعا فرق داشت

 

ارغوان

یاد صبح افتادم ک برگه ی روی درش رو خوندم

یکم از ناراحتیم کم شد

لااقل فهمید اشتباه کرده!

بیخیال رفتم بیرون و ظرفا رو تو ماشین جا دادم و ریخت وپاشای دیشب رو جمع کردم

یه نگاه ب اتاق 3 در 4 انذاختم ک رائین کرده بودش انباری

اما میشد براش یه فکرایی کرد!

با یاد عذر خواهی دوباره رائین دلم قیلی ویلی رفت

یدونه زدم تو صورتم و گفتم:این چرتا پرتا چیه برای خودت میبافی؟

زنگ زدم گلاره

اون روز شماره اش رو گرفته بودم

من:سلوووووووووووووم!

گلاره:سلام و مرض یه ساعته!

دختره بی فکر نمیگی یه زنگ بزنی از ما یه حال و احوالی کنی؟

من:گلاره ریلکس

چ خبرته؟

حالا ک زنگیدم دیگه چ مرگته؟

گلاره:هوووووی دم در اوردی!

اون روز ک گلاره جان صدام میکردی

حالا میگی چ مرگته؟

من:اون واسه حفظ ظاهر اولیه بود

وهردو زدیم زیر خنده

گلاره:چ خبر با اون شوهر قلابیت

من:هیچ!مثه تام وجری هی کل کل میکنیم

البته اگه اقا تا ساعت 4 صبح بیرون نباشه

سکوتش طولانی شد

گلاره:دیگه چ خبر؟

من:سلامتی

تو چطوری؟با اون شوهر سونامیت؟

گلاره:اوه اوه بلا بدور

اسمشو نگو مثه جن ظاهر میشه

تازه یه ساعته از دستش راحت شدم

من:الهی!خواهر ب فدات ک تو انقده مظلومی؟

گلاره: اره هرشب یه فصل کتک حسابی از اون گانگستر میخورم!

من:اره جون عمت

گلاره:ب روح خورزو

من:چیکاره؟بیکاری؟

گلاره:چطور؟

من:بابا پوسیدم تو این ب اصطلاح خونه

گلاره:کج بریم؟

من:خرررررررررررررررررررررررید

گلاره:اوکی

من:باش تا بیام

میخوام شیرینی گواهینامه مو رد کنم بیاد

گلاره:بابا دمت گرم!

من:تا 1 ساعت دیگه اونجام!

گلاره:بای

من:کوفت و بای!

وقطع کردم

ای از این کلمه بای بدم میومد

یه مانتو مشکی راسته پوشیدم،با یه شلوار دم پا گشاد مشکی

کفش های ورنی لژدارمو هم پام کردم

با یه شال سبز سیدی

عاشق رنگ سبز بودم

یه کیف ورنی کوچیک هم دست گرفتم

بلند اسم رائین رو صدا زدم

رائین:بله؟

من:من با گلاره دارم میرم بیرون

لطفا سوئیچ پرشیاتو بهم بده

خندید و گفت:چشم همسر مهربان تر از جانم

من:کوفت

با گرفتن سوئیچ ذوق زده بسمتم در رفتم ک گفت:

ترمز وسطیه ها!!!!!

کثافت داره مسخرم میکنه

منم گفتم:خودتو مسخره کن فوفویی

ودر رو سریع بستم

میدونستم از کلمه فوفویی بدش میاد

بسمت پارکینگ رفتم و در ماشین باز کردم وپشت رل نشستم

ترسی نداشتم چون ادمی مثل رائین اموزشم داده بود



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

هرکی نظر نده ایشااله بپوکه

سر راه گلاره بی خاصیت رو سوار کردیم و راه افتادیم

گلاره:حالا چی میخوای؟

من:چی چی میخوای؟

گلاره:خرید خنگولی!

من:اهان

راستش هیچی!

فقط گفتم بریم بگردیم

وگرنه خرید بهونه بود!

گلاره:یه جا میبرمت ک خودت بعدش از من تشکر کنی

همین طور ادرس میداد ومن هم ب دستورش خیابانا رو بالا پایین میکردم!

جلوی یه پرورشگاه نگه داشتم

یه نگاه استفهام امیز بهش کردم ک با لبخند جوابمو داد!

با هم بسمت پرورشگاه رفتیم!

انگار اونجا همه گلاره رو میشناختن

همونطور ک داشتم دور و برم رو نگاه میکردم چشمم به یه پسر بچه ناز خورد

یواش بسمتش رفتم

صورت گرد و تپلی

مو وابرو مشکی

چشماشم بین طوسی پررنگ و مشکی بود

انقدر ناز و خواستنی بود ک ادم دلش میخواست لپاشو بخوره!

یه احساس عجیبی داشتم

خیلی عجیب

رفتم کنارش نشستم،با چشمای خوشگل کنجکاوش بهم نگاه میکرد

من:سلام اقا خوشگله!

پسربچه:سلام!من خوجلم ؟

دلم واسه طرز حرف زدنش ضعف رفت

یه بوس محکم از صورتش گرفتم و گفتم:تو از همه بچه هایی ک دیدم حوشگل تری

عشقم

خندیدو گفت:ایسمت شیه؟(اسمت چیه)

من:ارغوان

خندیدو گفت:ارخفان!

من:عشقم ارخفان نه و ارغوان!

پسربچه:اخه خلی سخته!نیتونم!

من:باشه عزیزم!هرچی دوست داری بگو

حالا اسم تو چیه ناناز!

پسربچه:ایسم من

یه دفعه شیطون نگام کرد و گفت:تو حسد بزن!

من:حدس بزنم؟

یدفعه مثه کسایی ک چیزی فهمیده باشن گفت :اره حدس

من:اخه منم مثه تو نیدونم!

پسربچه:من کارنم!

وای اینو ک گفت پوکیدم از خنده!

من:اللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللکی میگی؟

خندید وگفت:پ فهمیدی؟

من:اره شیطون!

بعد یواش گفت:ایسم من سپهره

ای جونم!

چقدر این بچه ناز بود

من:چ اسم قشنگی؟

سپهر:راستگی میگی؟

من:اره عزیزم!

سپهر:ارخفان تو چقده خوووفی!

من:تو بهتری عزیز دل

و بعد بغلش کردم

بهش میخورد 4 سالش باشه

ولی خیلی بلا بود!

لپای اویزونش بوس کردم و ب طرف گلاره رفتیم

گلاره:به به ارغوان خانوم!

میبینم دوست جدید پیدا کردی!اون اقا سپهر شیطون

یدفعه سپهر اخماشو کرد تو هم و گفت:باز ک این اومد

بعد رو ب من گفت:ارخفان

من:جونم؟

سپهر:این گل پاره همش منو اذیت میکنه!

از اسم گلاره خندم گرفت!

من:خودم ادبش میکنم

سپهر با حرص گفت:گوششو بکش!

خندیدم و ب بازی با سپهر و بچه های دیگه حس وحال متفاوتی داشتن مشغول شدم

بچه هایی ک حق طبیعی شون این بود ک پدر و مادر داشته باشن

حق طبیعی شون ازشون گرفته شده بود

مگه سپهر و امثال سپهر ها چ گناهی داشتن!

اونا بچه های معصوم و پاکی بودن ک والدین شون لیاقت اون ها رو نداشتن

با صدای خانوم تقوی از فکر وخیال بیرون اومدم

خانوم تقوی مدیر پرورشگاه بود

با لبخند زیبایی  گفت:ب بچه ها معلومه علاقه زیادی داری؟

من با شوق وصف نا پذیری گفتم:من عاشق بچه هام خانوم تقوی!

خندید وگفت:هدی صدام بزن عزیزم!

این بچه ها لیاقت بهترین ها رو دارن!

منم حرفش رو تصدیق کردم وگفتم:همین طوره!

بعد فکری تو سرم جرقه زد!

من:هدی جان من میتونم ب بچه ها کمک کنم؟

هدی:چطور؟

من:من توی هنرستان گرافیک خوندم و کنکور هنر دادم

میتونم ب بچه ها اموزش نقاشی بدم!

دوست دارم بیشتر پیش بچه ها باشم!

خندید وگفت:من مشکلی ندارم فقط میمونه یه موضوع

من:چی؟

هدی:ما از لحاظ مالی نمیتونم ب تو حقوقی ب عنوان معلم بدیم

حرفش رو قطع کردم وگفتم:دیوووووووووونه!کی حرف پول زد!

از تصمیمم واقعا خوشحال بودم

نزدیکای عصر بود ک با گلاره خداحافظی کردیم

ومن یه تیکه از قلبمو پیش اون بچه های معصوم مخصوصا سپهرم جا گذاشتم!

قیافه سپهر موقع خداحافظی پکر بود اما وقتی بهش قول دادم ک بازم بهش

سر میزنم

گلاره رو سر راه پیاده کردم اما ب خونه نرفتم

از هدی امار بچه ها رو گرفته بودم

حدودا40 تا بچه زیر سرپرستی این پرورشگاه بود

ک تقریبا همه تو رنج سنی 5 سال بودن

دم یه لوازم تحریر فروشی نگه داشتم!

یه نگاه ب یادداشتم انداختم

دفتر و مداد رنگی و مدادشمعی وگواش و ابرنگ وجامدادی و ....

ب تعدا بچه ها خریدم و بعداز حساب کردن ب سمت خونه روندم

زنگ زدم ب رائین ازش خواستم بیاد دم در!

نصف پلاستیکا رو دستش دادم !

 همه وسایل رو در مقابل چشمای بهت زده رائین ریختم بیرون

و شروع ب کادو کردن وسایل شدم

وهرکدوم رو تو یه پلاستیک خوشگل سیندرلا وبن تن گذاشتم

رائین ک از فضولی داشت میمرد ب حرف اومد وپرسید

کجا بودی؟ اینا چیه؟ اینجا چ خبره؟

من:تو چرا انقدر فضولی؟

خندید وگفت:چونکه زیرا

من:هرهر!خندیدم

رائین:نگفتی؟

من:واسه بچه های پرورشگاهه!

با مدیرش حرف زدم قراره هرروز ب بچه ها نقاشی یاد بدم!

رائین ب فکر فرو رفت وبعد گفت:خوشحالم ک انقدر مهربونی

من:اوووووووه!کی میره این همه راهو!

فرداش حس وحال بیشتری برای یه زندگی بهتر داشتم

یه زندگی ک هدف داره!

وسایل رو تو ماشین جا دادم و برای رائین پیغام گذاشتم ک دارم میرم پرورشگاه!

ب نگهبان دم در ک پیرمرد مهربونی بود سلام کردم و با ماشین ب داخل رفتم

تا پیاده شدم

موقعی ک شوق ذوق بچه ها رو بخاطر داشتن لوازم جدید و همین طور کلاس نقاشی

از خدا خواستم ب اندازه توانم بهم نیرو بده تا در کنار این بچه ها باشم!

سپهر رو کنار خودم دیدم

من:کارم داری سپهر؟

سپهر:ارخفان

من:جانم؟

سپهر:منو بغل کن!

بغلش ک کردم صورتمو محکم بوسید

منم لپشو گاز گرفتم

سپهر:میدونی چقده دوست دالم؟

من:چقدر؟

سپهر انگشتاش اورد بالا:از 10 تا بیشتر

ببین اصن ب اندازه تموم ستاره ها!

بخودم فشارش دادم و گفتم:من اندازه تموم دنیا دوست دارم

نگاهی  ب  در و دیوار پرورشگاه انداختم!

خیلی کسل کننده بود!انگار ن انگار این بچه ها نیاز ب یه فضای زیبا  دارن!

باید یه فکری هم ب حال کلاسا میکردم

یه هفته گذشته بود

و با گلاره داشتیم از پرورشگاه بر میگشتیم!

من:گلاره میخوام بچه ها رو دعوت کنم خونمون!

گلاره :خب دعوت کن دیگ. خونتون تلپ شیم

من:یعنی خوشم میاد همه جا میخوای چتر شی!

گلاره:زیاد از کوپونت میحرفی

من:خفه شو!

با خنده دیدیم 5شنبه بهترین موقعیته!

زنگ زدم ب رائین!

من:سلام رائین.خوبی شوهر جون؟

رائینبا لحن حرص درار همیشگی گفت:سلام همسر عزیزم!

من:رائین میخوام 5 شنبه مهمونی بدم!انشاله ک دیر نمیای؟

رائین بعداز اندکی سکوت:باشه.مشکلی نیست!

من:پس فعلا.من کار دارم!

و منتظر شنیدن خداحافظیش نشدم!

تا 5 شنبه دو روز وقت داشتم

ب رائینا و گلاره و ساتیا  زنگ زدم و واسه 5 شنبه دعوتشون کردم

مردد بودم ب ایین و ایلیا زنگ بزنم یا نه؟

دل رو زدم ب دریا و زنگیدم ب ایین

ازش خواستم ب ایلیا هم بگه ک 5 شنبه خونه ما دعوتن

سر راه خریدامو کردم ک فردا فقط ب گردگیری ب پردازم

وسایل رو سرجاهاشون جا دادم

اون شب رائین زنگید و گفت ک نمیتونه تا صبح بیاد

من نمیدونم این بشر شبا کجاس؟

اخه ادمی ک مغازه داره تا صبح چیکار میکنه؟

حیف ک نمیخوام پیش خودش فکرایی کنه وگرنه میدونستم چ کنم؟

بیخیال همه چی شام رو خوردم وهمون جا رو کاناپه خوابیدم!

صبح با صدای در از خواب پریدم!

یه نگاه ب قیافه داغون و ژولیده ی رائین انداختم

تقریبا داغون بود!

من:سلام

با خستگی از لحنش میبارید:سلام خانوم

من:مثل اینکه خسته ای برو تو اتاق بخواب!

خندید و گفت:چشم!

من:ب نفعت ک باشه حرف گوش کن میشی!

راستی دوتا پنبه هم تو گوشت جا بده ک با سروصدا بلند نشی!

رائین:انقدر خسته ام ک نگو!ب پنبه نمیرسه!

و بسمت اتاقش راه افتاد!

سریع جارو زدم و یه گردگیری اساسی کردم

چون اولین بار بود میومدن خونمون میخواستم سنگ تموم بذارم

واسه شام ته چین مرغ ودلمه در نظر گرفته بودم

در کنارش سالاد ماکارانی چون خودم خیلی دوست داشتم

ب سفارش گل پاره خانم ژله و سالاد کاهو هم ب لیستم اضافه کردم

تقریبا همه چی رو دیروز خریده بودم

دست بکار شدم!

ماکارانی اشیانه ای هارو ریختم تو اب جوش

و موادشو خرد کردم

بعدشم رفتم سراغ فلفل دلمه ای ها  وتوشون رو خالی کردم

قصدم این بود سالاد ماکارنی رو امروز درست کنم،چون هرچی بیشتر میموند

خوش مزه تر میشد

مواد توی دلمه هم پخته شده بود

همه رو باهم قاطی پاتی کردم و توی دلمه ها شیک ومجلسی جا دادم

از شانس خوبم موادش اضافه اومده بود!!!!!!!

ای تو اون روحت!

ب لیست خرید بعداز ظهرم برگ مو هم اضافه کردم!

دلمه ها رو تو یخچال جا دادم ک فردا قبل از اومدن بچه ها دمشون کنم!

ماکارانی رو ابکش کردم و تو یه ظرف بزرگ ریختم و مواد خرد شده رو بهش

اضافه کردم،یه عالمه سس هم بهش اضافه کردم !سلفون رو رو ظرف کشیدم و اونم

توی یخچال جا دادم!

به به چ خانوم کد بانویی

میوموند ته چین

فیله ها رو از تو یخچال بیرون اوردم بیرون و تکه تکه اش کردم

زعفرونی شده با پیاز !

دهنم اب افتاد!

سلفون کشیدم گذاشتم تو یخچال!

کاهو ها رو خرد کردم ولای پارچه پیچیدم!

حالا فقط میموند ژله های سفارشی گل پاره!

زنگ زدم ب هدی و اونم دعوت کردم

من:هلو !

هدی:پارسی را پاس بداریم!سلام!

من:چطوری؟

هدی:خوبم!تو چطوری

من:خسته ام!انگار یه تریلی 18 چرخ از روم رد شده!

هدی:چرا؟

من:چونکه زیرا!

بهت این افتخار رو میدم و دعوتت میکنم خونمون واسه صرف شیرینی و شام

صدای خنده اش باعث شد ک لبخند بزنم

هدی:واگر نپذیرم

من:از دستت در رفته!

هدی:باشه

من:هدی یه چیزی ازت بخوام ن نمیگی؟

هدی:جانم ؟

من:سپهر رو میاری؟

یه ذره من من کرد گفت:اگ تونستم ولی قول نمیدم!

دوباره رفتم سر کارای خودم

هرچی گشتم پاکت ژله ها رو پیدا نکردم

یه دونه زدم پس کله ام!وا من اینا رو کجا گذاشتم؟

مثل اینکه مجبور بودم برم دوباره خرید

ب گلاره اس دادم ک چ طعم هایی ژله بگیرم

اون خانومم ک حسابی از خجالت ما در اومد

بلوبری،هلو،طالبی،اناناس،پرتقال و البالو

واسش نوشتم نچای!

و حاضر شدم

یه نگاه ب اشپرخونه ی اشفته ام کردم و ب سمت در رفتم

دیگه نیاز ب ماشین نبود

قنادی وگل فروشی و سوپر نزدیک بود!

اول برگ مو و نوشابه و ژله ها رو خریدم

دوباره برگشتم برای سپهر چندتا بسته پاستیل خریدم

میدونستم چقدر دوست داره!

بعد ب گل فروشی سر زدم

و 20 شاخه گل رز و نرگس خریدم و ازش خواستم با شاخه های بلندش فقط

لای زرورق بپیچتش!

یه نگاه ب دستای پرم انداختم و یه لعنت ب خودم فرستادم!

چ میشه کرد

ب شیرینی های داخل یخچال نگاه کردم و ازش خواستم رلت کیکی ک باطعم شکلات

و کارامل برام بذاره!

باچایی میچسبه

جعبه رو رو دستم گذاشتم و گل رو روش جا دادم و پلاستیکا رو دستم گرفتم

تا اینکه صدای یه نفر رو از پشت شنیدم

ا! اینکه همین پسر روبرویی است

چی بود اسمش؟

من:سلام

پسر همسایه:سلام.کمک میخواید

یه نگاه ب تیپش زدم

یه کاپشن شلوار ست مشکی ادیداس ورزشی تنش بود

من:ممنون تون میشم.فقط اسمتون چی بود؟

جا خورد و با ناراحتی گفت:چ زود اسمم یادتون رفت.هوتن

من:دلیلی نداره اسمتون یادم بمونه!من با شما یه برخورد چند دقیقه ای بیشتر نداشتم

دیگه چیزی نگفت

تا اومدم کلید بندازم رائین در رو باز کرد و با اخم بهم خیره شد

من رو ب هوتن گفتم :ممنون!بی زحمت پلاستیکا رو بدید رائین

و رفتم تو!

رائین هم بعداز چند دقیقه اومد تو!

رائین:کجا بود؟

من:وسایل گویا نیستن؟

جعبه شیرینی رو با بدبختی جادادم توی یخچال!

و برگ مو ها رو درست کردم و با بدبختی فراوان اون رو هم تو یخچال جا دادم

میموند ژله ها

حال بگو چندلایه نباشه نمیتونی کوفت کنی؟

ته جام ها رو با توت فرنگی خرد شده پر کردمو

یه بسته از هر کدوم طعما توی جام ها ریختم وبرای اینکه زودتر بگیره گذاشتم تو فریزر

گل هارو از زرورق در اوردم وتو گلدونا جا دادم!

نیم ساعتی از گذاشتن لایه اول گذشته بود

ک لایه دوم رو هم اضافه کردم و تو فریزر گذاشتم

من:رائین یخچال جا نداره

رائین ابروهای مشکی شو بالا:یعنی خب من چ کنم؟

من:میشه ببری بدی این پسره بذار تو یخچالشون

رائین:چی رو؟

من:زله ها رو!

رائین با اخم گفت:ارغوان با هوتن قاطی نشو

من:وا؟مگه چی گفتم؟

رائین:واسه چی با اون رفتی خرید؟

خندیدمو بریده بریده گفتم:تو خیابون منو دید و خریدا رو ازم گرفت

نوکر زر خرید عزیزم!

رائین دماغ نازنینمو کشید و گفت:همین؟

من:تاره اسمشم یادم رفته بود

ازش دوباره پرسیدم ای قهوه ای شد!

خندیدو گفت:بده بهش بدم

من:بهش بگو ناخنک نزنه و مواظبشون باشه!

ب خدا یه مو از سر ژله هام کم شه من میدونم و اون

رائین:یه جوری میگی انگار بچه هاتن!

من:خو سه ساعت زحمت کشیدم!

سینی جام ها رو دادم ب رائین و اشپزخونه رو یه سرو سامونی دادم!

یه نگاه ب ساعت کردم9شب بود!

مثل کزت کار کردم!

بسمت حموم رفتم وتو وان دراز کشیدم

با صدای در سه متر از جا پریدم

رائین با داد:ارغوان زنده ای؟

ارغوان خوبی؟چرا جواب نمیدی؟

بعد یه دفعه صدای داش ک میگفت:میخوام در رو بشکنم

ک صدای جیغم رفت هوا:نه!

رائین:تو چرا جواب منو نمیدی!

من:فکر کنم خوابم برده بود!

رائین:ای تو اون روحت ک قبض روح شدم

من:چ عالی

رائین:خودتو مسخره کن!

وقتی مطمئن شدم رفته تو اتاق

حولمو پوشیدم و بسمت اتاقم رفتم

ک یدفعه از پشت سر یکی گفت:پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

یک متر پریدم بالا!

برگشتم دیدم رائین بی شرف داره میخنده!

بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم تو اتاقم

لباسامو پوشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت

صبح ک بیدار شدم

برنج خیس کردم و رفتم ک نماز بخونم

بعداز نماز زنگ زدم ب اقای شهریاری

من:سلام  اقای شهریاری

اقای شهریاری:سلام دخترم خوبی؟

من:ممنون!راستش مزاحم شدم ببینم با دایی هام حرف زدین؟

اقای شهریاری:بله دخترم!قرار شده هفته اینده 5شنبه شب راس ساعت7 اونجا باشی

من:چ دقیق

اقای شهریاری:دخترم ادرس رو یادداشت کن

من:حتما

با گفتن ادرس دهنم وا موند!سعد اباد!

من:نگفتین ک من شوهر دارم!

اقای شهریاری:ن!

من:ممنون بابت کمکاتون!خداحافظ

دلمه ها رو از یخچال در اوردم و اب رب بهش اضافه کردم

تا دم بکشه!

بعدشم رفتم سراغ ته چین و بعداز اینکه از کار ب اون سختی خلاصی ایفتم رفتم دوباره

حموم

یه بلوز سورمه ای یقه پرنسسی با دامن مشکی ستش ک یه کمربند ب رنگ سورمه

داشت رو پوشیدم و یه روسری مشکی سورمه ای ساتن سرم کردم

پاپوشای مشکیم رو پام کردم!

یه  مداد تو چشمام کشیدم ویمل زدم

یه رژ صورتی مایل ب قرمز زدم و بسمت بیرون رفتم

واسه شوهرجونمم یه شلوار سفید با یه بلوز سورمه ای ک استیناش 3ربع بودو

روش سفید

عزیزم چقدر این بچم خوش تیپه!

دستمو گرفت و باهم رفتیم دم در

من:لازم نیست دست همو بگیریم!

اونا ک میدونن

اخماش رو کشید تو هم ودستامو محکمتر گرفت

ماشااله همشون باهم اومدن

هرکسی هم یه چیزی دستش بود

بنده خداها چون اولین بارشون بود چقدر زحمت کشیده بودنن

ب رائین اشاره زدم ک بره از هوتن ژله ها رو بگیره

ژله هارو توی یخچال جا دادم

و شربت پرتقال رو توی لیوان ریختم

اومدم برم بیرون از اشپزخونه ک رائین دستش رو گذاشت رو دستم

رائین:من میبرم

لبخندی زدم ودستامو بیرون کشیدم

گل پاره اومدم تو اشپزخونه و گفت:پدرسوخته خوب عشقولانه نقش بازی میکنیدا!

نکنه شوخی شوخی جدی شده!

من:کوفت!منحرف بدبخت!

گلاره:از ما گفتن بود!

و سریع از اشپرخونه فرار کرد!

با صدای زنگ بسمت در رفتم

وقتی هدی رو تنها دیدم بادم خالی شد

یدفعه سپهر از پشت هدی اومد بیرون و گفت:گولت زدم!

صدای جیغم در اومد:الهی من قربونت بشم

سپهر:قرفون شکلم بشو!

من:سپهر؟

سپهر:یس؟

اوه مای گاد!

این بچه چی گفت؟

من:این حرفا رو از کی یاد گرفتی شیطون؟

سپهر:ارخفان و گل پاره!

گلاره:تودوباره گفتی گل پاره؟

سپهر ک میدونست من ازش دفاع میکنم گفت:بله!

وتکرار کرد گل پاره گل پاره!

با اضافه شدن هدی و سپهر ب جمع گرمی خاصی بوجود اومد

مخصوصا با وجود سپهر شیرین زبون!

رفتم تو اشپزخونه ک سپهر هم دنبالم اومد!

سپهر:ارخفان،اینجا خونه توه؟

من:اره گلم!

سپهر:خوش بحالت!

بعد یه دفعه با شادی زایدالوصفی گفت:میشه من بیام پیش تو؟؟؟؟؟

یدفعه دلم گرفت !

این بچه چ ارزوی ساده ای داشت!

نمیتونستم باور کنم این بچه ها رو چرا ب اومون خدا رها میکنن ک این بچه ها

بزرگترین دردشون بشه داشتن یه سقف یه پدر ومادر!

ب رائین نگاه کردم ک ب درگاه تکیه داده بود

چشماش غمگین بود!

مثل من!

یدفعه سپهر گفت:راستی؟

من:چی؟

سپهر:واسم پاستیل گلفتی؟

من:ن

یه دونه زد رو دستم و گفت:ارخفان بد!

خندیدم و گفتم:بوسم کن تا بهت بدم!

با بوسه ای ک رو گونم نشست نسیم خوبی تو دلم پیچید

بهش پاستیل رو دادم

ک پرید بغل رائین!

رائین دم گوشم گفت:ب منم بگی بوست کنم پاستیل میدی؟

خنده ام گرفت!

این دیگه چ میگه این وسط؟

چشمام اندازه گردو شده بود

من:ای شیکمو!

و ب بیرون هلش دادم!

میز شام رو با بچه ها چینیدیم ک شروع کردن از ب تعریف کردن!

خندم گرفته بود

ولی هیچ کدوم مثل عسل تشکر امیز و مهربون رائین نبود!

بعداز شام با بچه ها نشسته بودیم ک رو ب هدی گفتم:چرا اینقدر در و دیوار پرورشگاه

کسل کننده اس؟

هدی:ب ما بودجه ای داده نمیشه!همه این امکانات ما بخاطر وجود یه سری خیره!

هر کدوم از بچه هایی ک اینجا کار میکنن بخاطر دل خودشون!

مثل تو!مثل امیرطاها!مثل گلاره!

وخیلی های دیگه!

امیرطاها کی بود؟

من:نمیشه رنگشون کرد؟

هدی:هزینه اش و اینکه جایی نیست بچه ها رو ببریم!

یدفعه رو بهمه گفتم:یه لحظه!

ماجرا رو شرح دادم ک ایین گفت:نظرت؟

خندم گرفت!

اینم بلده از این حرفا

ک با اخم رائین روبرو شدم

ب جهنم!بذار بسوزه!

من:یه روز بیاد با هم بریم اون چند تا اتاق رو رنگ کنیم!

هدی:خب بعد بچه ها رو کجا ببریم!

من:وا خو یه اردویی جایی!

ایلیا:ما یه ویلا تو لواسان داریم

میشه دو روز با بچه ها اونجا سر کنید!

هدی:من باید ب بچه ها بگم ک بعضی هاشون با من بیان!دست تنها نیمتونم!

من:اوکی!

من و دختر:هستی

رائین:هستم

بعد باهم :تاهستی هستم!

یدفعه ساتیا گفت:ایین ویالونت رو اوردی؟

ایین:بلی!

سام:کوفت اره خب برو بردار بیار دیگ!

ایین:چی بخونم؟

یدفعه اون گلاره خیر ندیده گفت:تو فقط بزن این ورپریده بخونه!

ب گلاره نگاه کردم ک دستش رو ب سمت من گرفته بود!

سپهر:اره ارخفان!بوخون بوخون!

یه نگاه برزخی ب گلاره انداختم و زیر لب گفتم اگ گل پاره تقدیم شوهرت نکردم

ک یدفعه سام گفت:بابا من زنمو صحیح و سالم میخوام

من:من اگ حال تو رو نگرفتم!

ایندفعه رائینا ب صدا در اومد:بخون ببینیم زندادشم چند مرده حلاجه؟

من:ای بابا!من اصن انقدر صدای ضاقارتی دارم ک نگو!

یدفعه سپهر گفت:تو مث اون دختره زیبای خفته میمونه صدات

با این حرفش همه زدیم زیر خنده!

رادان:بخون ارغوان!سپهر ک اینطوری تعریفتو بکنه دیگ باید مطمئن بود!

تمام التماسمو تو چشام ریختم و ب رائین نگاه کردم

رائین:بخون عزیزم!

امید اخرمم نا امید شد

دم گوش ایین اهنگ مورد نظرمو گفتم ونشستم

از رو صندلی بلند شدم و وایستادم

 

اخر راه اومدن با روزگار

گره کوری ک بخت منه

ک تموم اتفاقای بدش

شاهد زندگی سخت منه

(ب رائین نگاه کردم اون میدونست من چقدر زجر کشیدم

اون تو این چند سال تنها پناهم بود!)

 

شاید این زخمی ک از تو خوردم و

از حرارتش زبونه میکشم

یا تموم بی کسی هامو همش

فقط از دست زمونه میکشم

(سرمو بلند کردم و از پنجره ب اسمون خیره شدم!

اینجا واسه خود خدا بود

کسی ک اینهمه سال نذشات کم بیارم)

بگو بازم هوامو داری و

مثه همه منو تنها نمیذاریو

بگو هستی تا نترسونتم

ظلمت این شب تکراریو

بگو هستی و روی ماه تو امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

اسمون بخت تیره من

 ابری نمیمونه همیشه

(ب صدای ویالون ایین گوش دادم

شاید حتی بهتر از میکس شده ی خود اهنگ رو میزد

اونقدر این یه تیکه شو دوست داشتم ک

با لبخند ب اسمون خیره شدم و حرفامو ب خدا گفتم)

 

من ک پشتم بخودت گرمه باز

 هرچی این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی برم

 ک ب هرچی ک میخوام نمیرسیم

شایدم من اشتباهی اومدم

 ک در بسته رو وا نمیکنی

من ب این سادگی دل نمیکنم

از تو ک منو رها نمیکنی

(نگاهم با نگاه رائین گره خورد)

بگو بازم هوامو داری و

مثه همه منو تنها نمیذاریو

بگو هستی تا نترسونتم

ظلمت این شب تکراریو

بگو هستی و روی ماه تو امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

اسمون بخت تیره من

 ابری نمیمونه همیشه

(اسمون همیشه ابری نیست،محسن یگانه)

با صدای دست همه ب همه شون نگاه کردم

سپهر:خعلی  خوجل میخونی!

من:مرسی عزیزدلم!

رائین:خانوم منه دیگ!

جا خوردم اما سریع ب خودم اومدم!

ایین:خانوم صداتون فوق العاده زیباست

من:مچکر!شماهم نوازنده ماهری هستین!

شهاب ک مرد ارومی بود گفت:صداتو یه جور خماری خاصی داره!

همه ب سمتش برگشتیم!خب اون از سر شب چند کلمه بیشتر حرف نزده بود

ابروهای بالا پریده رائینا فهمیدم ک از حرف شوهرش خوشش نیومده

برای همین هممون سریع بحث رو عوض کردیم

قرار ما برای روز دوشنبه گذاشته شد!

حالا من موندم یه خونه ک انگار بمب زده بودن!

از رائین خواهش کردم خودش هدی و سپهر رو ببره!

و اونم قبول کرد!شب خوبی بود!

 

رائین

ب امشب فکر میکردم

ب امشبی ک بعداز مدت ها خستگیم از تنم در اومده بود

یاد غذاهای خوشمزه ارغوان ک می افتم از داشتن همچین شخصی در کنارم

احساس غرور میکنم

هرچند ک میدونم اشتباهه

هرچند میدونم ک نباید این حس بین من و اون باشه اما هست!

سرمو دوباره بالا گرفتم!

ب اسمون نگاه کردم و خدا رو شکر کردم

دوباره ب امشب فکر کردم

یاد دل مهربونش وقتی سپهر داشت ازش خواهش میکرد ک پیشش بمونه

از اون چشمای یشمیش ک غم تمومش رو پوشونده بود!

با یاد شیطنت خودم ک چشماش 4تا شده بود

ولی هیچکدوم مثل صداش  ب دلم نشست

با اینکه با حرف شهاب موافق بودم اما از لحنش خوشم نیومد!

یه خماری خاصی داشت صداش!

یه صدای گیرا و بم ک فکر نمیکردم تو وجود ارغوان نهفته باشه!

با همین فکرا ب خونه رسیدم

کلید رو تو در انداختم  و کلید رو ب جا کلید اویزون کردم!

با دیدن ارغوان ک رو کاناپه خوابش برد دلم ضعف رفت

میدیدم چطوری واسه این مهمونی زحمت کشیده بود

از رو کاناپه بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و در اتاقشو بستم

ظرفا رو تمیز کردم و همه رو تو ماشین ظرفشویی ک ارغوان کزت نام گذاریش کرده

گذاشتم

همه  ریخت وپاشا رو جمع و جور کردم و ب اتاق رفتم

فردا صبح زود باید میرفتم ب کارام برسم

من هدفای بزرگتری داشتم

صبح بی سرو صدا از اتاق رفتم بیرون تا از در خارج شم

ک صدای ارغوان میخکوبم کرد:کجا بسلامتی؟

سحر خیز شدی؟

بعداز اینکه بخودم مسلط شدم گفتم:امروز زودتر باید برم گمرک یه سری جنس

ترخیص کنم!

یه لنگه ابروش بالا پرید وگفت:باشه.منم ک عرعر!

من:ارغوان بسه! تو چرا انقدر منو بازخواست میکنی!

یدفعه رنگ نگاش عوض شد و گفت:من از این ب بعد دیگ ب هیچ کار تو کار ندارم

خوش اومدی جناب و بسمت اتاقش رفت

تند رفته بودم!

ولی ساعت بهم نشون میداد الان وقت چونه زدن با ارغوان رو ندارم!

در محکم بهم کوبیدم و بسمت پارکینگ رفتم!

 

ارغوان

با حرفش ک بنظرم از صدتا فحش بدتر بود دوباره ب اتاق برگشتم

من رو بگو ک میخواستم بهش بگم دستت درد نکنه بخاطر اینکه

خونه رو تمیز کرده!

بیشعور

یه ژلوفن و زاناکس خوردم

اولی رو بخاطر سردرد

دومی رو واسه اینکه یه خواب بی دغدغه داشته باشم!

زودتر از اون چیزی ک فکرشو کنم روزها پی هم گذتشن

من و رائین هم مثل دو تا غریبه با هم رفتار میکردیم

یه دست لباس کهنه و درب وداغون پوشیدم

قیافم خنده دار بود

یه دونه  شلوار پیش بندی پاره پوره سفید با یه زیر سارافونی استین 3ربع

سورمه ای

یه روسری هم مثل شمالی ها سرم کردم

بایه کتونی سفید

البته لباسای بیرونمم برده بودم

وسایل نقاشی مو ک نو بود رو هم برداشتم و ریختم تو کولم

و از در خارج شدم

قیافه ی رائین بقدری خنده دار بودا ک نشستم رو زمین

حالا نخند کی بخند

یه بلوزاستین کوتاه کهنه بور شده ی سبز با یه شلوار ورزشی مشکی

تازه یه دستمالم بسته بود ب سرش!

رائین:قیافه خودت ک خنده دارتره!

من:عمه تو مسخره کن

وکلید پرشیا رو از دستش کش رفتم و پشت قرمون نشستم

رائین:یه موقعه ب کشتنمون ندی؟

من:اتفاقا همین قصد رو دارم!

وریلکس ماشین رو روشن کردم

تا خود اونجا هیچ حرفی رد وبدل نشد!

جلوی در پرورشگاه همه جمع شده بودن!

سریع پارک کردم و کوله رو برداشتم و دزدگیر رو زدم

رائینم اون تو بود

ریلکس بهش گفتم: ا! تو اونجا بودی؟ ندیدمت!

و در رو باز کردم

رائین:باید نبینی!اخه نکه تو جیب جا میشم!

و همه بچه ها ب حرفامون خندیدن

من:به به جمع تون جمعه

یدفعه رائین گفت:خلتون کمه و ب من اشاره کرد!

منم یه لبخند دندون ما بهش تحویل دادم وگفتم:همه میدونن من موقعی ک اومدم

پیش تو سالم بود!

با این حرفم شلیک خنده ها رفت بالا!

ایلیا و هدی با بچه ها رفته بودن ویلا البته با یه سری مربی ها!

اما قرار بود پریا و امیرطاهاک هیچ کدوم رو ندیده بودن بیان کمک ما!

رو ب رائینا گفتم:اسپیکر اوردی؟

یدفعه دیدم هرکس یه اسپیکر در اورد!

من:اووووووووووووووووووه!

با صدای مردونه ای برگشتیم ب طرف شخص

این دیگه کی بود؟

پسر:سلام.امیرطاها هستم!

یه لحظه یه تکون خوردم

یه احساس خاص

من:سلام.خوش اومدید!من ارغوان هستم و ایناهم دوستام

پریا جون پس کو؟

امیرطاها:دیرتر میاد!

من:اهان.

و رو ب بچه ها گفتم:پس جمع کنید بیاید بریم تو!

رو ب سامی گفتم:سامی؟

سامی:جانم؟؟؟؟؟؟

گلاره:بله بله؟

سامی:غلط کردم.بله؟

من:غلتک ها رو اوردی؟

سامی:اره!

رو ب رادان گفتم:رنگا چی؟

رادان:بله سرکارگر!

کلید انداختم و رفتیم تو!

یه بررسی اتاق ها رو کردم!نیاز ب بتونه نداشت!

پیچ گوشتی رو از جیب جلوم برداشتم و در رنگ ها رو باز کردم

اول رنگ ها رو رقیق کردم بعد  توی سطل ها مربعی ریختم

با نظر سنجی از بچه ها رو در هر اتاقی نوشته بود چ رنگی بشه!

من با داد گفتم:بچه ها بچه ها!

همشون با چشماشون داشتن درسته قورتم میدادن

یدفعه زنگ رو زدن حدس زدم پریا باشه

گلاره در رو باز کرد

و دختر ریزه میزه بامزه ای وارد حیاط شد!

قدش160 صورت گرد سبزه چشمای قهوه ای تیره با لب بینی متناسب

یدفعه با ریتم گفتم:پریا دوست دارم

خیال نکن دروغه

میدونم ک این روزا خیلی سرت شلوغه

یکی یک دونه من برام تو عمر و نفسی

پریا بدون بجز تو نمیدم دل ب کسی

بنده خدا هنگیده بود

گلاره رفت سمتش و گفت:عزیزم زیاد شوکه نشو

این دخترمون ب خاطر این رائین یه ذره از لحاظ ذهنی

با دمپایی ک شوتیدم سمتش خفه شد!

گلاره:کی بود

من:من! اینم جبران اون شب خونه ما!

و بعد ب هرکدوم از بچه ها یدونه سطل دادم

و دقیقا 10 تا کلاس هرکدوممون رفتیم تو یه کلاس!

من:گل پاره اسپیکر بده

یدفعه کم کم دخترا تو اتاقم جمع شدن!

گلاره:ارغوان روحمون رو شاد کن!

من:مگه من دلقکم

گلاره:کم نه؟

من:خیلی پروووووووووووووووووووووووووووووووووویی

 

بالای چهار پایه یه ذره قر دادم تا اهنگ شروع بشه!

از این اهنگه خوشم میومد!

رو کردم سمت پریا و با ادای دست خوندم

سر رام دام نذار

پریا دوست دارم

نرو تنهام نذار من فقط تو رو دارم

سرراه توام

منو تنها نذاری

چشم برراه توام

باز منو جا نذاری!

 

یدفعه اون گلاره بیشور اهنگ رو عوضید!

بیشعوووووووووووووووووووووووور

من:مگه مرض داری؟

گلاره:اره

من:معلومه!داره وووووول میخوره!

گلاره:یدونه دیگ بخون!

من:میخوای جنیفر لوپز بخونم؟

گلاره:خب بخون!

من:تو روح ادم

گلاره:عزیزم!

من:برو از جلو چشمم کنار!

عوووووووووووووووووووووووضی !

بعد یدفعه گفتم:برید سر کاراتون



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

نظر بدید

دوستان گل

قوت قلبه

دست اول رنگ زدنم ک تموم شد ک رفتم تو اتاق بچه ها ببینم چکار کردن

یه مداد گذاشته بودم کنار گوشم دقیقا مثل این نجارها!

اولین اتاق مال این سامی خل بود

چنان دادی سرش زدم ک یه متر پرید        

رد غلتک همه جا مونده بود!

دوتاش شمال بود دوتاش غرب بود!

من:سامی اخه این چ وضعشه؟

گنگ نگاهم کرد

من:ای تو واون زنت خیر نبینید ک همش باید منو اذیت کنین!

اخه چرا یه جارو مغرب رنگیدی یه بار مشرق!

باید یه دست باشه!

بالا و پایین ک جای غلتک نمونه!

دوباره رنگ برن لطفا!

خودشم از طرز رنگ کردنش خنده اش گرفته بود

اتاقهای بعدی مال رادان وشهاب بود

کارشون رو خوب انجام داده بودن

بعدیش مال رائین بود

بالای چهارپایه تو حس وحال خودش بود ک گفتم:رائین

یه دفعه یه متر پرید

من:نچایی برادر؟

رائین:ن خواهر!

ب دیوارا زل زدم تقریبا خوب بود!

من:خوبه.فقط هی غلتک نبربالاا و بیار پایین

دوبار بسه ن شونصد بار

خندید وگفت:چشم

رفتم سراغ امیر طاها

کارش واقعا بی نقص بود

نگاهی ب چهره کاملا مردونه اش انداختم!

قدبلند وهیکلی توپر!

اندامش از رائین بهتر بود!

صورت گندمگون با چشمای خمار قهوه ای!

خماری چشماش یه جوری ادم رو جذب میکرد ک ممکن بود ساعت ها بهش

خیره بشی

ابروهای کلفت هشتی با موهای مات مشکی

موهاش خیلی بامزه بود!

جلوی موهاش نسبت ب پشت بلندتر و پرتر بود

جلوی موهاش رو بسمت بالا زده بود!

بینی استخوانی وبالب های نسبتا قلوه ای!

عجب انسان شریفی!

زیبا!جادار!مطمئن

دیدم بسه دید زدن پسر مردم!

تا منو دید از کار دست کشید

یه جا از گوشه های سقف هرکاری میکرد با غلتک نتونسته بود رنگش کنه

اصولا این ظریف کاری هارو با قلمو انجام میدادن!

من:بیاین پایین تا من درستش کنم

بدون حرف از چهارپایه اومد پایین

اول قلموم رو با تینر شستم وبعد تو پالت رنگ زدم

واز چهار پایه رفتم بالا و جایی ک جامونده بود رنگ زدم

شیک ومجلس از چهار پایه پریدم پایین

تا شب کار رنگ زدن اتاق ها تموم شد و همه مون دور هم جمع شدیم

من:ای کاش ایین بود برامون ویالون میزد

رائین:اونم با ایلیا رفتن ویلا

من:خسته نباشی!

رائینا:راست میگیا!امشب از صدای مسخره و داغونت فیض نمیبریم!

من:بخواب باو!

با گیتار امیرطاهاهممون خفه خون گرفتیم

رائین:ن باو!این دوستمون هم این کاره اس!

گلاره:خب اخه خنگولی جان! امیر اینجا موسیقی ب بچه ها درس میده!

من:براوووووو!بزنید ب افتخار این گل پاره ک یه جا بدرد خورد!

امیرطاها:بچه ها!بچه ها!

هممون ساکت شدیم

امیرطاها:چی بزنم؟

ساتیا:ارغوان تو باید بخونیا!

من:بابا بیخی!

ساتیا:تووووووووو روووووووووو خدا!

رادان:بخون دل زنم شاد شه

من:اوکی!

با ریتم ملودی فهمیدم کدوم اهنگ رو میخواد بزنه!

 

دنیای این روزای من

هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو ک

دنیا فراموشم شده

 

(ب بابا فکرکردم!

ب مامان)

 

دنیای این روزای من

درگیر تنهایی شده

تنها مدارا میکنیم

دنیا عجب جایی شده

 

(من تنها بودم

حتی با وجود رائین و بچه ها

من یه خانواده میخواستم ک ندارم!)

 

هرشب تو رویای خودم

اغوشتو پهن میکنم

اینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو

تقویمو پر میکنم

هر روز این تنهایی رو

فردا تصور میکنم

همسنگ این روزای من

حتی شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو

چیزی ب من نزدیک نیست

 

هرشب تو رویای خودم

اغوشتو پهن میکنم

اینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

(دنیای این روزای من.داریوش)

 

اونقدر صدام غم داشت ک میدونستم صدام صدبرابر از داریوش قشنگه!

هرکسی چیزی میگفت!

روز بعد ب هرکدوم از بچه ها چندتا شابلون دادم ک از قبل طراحیش کردم

و به هرکسی توضیحات لازم رو دادم و ب کارم مشغول شدم

تا ظهر همه کار اتاقا رو تموم کردن و تو الاچیق دور هم  جمع شدیم

من:رائین کو پس؟

سامی:نمیدونم .براش کاری پیش اومد مجبور شد بره!

من:این رائین همیشش اینطوریه

نهار نخرنیم!چی بخرنیم؟(ناهار خوردیم.چی بخوریم؟)

هرکسی یه پیشنهادی میداد

تا یه دفعه خودم گفتم:ابدور خیار(ابدوغ خیار)

ک صدای یوهو بچه ها بلند شد!

از تو ماشین لباسامو در اوردم،سریع پوشیدم وکیف پولم روبا سوییچ برداشتم وبسمت در

رفتم با صدای امیرطاها وایستادم

امیرطاها:منم بیام؟

من:باشه

خیلی اشنا بود.

نمیدونم کجا دیدمش؟

اما یه نیرویی باعث میشد بسمتش کشش داشته باشم!

سوییچ رو دادم دستش تا رانندگی کنه

خندید وگفت:میخواین ببینین رانندگیم چطوره؟

منم مثل خودش گفتم:ا؟فهمیدی؟

خندید وگفت:من ادم باهوشیم

من:نمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییری

دم یه سوپر وایستاد

البته اصن شبیه سوپر نبود

از شیر مرغ تاجون ادمیزاد توش پیدا میشد

سبزی وماست و خیار وگردو وکشمش ونون خشک

ب شوخی بهش گفتم:بزن کنار از این نمکی نون خشک بگیریم!

یدفعه دیدم جدی جدی زد کنار

من:رلکس!گفتم بزن کنار ن ب این سرعت!

با بلند شدن صدای گوشیم از جواب دادن بازموند

من:بله؟

رائین:کجایی تو؟

من:علیک سلام

رائین:ارغوان فقط بگو کجایی؟

من:خونه عمو شجاع

صدای دادش لرزه رو ب تنم انداخت:کدوم قبرستونی هستی؟

من:واسه من صداتو بالا نبرا! با امیر طاها اومدیم واسه ناهار خرید!

رائین:پس من اینجا هویجم؟یه اجازه نباید بگیری؟

یه پوزخند صدا دار زدم و گفتم:اجازه ن واطلاع!

بعدشم مگه تو صبح غیبت میزنه میری، یه خبرم نمیدی، ب من چیزی میگی ک من

بگم؟

مگه تو شب تا صبحت بیرون از خونه اس من حرفی میزنم؟هان؟

رائین با صدای ارومی گفت:کجایی الان؟

من :دم پارک پروزشگاه!

رائین:همونجا پیاده شو بده طاها ماشین رو ببره،من تا 2مین دیگه اونجام!

من:اوکی!

نمیدونم شاید چون لحن زورگوش ب لحن اروم ک من دوستش داشتم تغییر کرد

پیاده شدم و گرنه یه درصد هم کوتاه نمیومدم!

بعداز 5دیقه با قیافه ای اشفته و خسته ب من رسید

با خنده گفتم:گفتی 2 مین اماالان 5مین گذشته

یه دفعه دیدم منو تو بغلش گرفت

وا اینم دیوونه شده ها!!!!!!!!

دم گوشش گفتم:حالت خوبه؟

رائین:حالا ک هستی اره!ارغوان قول بده بعداز این هر جا میری هرجوری شده یه خبر

ب من بدی؟

با تعجب پرسیدم :واسه چی؟

رائین:اونو بعدا میفهمی!

دستمو گرفت و رفتیم سمت پارک!

یه بچه ک هیچ مورچه هم رو زمین راه نمیرفت

من:متروکس؟

خندید و گفت:ن بابا!

ولی بنظرت کی تواین بر افتاب میاد بیررون

من: اینم یه حرفیه!

حس سرخوشی بهم دست داد

پریدم رو تاپ و مشغول تاپ بازی شدم

دیدم رائین داره میخنده

با خنده گفتم:توهم بیا!

دستامون دادیم بهم وتاپ میخوردیم!

یاد رفته بود

همه چی رو

همه درد و غمهامو

همه گذشته سختی ک داشتم

با وجود رائین فراموش کردمتاپ خوردم تک تک خاطره های بدم رو فرستادم

ب جهنم!

یه زندگی تازه میخواستم

یه اینده روشن

یه حال خوب

با گذشته تاریکم خداحافظی کردم

من با وجود کوهی کنارم بود میتونستم همه چیز رو فراموش کنم



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

قسمت5

نظربدید

اتاقا از چیزی ک فکر میکردیم خوشگل تر شده بود!

نتیجه اش انقدر خوب بود ک خستگی رو از تن هممون برد

ابدور خیار انروز بهترین غذایی بود ک خورده بودم!

امروز چهارشنبه اس

فردا روز دیدار من با خانواده امه!

هه خانواده!

چ واژه ی غریبی!

مثه دیووونه ها ن صحبت میکنم ن ب چیزی لب میزنم!

فقط ب یه جا خیره ام!

باصدای کلیدی ک تو در میچرخه هم از دنیای خودم بیرون میام

رائین:سلام

دو روز از نبودش میگذره

کلافم کرده!

نبودش بهم میرزیتم!

اینکه نمیدونم کجاس؟

چ میکنه؟

کتاب فروشی شبانه روزی ک نداره؟؟

سلامشو بی جواب میذارم!

صدای قدم هاش ک بسمتم میاد رو گوش میکنم

شمرده اما نامطمئن!

هیکلش جلوم ظاهر میشه

میخواد کلید برق رو فشار بده ک میگم:روشنش نکن

از صدای گرفته خودم تعجب میکنم!

کنارم رو کاناپه جا میگیره

رائین:خوبی؟

من:مگه دکتری؟

احساس میکنم اخم داره!

رائین:دوباره چت شده؟

من:مگه ب تو ربطی داره؟

رائین:ارغوان دوباره شروع نکن.دوباره چی شده؟

سکوت کردم

بلند شدم ک برم تو اتاق

دستم کشیده شد

مچ دستمو گرفته بود

زل زدم ب چشماش

اخمامو کشیدم تو هم

ب دستم اشاره کردم

دستش شل شد اما ولش نکرد

من:ول کن!

رائین:چی شده؟

من:هیچی!

رائین:من این حق رو دارم ک بدونم چته؟

یه دفعه از کوره در رفتم و گفتم:تو هیچ حقی نداره

برو همون قبرستونی ک این دو روز رو توش سر میکردی

برو حقت رو از اونجا بگیر ن اینجا

 و با دو ب سمت اتاقم رفتم و در رو ب هم کوبیدم

ب گلاره اس دادم بیاد بریم بیرون واسه فردا

نباید جلوی خانواده ی مادری بدفرم ظاهرشم....

یه مانتو وشلوار مشکی با یه شال سفید سرم کردم

کتونی های سفیدمم پام کردم

با صدای ایفون فهمیدم گلاره دم در منتظره!

با گفتن اومدم بسمت در رفتم

همزمان با باز شدن در رائین رو پشت در دیدم.

چشماش سرخ بود

دلم سوخت.

زیاده روی کرده بودم!

یه نگاه دقیق بهم انداخت.

رائین ب ارومی گفت:کجا میری؟

نمیخواستم لجبازی کنم واسه همین ارومتر از خودش گفتم:با گلاره میریم خرید

رائین:مواظب خودت باش!

قبل از اینکه در رو ببنده گفتم:فردا باهام میای؟

رائین با لبخند کم جونی گفت:مگه میشه من نیام.مثلا من شوهرتما!

خنده پت وپهنی تحویلش دادم و بهش گفتم:قبل از خواب یه دوش بگیر و یه چای داغ

بخور.

استامینوفن هم توی جعبه قرص هاس!

وبسمت اسانسور رفتم!

سوار ماشین گلاره شدم و اون هم حرکت کرد!

من:سلام

گلاره:سلام بر دوست جونی خودم!

من:چی میخوای؟

گلاره:هیچی!

من:مطمئن باشم؟

گلاره:اره

تا موقعی ک ب مقصد نرسیم حرفی بین مون رد و بدل نمیشه!

باهم تو پاساژ قدم میزنیم و ب مغازه ها نگاه میکنیم

اما همه مدل ها تکراری تر از همیشه

تا اینکه میرسیم ب یه مغازه ک مانتوهای خیلی شیکی داره

یه مانتوی مشکی ک روی بالا تنه وپایین تنه 3تاطرح لوزی کارشده ب رنگ قرمز

وزرد و سبز داشت

هردو از مانتو خیلی خوشمون اومده بود

تو تن یه جلوه ی خاصی تری داشت.

یه شلوار مشکی هم ب خریدام اضافه شد

یه روسری ساتن سبز ک هم ب مانتو وهم ب چشمای یشمیم بخوره انتخاب میکنیم!

یه کفش مشکی ک مربع های همرنگ مانتوم داشت هم خریدیم!

داشتیم از جلوی یه مغازه رد میشدیم ک بلوز یشمی تیره ک دور استینش و یقش

مشکی بود چشمم رو گرفت

مطمئنا ب رائین خیلی میاد

اونم میخریم وبسمت خونه میریم!

از گلاره بخاطر وجودش تشکر میکنم وبسمت اسانسور میرم

توی کیفم رو میگردم اما از دسته کلیدم خبری نیست!

دستم رو زنگ فشار میدم و منتظر رائین میمونم

صورت غرق خوابش جلوم ظاهر میشه

یه دونه با دست میزنم رو پیشونیش و میگم:هنوز خوابی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عاشق موهاشم!

با دستم موهای ژولیدشو بهم میریزم

چشماش میخندن

همین برام کافیه!

رو مبل ولو میشم

رائین هم کنارم جا میگیره

رائین:خوش گذشت

من:نچ!

رائین:چرا؟

من:نمیدونم!

میترسم!

رائین:از چی؟

من:از فردا!!!!!

میخنده و میگه:باوجود منم میترسی؟

یه ذره فکر میکنم و میگم:کمتر میترسم!وجودت بهم اعتماد بنفس میده!

لبخند دلگرم کننده میزنه و میگه:از هیچی نترس!امیدت ب خودش باشه!

راستی میدونستی جواب کنکور رو اعلام کردن؟؟؟؟؟

خشک میشم!

اه چقدر من حواس پرتم!

این چند وقت انقدر درگیر بودم ک دانشگاه از یادم رفته بود!

تو چشماش چشم دوختم و با نگاهم ازش پرسیدم ک چکار کردم؟؟؟؟؟؟

با جدیت میگه :تبریک میگم همسر عزیزم!

من:هر هر !شوخی نکن!جدی باش!

رائین دوباره با جدیت گفت:شوخی در کار نیست!دانشگاه هنرهای زیبا قبول شدی!

اول تجزیه و تحلیلش کردم بعد جیغم رفت هوا

مثه بچه ها بالا و پایین میپریدم!

با صدای خنده رائین دست از بالا و پایین پریدن دست برداشتم

من:رائین عااااااااااااااااااااااااااااااشقتم(ن ب اون معنیاااااااااااااااا)

و دوباره ب پریدنم ادامه دادم!

رفتم سمت ضبط یه سی دی شاد توش جا دادم

ای جونم

چ اهنگی هم اومده

 

اومدم از رشت اومدم

بی برو وبرگشت اومدم

راه جاده بسته بود

من از راه دشت اومدم

با یه ماشین ویه ویلای

درن دشت اومدم

(از سرخوشی زیاد رائینم کشیدم وسط

و شروع کردم ب رقصیدن)

بچه تبریز اومدم

با یه دل ریز اومدم

سن حیران اومدم

دنبال جیران اومدم

من بی گوشواری پریدم

پشت نیسان اومدم

دخت د دخ دخ دخ

عاشقشم من اخ اخ

همین روزا میخرم واسش

یه دونه بنز می باخ

داخ  داخ داراخ داخ داخ

عاشقشم من اخ اخ

خودشو ب قلب من

بدون قصه انداخت

(اینجاش رو رائین با چشای شیطونش شروع ب خوندن کرد

همونطور ک تو چشمای من زل زده بود ومیخوند

خیلی قشنگم میرقصید

جونم رائین!چجوری قر میده)

بچه تهران اومدم

ومن مرد میدان اومدم

با یه پیکان اتاق عقد

جوانان اومدم

من با کله مثل

زین الدین زیدان اومدم

(سن حیران.تتلو)

 

من:کلک توهم خوب قر میدیا!

با اینکه بیشتر مسخره بازی دراورده بود

اما معلوم بود قشنگ میرقصه

جلف نبود!

مردونه میرقصید!

رائین:شما قشنگ تر میرقصیدی!!!!!!

اینو ک گفت تا بناگوش سرخ شدم

نچ نچ

راست میگه زیادی قر دادم!

خندیدو من کشید تو بغلش و دوتامون روی کاناپه فرود اومدیم

رائین:الان واسه چی خجالت میکشی؟

اینو ک گفت بیشتر خجالت کشیدم و سرمو رو سینش قایم کردم

صدای شلیک خنده اش ک ب هوا رفت

با ضربه های مشتم پذیرایی شد

همونطور ک ریسه رفته بود گفت:پنجول نکش پیشی خانوم

دیگ جیغم ب هوا رفت

من:رائین از جلو چشام خفه شووووووووووووووووووووووو!

خندید و گفت:نو موخام

مثه این پسرای تخس4ساله!

مماخشو گرفتم و کشیدم وگفتم:شیطونی بسه

رائین:ارغوان؟

من:جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رائین:میشه اون اهنگی ک واسه مامانت میخوندی رو برای منم بخونی؟

بالبخند گفتم:چون تویی باشه!

رائین:میشه یه چیز دیگه هم بگم

من:اوهوم!

رائین:دیگ تو جمع نخون

دوست ندارم همه اونجوری بهت خیره بشن!

نمیدونم اما خوشحال شدم

واسه همون سرمو گذاشتم رو شونش و گفتم:چشم!

دستش رو دور شونم جمع کردو گفت :حالا بخون!

دلم واسه مامانم تنگ شده!

یه موقع هایی یه حرفایی میزنی فکر میکنم مامانمی!

ممنونم ازت

با وجودتو این خونه گرم شده!

توش عطر زندگی پیچیده!

من:منم ازت ممنونم

باوجودت احساس امنیت وارامش رو تجربه کردم

 

از راه دوری اومدم کنارت

نذار بگن دوباره دیررسیدم

بخاطر من ک تمام عمرمم

ب عشق این لحظه نفس کشیدم

نفس بکش بذار یه بار دیگه

عطر نفسهات تنمو بگیره

پاشو میخوام صورتتو ببوسم

بغضی ک تا نبوسمت نمیره

(دفعه اول رو برای رائین خوندم

یاد مامان افتادم

چقده جاش خالیه

ای کاش بود تا فردا باهام میومد)

 

فکر غریبی مسافرت باش

اینجا کسی رو غیر تو نداره

پاشو اتاقمو نشونم بده

بغضم تو کدوم اتاق ببارم

چی شده گلدونا رو اب ندادی

گل چ بلایی بسرت اومده

پاشو عزیز

حالا ک وقت خواب نیست

چشماتو وا کن پسرت اومده

 

بوی خدا گرفته جا نمازت

تنها نمیذاره فرشته هاشو

ببخش عزیز دوباره دیر رسیدم

تو رو ب هرکی میپرستی پاشو

(بغض گلوم گرفته بود

ایندفعه واسه مامان خودم خوندم

واسه غریب بودن خودم

ای کاش بودی مامان

بااینکه بهم دروغ گفتی

اما هنوزم عاشق مامان بودم)

 

فکر غریبی مسافرت باش

اینجا کسی رو غیر تو نداره

پاشو اتاقمو نشونم بده

بغضم تو کدوم اتاق ببارم

چی شده گلدونا رو اب ندادی

گل چ بلایی بسرت اومده

پاشو عزیز

حالا ک وقت خواب نیست

چشماتو وا کن دخترت اومده

(مادر.مهدی یراحی)

ب قیافه داغونش نگاه کردم

گریه کرده بود



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

نظر بدیدااااااااااااااااااااا

تو گریه خندیدم و گفتم:ن ب اون همه خنده ن ب گریه مون!

لبخند بی جونی زد و گفت:میدونستی صدات خیلی قشنگه؟

با حاضر جوابی گفتم:بعله ک میدونم!

رائین:حرف نزنی نمیگن لالی ها!

من:چرا.میترسم این ابهام واست پیش بیاد!

خندید و گفت:برو بگیر بخواب دیگ

من:اصنم نمیخوام بخوام!

رائین:دختر کوچولوی بابا بیا رو پای من بخوابونمت!

من:ن باباجون!

رائین:دختر بابا انباری رو یادت نره ها!

رفتم تو صورتش و خیره نگاهش کردم و گفتم:دلت میاد؟

چشاش شیرین شده بود مثل عسل

موقعی ک این جمله رو گفتم یه جوری شد!

با لبخند من وکشید تو بغلش و با چشمای مهربونش ک خیره شده بود بهم گفت:

کی اخه دلش میاد دختر کوچولوی من اذیت کنه؟

ک خودم حسابش رو برسم

سرم گذاشتم رو سینش و گفتم:فقط تو!

رائین:پدر سوخته من تو رو اذیت میکنم؟

من:ن

فقط تو حق داری من رو اذیت کنی!!!!!!!

نمیدونم چرا این حرف رو زدم

تنها کاری ک تونستم بکنم

فرار بود

با دو ب سمت اتاقم رفتم

پشت در سر خوردم

دیگ فهمیده بودم عاشقشم

دیگ دیر بود واسه دل ندادن ودل پس گرفتن

دیگ تمام شده بود

قلبمو بهش داده بودم

ب همین اسونی!

من از همون روزای اول اشنایی بهش دل داده بودم

همون روزایی ک تصویری ازش نداشتم

همون روزایی ک همدم همه ی بی کسی هام شده بود

همین روزای جدیدی ک باهم تجربه اش میکنم

همین روزایی ک با وجودش احساس امنیت میکنم

من خیلی وقته ک دلمو بهش سپردم

من خیلی وقت بود ک دلمو باخته بودم

یاد جمله ای افتادم ک میگفت:ب کسی دل نبد چون دنیا انقدر کوچیکه ک دوتا دل

توش جا نمیشه

ولی اگه دل بستی از دستش نده چون دنیا انقدربزرگه ک پیداش نمی کنی

حالا ک کار از کار گذشته بود

پس باید نگهش دارم!

 

رائین

تا بخودم اومدم از جلوی چشمم دور شده بود

یه نگاه ب اسمون انداختم

ب امشب فکر کردم

چقدر شب خوبی بود!

کلا همه چیز این ادم شیرینه!

ب خودم وارغوان خندیدم

ن ب دعوای اول صبحمون ن ب اشتی بعدش

ن ب خنده و گریه مون!

وجود این دختر باعث شده بود منم چند ساعتی ب فکر کارای خودم نباشم

یاد زمانی ک بهش خبر دادم قبول شده میفتم دلم میخواد پهن بشم رو زمین

سخت بود با جدیت بهش بگم اما دیگ رائین خانی گفتن!

برای اولین بار بود خجالت نمی کشید

و شادیشو نشون میداد

چجوری هم قر میده!

یادم باشه نذارم جایی برقصه ،زیادی قشنگ میرقصه!

خداروشکر اولش حواسش نبود ک من چجوری میخ رقصیدنش شدم

وگرنه کلمو میکند!

موقعی ک ازش خواستم جایی نخونه فکر نمیکردم قبول کنه

اما در کمال تعجب قبول کرد

من عاشق صداشم

وجودش باعث یه گرمای خاص شده

من بدون این دختر میتونم؟

مطمئنا نمیتونم!

بدون اون امکان نداشت!

موقعی ک شیطون میشه دلمو میخواد درسته بخورمش از بس خوردنی میشه

موقعی ک موهامو بهم میریزه دوست دارم بغلش کنم و حسابی بچلونمش

امشب تا مرز دیوونگی منو کشوند

وقتی گفت دلت میاد؟

یه لحظه وجودم گرم شد

یه حس خاص

حسی ک مطمئنا عشق بود

رفتم سمت در اتاقش

پشت در اتاقش نشستم

سرمو ب در چسبوندمش

و اهنگ مورد نظرمو پلی کردم

دیگ بس بود باید میفهمید چ حسی بهش دارم!!!!!!!!

 

کیه ک مثل یه سایه میاد هرجا ک ما میریم

حسودیش میشه وقتی ما واسه هم  دیگ میمیریم

حسودیش میشه وقتی من واست هرلحظه دلتنگم

بدون ک واسه ی تو دارم با دنیا میجنگم

چ حس خوبیه هرشب

من از فکر تو بیدارم

بهم میگی دوست دارم

من این جمله رو دوست دارم

میخوام دنیا بدونه ک

منو تنها نمیذاری

چ حسی من ب تو دارم

چ حسی تو ب من داری؟

بگیر دستامو

بگیر دستامو محکمتر

دل من پیش تو قرصه

یه وقتایی ک بیرونی

دلم دوباره میپرسه؟

تا وقتی ک نفس داری

هنوز اونو دوسش داری؟

ببین هرکاری ک کردش

 اونو تنهاش نمیذاری!

(حس خوب.بابک جهانبخش)

 

وبسمت اتاقم رفتم

میخواستم غیر مستقیم  ابراز علاقه کنم

انتظاری هم ازش نداشتم

همین ک کنارم بود کافی بود

هرچند ک خودم هم میدونستم میخواستم اونم حس منو داشته باشه!

 

ارغوان

صدای قدم هاش رو میشنیدم ک دورتر و دورتر میشد

سرم درد میکرد

خیلی

اتفاقات امروز خیلی برای تحمل من زیاد بود

من تحمل اینهمه هیجان رو نداشتم

رفتم سمت کشوی میزم ک داروخانم ب حساب میومد

مسکن پیدا نکردم

واسه همون مجبور شدم برم توی اشپزخونه

یه مگافن خوردم اما دلم یه چیز داغ میخواست

یه چیز تلخ

نسکافه ی داغ یه چیز دیگ ای بود

به بخار لیوان روبروم خیره بود

همونطور داغ نسکافه رو ورداشتم و بسمت اتاق رفتم

ایندفعه اروم بدور از هر هیجانی!

بسرعت خوابم برد

با صدای زنگ موبایلم ازخواب بیدار شدم

گوشی رو برداشتم

صدای گرمش پیچید توی گوشم

من:بله

رائین:خانوم خوش خواب هنوز بلند نشدی

خوشحال شدم ک ب روم نیاورد

تمام اتفاقات دیشب

اون بهم فهمونده بود ک یه حسی بهم داره

من:ن باو!تو بیدارم کردی

رائین:بهتره یه نگاه ب ساعت بندازی!

یه نگاه ب ساعت انداختم و یه دونه زدم تو سر خودم و گوشی رو قطع کردم

وای ساعت5 بود!

ومن 7 باید اونجا میبودم

صدای اس ام اس اومد

یه پیامک از رائین ک گفته بود نیم ساعت دیگ اونجاس

منم سریع رفتم حموم

یه دوش گرفتم و سریع از حموم خارج شدم

واسه اینکه قیافم زیاد  ب چشم نیاد فقط یه مداد تو چشمم کشیدم و یه رژ

نارنجی رنگ

موهامو با کلیپس جمع کردم

سریع یه بلوز یقه پرنسسی استین بلند مشکی پوشیدم

شلوارمم عوض کردم و مانتوموازچوب لباسی در اوردم!

صدای در باعث شد بفهمم رائین اومد

جعبه بلوز رو بدست گرفتم و بسمتش رفتم

من:سلام

مثل همیشه سلام کرد

جعبه رو بسمتش گرفتم و گفتم :اینو بایه شلوار مشکی بپوش

و دوباره بسمت اتاق رفتم

دیگه کاری نداشتم

مانتومو پوشیدم

کفش هامو هم بپام کردم

فقط مونده بود روسری

رفتم جلوی ایینه قدی ک توی هال بود

روسری سرم کردم

اما موهای حالت دار پرکلاغیم ریخته بود بیرون

هرکاری کردم بخاطر بلندیش میریخت بیرون

کلافه شده بودم

اخرم با حرص گفتم لعنتی!!!!!!!!!!!!!!

رائین با خنده گفت:چرا باخودت درگیری؟

من:چون اینا همش میریزن بیرون!(و ب موهام اشاره کردم)

خندید و گفت:باو تو ک انقدر بی اعصاب نبودی!

بعد ب جایی ک نشسته بود اشاره کرد وگفت :بیا تا درستش کنم

یه نگاه بهش کردم

بلوز یشمی رنگ خیلی بهش میومد

عسلی چشماشم مثل همیشه گرم و مهربون

با یه شلوار مشکی و یه کت براق مشکی ک روی راحتی بود

یه نگاه ب کفشای براق ورنیش انداختم

واقعا خوشتیپ بود

موهای خوش حالت ژولیده اش برعکس همیشش مرتب بسمت بالا داده شده بود

بسمتش رفتم

گیره موهامو باز کرد

موهامو بسرعت شروع کرد ب تیغ ماهی بافتن

من با این سنم هنوز بلد نبودم تیغ ماهی ببافم

خندم گرفته بود!

انقدر قشنگ بافته بود زیبایی موهام چندبرابر شده بود

وقتی تعجبمو دید بالبخند تلخی ک ب لب داشت گفت:

وقتی رائینا بچه بود مامان همیشه براش موهاشو تیغ ماهی میبافت

منم همیشه نگاه میکردم چجوری میبافه

وحالا هم روی موهای تو امتحان کردم!

من:دفعه اولت بود؟

رائین:اره!

لبخند زدم و گفتم:مرسی رائین!خیلی بهتر شد

روسری رو سرم کرد و دوتایی بسمت در رفتیم

قبلش از روی راحتی کیف دستیمو برداشتم

توی لامبورگینی خوشگلش نشستیم

بوی عطرش مثل همیشه توی سرم پیچید

عاشق عطرش بود

ن چون رائین میزد

چون خاص بود

چون فرق داشت

بوش دوباره پیچید

 بوی چوب سوخته ،توتون و همچین چیزایی

قبلن هم اسمش رو شنیده بودم

لالیک

دقیقا سرساعت7 دم در خانه سلطنی خانواده مادریم بودم!

درختای تبریزی ک دو طرف جاده سنگفرش شده ای سرب فلک کشیده بودن

بعدش هم یه ابنمای خیلی قشنگ

وکلی گل و گیاه

حال و حوصله تجزیه و تحلیل نداشتم

همزمان با رائین پیاده شدم

یه مرد خوشامد گفت و ما بسمت سالن پذیرایی ک کلی تجملات ازش میبارید

ک مطمئنا همشون عتیقه بود ب حرکت در اومدیم

ب رو بروم خیره شدم

خانواده مادریم با حالت عجیبی بهم خیره شده بودن

دایی کوروش اهسته گفت:افسون

من:اصلاح میکنم من دختر افسونم!ارغوان!

انگار همشون ب حالت طبیعی برگشتن

دایی کوروش من رو تو اغوشش جا داد

دایی داریوش هم همین طور

هردو گرم

کلی قربون صدقم رفتن!

بعدش دوتا خانوم همسن مامان اومدن جلو

حدس میزدم زن عمو هام باشن

یکی از خانوم ها ک زیبایی شرقی خاص داشت جلو اومد:

من سارا هستم.زن کوروش

با مهربونی صورتم رو بوسید ومنم جوابش رو ب گرمی دادم

بعد از اون یه خانوم دیگه جلو اومد ک قیافه خیلی معمولی داشت

اما متانت خاصی تو تک تک حرکاتش معلوم بود

اون هم گفت:منم مینا هستم.همسر داریوش

اونم هم ب گرمی دستم رو فشرد

3تا پسر و 2دختر رو بروم بودن

دوتا پسر اول خیلی شبیه سارا و کوروش بودن!

روبروم ایستاد و گفت:من بهبد پسربابا کوروش

خندم گرفت!

پسر بابا کوروش

بعدی هم با لبخند شیطونی گفت:جونم دختر عمه!

بابا تو کجابودی؟من بدبخت چند وقت بود بخاطر نبود تو خواب و خوراک نداشتم

خندیدم.

معلوم بود خیلی شیطونه

من:معلومه!واسه همون یه پره گوشت روی استخوانی

اینو ک گفتم همه خندید بجز یه پسر مغرور ازخود راضی

دوباره رو ب پسرعموی شیطون پرسیدم:شما پسر دایی کوروشی.اما اسمت؟

خندید و گفت:بهدادم!

پسر اخموهه هم بزور گفت:پویان هستم پسر دایی داریوش

ب گفتن یه  خوشبختم اکتفا کردم!

دو تا دختر بسمتم اومدن

دوتاشون با شیطنت تو بغلم جا گرفتن

یکیشون گفت:من پارمیس خواهر اون پسره اخموهههه

واون یکی هم با صدای شادی گفت: بهارک خواهر اون دوتا خل وچل اولی!

خندیدم

حالا نوبت من بود ک رائین رو معرفی میکردم

دستمو دور بازوی رائین حلقه کردم و

رو ب همشون گفتم:رائین شهامت.همسر عزیزم

همشون با بهت بهم خیره بودن!

دایی کوروش:تو ازدواج کردی؟

با قاطعیت گفتم:بله و از این ازدواج خوشحالم

ب رائین نگاه کردم

چشماش میخندید ولبخند محوی رو لباش بود!

منم بهش لبخند زدم

بهداد:یه یه .شیرینی ازدواج تون کو؟

من:عزیزم رو دل نکنی یه وقت؟

بهداد:ن باو.اب میخورم بره پایین!

بهبد:الان چ ربطی داشت؟

وپارمیس با شیطنت گفت:اینو زمان باید میگفتی ک بهت بگه تو گلوت گیر نکنه

پویان با اخم گفت:بسه دیگ!مثل بچه ها بهم میپرید

منم ن برداشتم ن گذاشتم و گفتم:میتونید سالن رو ترک کنید

انگار کسی اینجا علاقه ای ب اخم و تخم نداره!

اینو ک گفتم شلیک خنده ها ب اسمون رفت

با اخم زل زد ب چشمام

با اخم زل زدم ب چشماش

نمیدونم تو چشمام چی دید ک یه دفعه حالت نگاهش عوض شد

یه برق خاص

ب چشماش با دقت نگاه کردم!

اما از معنی نگاهش سر در نیاوردم

با گرمای دست رائین ک رو دستم نشسته بود ب سمتش برگشتم

متوجه حال دگرگونم شد

رائین:اونطوری نگاش نکن!

من رو ب دایی کوروش گفتم:از بابام خبری ندارید؟

با لحن ن چندان صادقی گفت:خیلی وقته ازش خبری ندارم!

من:لحن تون زیاد صادقانه نیست!

خندید  وگفت:تو هم مثل افسون زیادی رکی

زبون تند و تیزت ب افسون برده!

من:شاید

من تا چند وقت پیش خبر نداشتم

پدرم اردلان نیست

دوتا دایی دارم

و پدرم سیاوشه

و حتی تصور نمیکردم مامانم دروغ بگه!

دایی کوروش:دخترم چ کاری از دست ما بر میاد؟

من:توی نامه اخر مامان یه جمله نوشته شده بود

اونم اینکه دفتر خاطرات اقاجون رو بخونم!

با هین بچه ها بسمتشون برگشتم

قیافه هاشون متعجب بود حتی اون پویان اخمو

من:مشکلی هست؟

زنعمو مینا:هیچکس حق نداره ب دفتر ایشون دست بزنه؟

من:اونوقت کی این اجازه رو صادر میکنه؟

صدای محکم اما پیری گفت:من!

بسمت صدا برگشتم!

مغرور گفتم:وشما؟؟؟؟؟؟؟

مرد با ابهت خاصی گفت:پدربزرگت!

من:اما پدربزرگ من همراه مادربزرگم فوت شدند!

خندید وگفت:همه حرف ها حقیقت نیستند

خیره نگاهش کردم

گفت:ک دفتر خاطرات منو میخوای؟

با قاطعیت گفتم:بعله

ب پویان اشاره کرد وگفت:برو بردار بیارشون

پویان:اما اقاجون

اقاجون:پویان

وهمین اعتراض برای پویان کافی بود تا ازجاش بلند شه

با دقت بهم نگاه میکرد

فقط بودن رائین اونجا بهم دلگرمی میداد

اقاجون رو ب رائین گفت:پس همسر ارغوان تویی!

رائین با متانت گفت:بعله!

اقاجون:اسمت چیه پسرم؟

رائین:رائین شهامت

اقاجون:رائین ب چ معناست؟

من:من بگم؟

همه ب این کارم خندیدن

مثل بچه دبستانی ها ک یه سوال میدونن و دستشون بالا میبرن و هی میگن

من بگم

دست رائین رو دور کمرم حس کردم

این چرا اینطوری میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟

اقاجون:بگو!

من:نام یکی از سردارهای ایرانی

رائین:درسته!

من:100 امتیاز مثبت!

با برگشت پویان دوباره بحث جدی شد

دوتا کتاب قطور ک جلد چرمی روش رو گرفته بود!

اقاجون:این نوشته ها خیلی چیزا رو برات روشن میکنه!

اما امیدوارم بعداز خوندن این نوشته ها دیدت نسبت ب همه ما عوض نشه!

ب ارومی گفتم:امیدوارم

اقاجون:مدت هاست دنبال پدرت میگردم اما از پدرت خبری نیست!

پس فعلا از پیدا کردن پدرت منصرف شو!

سست شدم

من واقعا پدرم رو میخواستم!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با سستی از جام بلند شدم

یه نگاه ب جمع کردم و با صدای دگرگونی خداحافظی کردم

وبا رائین بسمت ماشین رفتیم

بعد از ورودم ب خونه بسمت اتاقم رفتم

لباسامو در اوردم وبسمت تختم رفتم

سرمو زیر پتوم کردم و گریه کردم!

تنها کاری ک این روزها میتونستم بکنم

بعداز چند ساعتی ک گریه کردم بسمت حموم رفتم

یه دوش اب گرم گرفتم

داشتم میومدم حوله مو بردارم ک با جای خالی حولم روبرو شدم!

ظهر انداخته بودمش توی ماشین لباس شویی

میدونستم رائین خونه نیست

واسه همین با خیال راحت

حوله کوتاهی رو ب خودم بستم و بسمت اتاقم راه افتادم

ک ب چیزی برخورد کردم

یعنی خاک عالم برسرم

یه نگاه ب هیکل رائین انداختم!

یه نگاه ب خودم انداختم

خب زیاد اوضاع بد نبود

فقط ساق پاهام معلوم بود و شونه هام

وای ی ی ی ی ی

یه نگاه ب چشماش انداختم

عسلی چشماش طوفانی بود

تو عرض یه چشم بهم زدن رائین از جلو چشام دور شد

با صدای بلند در فهمیدم ک از در رفته

از پنجره نگاهش کردم ک بسمت پارک روبرو میرفت

لباسامو پوشیدم

منم دلم هوای ازاد میخواست

دلم یه چایی داغ هم میخواست

لیوانمو از چایی پرکردم و منم راه  پشت بوم رو در پیش گرفتم

چایی مو خوردم و روی زمین خوابیدم

اینجا احساس میکردم ب خدا نزدیک ترم

ب اسمون پرستاره خیره شدم

فردا اول ماه رمضان بود

ب ساعتم نگاه کردم

یه ساعتی میشد اینجا بودم

لیوان خالی رو برداشتم و بسمت واحد خودمون راه افتادم

در رو ک باز کردم با صحنه ای روبرو شدم ک تاحالا ندیده بودم

رائین توی تراس داشت روی یه سجاده فیروزه ای بته جقه نماز میخوند

تاحالا ندیده بودم نماز بخونه!

و حالا فهمیدم ک اونم نماز میخوند اما همه جا یه بوق دستش نبود

جا بزنه ای ایهاالناس من نماز میخونم

نمازش تلفیقی از ریاکاری وخودنمایی نبود

من این رائینی ک جلوم بود رو خیلی دوست داشتم!

خیلی زیاد!

صورتش یه ارامش خاصی داشت

یه هاله ی معنوی!

بسمت اشپزخونه رفتم تا سحری اماده کنم

با صدای موبایلش ک روی اپن بود سرمو برگردوندم

روی صفحه نوشته بود:فتنه!

ب رائین نگاه کردم ک با رنگی پریده نگاهم میکرد



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

بابا یکی از این خلاقیاتای ما تشکر کنه

نگاهمو از صفحه گوشیش گرفتم و بسمت اتاقم رفتم

حوصلم سر رفته بود

خیلی وقت بود از هدی و سپهر خبر نداشتم

گوشیم برداشتم و ب هدی زنگ زدم

من:سلام مدیر گرام

خندید و گفت:سلام بر معلم هنرمند

من:چطوری؟

هدی:خووبم.امسال دوست پارسال اشنا

من:شرمنده یه ذره سرم شلوغ بود

سپهر چطوره؟

یدفعه هینی کشید و گفت:خیر نبینی ورپریده!دیوونم کرده از بس میگه ارخفان کی میاد

خندیدم و گفتم:از فردا بطور مداوم تا قبل از درس و دانشگاه در اختیارتونم!

هدی:اتفاقا امیرطاها هم یه مدتی مهمون ماست

من:پسرخوبی بود!

هدی:باهم یه مدت همکارید!

من:همچین میگی انگار دختر مجردم!

خندید و گفت:تو ک ازدواجت صوریه!

اینو ک گفت یه سطل اب یخ انگار روم خالی کردن

من:اونوقت کی ب تو گفت؟

یه دفعه انگار حرف نادرستی زده باشه لال شد!

هدی:رائین

انگار بهم برق وصل کردن!

رائین؟

اون ک خودش خواست کسی از این موضوع چیزی نفهمه!!!!!

با سستی ازش خداحافظی کردم!

ب رائین نگاه کردم

مدتی میشد ک تو اتاقش داشت با تلفنش حرف میزد

پشت در اتاقش واستادم ک میگفت:عزیزم انقدر خودتو عذاب نده

بالاخره بابات بهمون اجازه میده ک باهم باشیم

بعد ازمدتی صداشو شنیدم ک میگفت:ارشینم...اون سخت گیری میکنه

ک منو بیشتر بشناسه و بفهمه لیاقت تو رو دارم یا نه!

نفس کشیدن برام سخت شده بود

ارشین

اون میخواست با کی باشه

مگه بهم ابراز علاقه نکرده بود

صداش باعث شد دوباره ب خودم بیام

باشه عشقم.فردا ساعت 11 میبینمت!

عشقم؟

مگه من عشقش نبودم؟

مگه دوستم نداشت؟

چطور....چطور جرات کرد

سریع خودمو ب اتاقم رسوندم

باید میدیدم

باید فردا مرگ ارزوهامو میدیدم

مگه من چی برای رائین کم گذاشتم

مگ عشق رو از تو چشمام نخوند؟

ساعتمو واسه 10 کوک کردم

و بخواب رفتم

صبح ک از خواب بلند شدم

دیدم ای دل غافل سحری هم نخوردم!

با بسته شدن صدای در مثه فشنگ لباس پوشیدم و بسمت اسانسور رفتم

سوار پرشیا شدم و قدم ب قدم تعقیبش کردم

مسیرش برام اشنا نبود

جلوی یه اپارتمان شیک ایستاد

بعد از نیم ساعت پیداش شد

با یه قیافه جدید

یه فیس دیگ

چشمای عسلیش رو سبز کرده بود

یه عینک ری بن رو صورتش بود ک قیافه اش رو مثه بچه درسخوانا کرده بود

تیپشم تیپ مردونه همیشه نبود

یه تیپ ساده و اسپرت

مسیرش رو دوباره تغییر داد

یه جایی خارج از شهر

با سوار شدن دختری ب ماشین زهر خندی گوشه لبم نشست!

اهنگ رو زیاد کردم

دقیقا احساسات من بود

 

چ دنیای عجبیه

این ک دلم تو رو میخواد

دل تو با کس دیگه اس

دوست نداره منو زیاد

یکی تو زندگیته و

بودن من اضافیه

گاهی میپرسی حالمو

همین ک باشم کافیه

(نگاهم ب جلو بود

گریه نمیکردم

نمیدونم چرا

فقط رائینی رو میدیم ک ناشناخته بود

رائینی ک پیاده شد صورت دختر رو بوسید ودر ماشین روبراش نگه داشت)

 

فرض کن ک هیشکی اسممو

کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی

یکی نفهمید اون یکی برد

بد نیست اگ فکر منو

بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی

دیگه نیام دور برت

(اره

وقتش بود من مهره سوخته از این بازی کناره گیری کنم

بهتر بود قبل از اینکه اون غرورم رو پودر کنه

برم

لااقل اینطوری احترامم بیشتر بود)

خیلی چیزا هست ک دیگه

نیم تموم مونده حالا

خیلی چیزا رو نمیشه

بهش بگی یه اشتباه

فرض کن ک هیچ وقت

من و تو

هیچ جای دنیا ما نشد

فرض کن هیچ صبحی چشام

تو چشمای تو وا نشد

(شکستم وقتی دیدم ارشین

همون ناقوس همه کابوسای من بود

همون ارشین

ارشین

از این اسم بیزارم

همه جوونیمو گرفت

رائینمو گرفت

اون از کجا پیداش شد؟؟؟؟

ارشین همون خواهر ناتنیم

اینجاهم نمیخواست بذاره اب خوش از گلوم پایین بره)

فرض کن ک هیشکی اسممو

کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی

یکی نفهمید اون یکی برد

بد نیست اگ فکر منو

بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی

دیگه نیام دور برت

کم کم واسه ترانه هات

واسه تموم لحظه هات

ب فکر قافیه های تازه باشی

بد نیست

پس میکشم با عزمی مسلط

قلب تو راه قلبمو بلد نیست

(مهسا ناوی.چ دنیای عجیبیه)

شکستم!

ب معنای واقعی شکستم!

بسمت خونه راه افتادم

بسمت اتاق رفتم

دلم نمخواست چیزی از اینجا بردارم

لوازم نقاشیمو با اون یه دونه چمدون ک از خونه مون اوردم با مدارکم برداشتم

با مداد چشمم روی اینه قدی اتاق نوشتم

ازت متنفرم!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلید خونه وماشینش رو پرت کردم جلوی ایینه!

یه تاکسی جلوی در گرفتم و بسمت پرورشگاه رفتم!

همزمان با ورودم  امیر طاها رو دیدم

سرش رو بالا گرفت و اومد با روی باز سلام کنه

ک سریع صورتش جمع شد

با نگرانی پرسید:حالت خوبه؟

اتفاقی افتاده؟

اما من

یه نگاه ب خودم کردم

حالم خوب بود؟

یه ندایی فریاد میزد:ن!

با حال نزارم گفتم:ن!

با دودستش بازوهامو گرفت و گفت:چی شده خب لعنتی؟

یه حرفی بزن!

اما من

لال شده بودم

فقط پشت پرده ی اشک صورت تار شده امیر طاها رو دیدم!

و بعد هم دیگ هیچی نفهمیدم...........

 

رائین

بعداز اینکه از شر اون عفریته راحت شدم یه نفس راحت کشیدم

یه نگاه ب ساعت انداختم ساعت9 شب بود

اه بازم این ارشین تفلون سرمنو با این لوس بازی هاش گرم کرد

وای

من از دست این دختره چیکار باید بکنم؟

بسمت خونه رفتم

در رو باز کردم

خونه توی خاموشی مطلق فرو رفته بود

ن صدایی

و ن حتی گرمایی

فقط دلم میخواست صورت شیطون اون وروجک خودمو ببینم

رفتم دم اتاقش اما کسی نبود

وا مگه میشه تا این وقت شب بیرون باشه

اومدم برگردم اما از چیزی ک دیدم خشک شدم

ازت متنفرم

مطمئن بودم دست خط ارغوانه

یه زنگ ب موبایلش زدم

خاموش بود

یه ذره فکر کردم دیشب  داشت با هدی صحبت میکرد

بهش زنگ زدم

من:سلام هدی خانم.رائینم!

با سردی گفت:سلام.بفرمایید؟

من:از ارغوان خبری دارید؟

احساس کردم پوزخندی زد وگفت:شما چ بلایی بسر ارغوان در اوردید؟

با تعجب پرسیدم:من؟

جدی گفت:صبح اومده بود پرورشگاه اما دم در غش کرده بود

الان تو تب داره میسوزه و هذیون میگه!

دیگه نفهمیدم چی میگه

فقط صدای فریادم بود ک سکوت مطلقی رو ایجاد کرد:کجاست

بعداز گرفتن ادرس بسمت خونه هدی رفتم

بعداز باز کردن در بسمت  ارغوان رفتم

از چیزی ک دیدم دلم ریش شد

ارغوان من داشت تو تب میسوخت

گاهی هم یه چیزایی زمزمه میکرد!

رو ب هدی گفتم:دکتر دیدتش؟

هدی:اره.گفت شوک عصبی بهش وارد شده!

نگاه خیره اش حالم دگرگون میکرد

من:چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

هدی:هیچی!

با صدای پسری بسمت در برگشتم

یه ذره فکر کردم

امیرطاها!

اون اینجا چی میخواست

با خشم بهم خیره بود

رو ب هدی گفت:داروهاشو گرفتم

رو ب هدی گفتم:اینجا چ خبره؟

امیرطاها طلبکارانه گفت:باید از تو بپرسیم؟

ک چرا زنت البته زن صوریت باید با چمدون لباساش بیاد دم پرورشگاه

وقتی ک ازش بپرسم حالت خوبه بگه ن و از حال بره

بعدشم تو تب بسوزه و هذیون بگه!

یدفعه منفجر شدم:خفه شو عوضی

زن منه چ صوری چ غیر صوری!

من نمیدونم کدوم احمقی این رو سر زبون شما انداخته

زنمه

اسمش تو شناسنامه امه!

من نبودم ک بدونم چی شده پس انقدر الکی حرف مفت نزن!

 با صدای ارغوان نگران ب اون سمت برگشتم

ن توروخدا ارشین رائینو ازم نگیر

توک همه زندگیمو گرفتی

نکن

نبرش

اروم اروم چشماشو باز کرد

ارشین

ارغوان از کجا فهمیده بود ؟

من چیکار کردم؟؟؟؟؟

 

ارغوان

اروم چشمام باز کردم

انگار با چسب چوب پلکامو بهم چسبونده بودن

گرمم بود،گر گرفته بودم!داشتم اتیش میگرفتم.

نگاهم تار میدید اما مگه میشد رائین رو ندید؟

با اینکه بهم خیانت کرده بود اما بازم نمیتونستم دوستش نداشته باشم

رومو اونور کردم ک نبینمش

صداشو شنیدم ک از بچه ها خواست تنهامون بذارن

اومد و ب کاناپه تکیه داد

پشتش ب من بود

شروع کرد ب حرف زدن

نمیدونم چی دیدی؟

نمیدونم چی فکر میکنی و درموردم چجوری قضاوت میکنی؟

اما خیلی چیزا هست ک نمیتونم الان بهت توضیح بدم!

خیلی چیزا رو!!!!!!

وقتش برسه خودت میفهمی!

نمیدونم میدونی یانه!

اما تو این مدت ک بعنوان خانوم خونه من تو خونمون بودی

اسیرم کردی!

شاید حرفام عجیب بیاد و فکر کنی چطوری جرات میکنه بعداز خیانت

حرف از عشق بزنه

میدونم یه روز خیلی چیزا رو میفهمی

خیلی چیزایی رو ک مطمئنا خودت اونارو باور داری

یه جا خوندم ب کسی دل ببند ک دل داشته باشه

تو داشتی !

تو خیلی چیزا داشتی ک دنیای سیاه وسفیدمو رنگی کرد

وجودت باعث ارامش بود

همین ک میدونستم یکی توخونه منتظرمه برام بس بود

صدام در اومد اما واقعا عمق شکست درش نهفته بود:

نمیدونم دلیلت چیه؟

هیچی نمیدونم

زمانی ک اومدم تو خونت باورت داشتم

همه جور قبولت داشتم

محرم شدیم بازم بهت اعتماد کردم

خیلی محبتا بهم کردی

خیلی حس های خوب رو برام ساختی

خیلی خاطره های خوب باهم داریم

اما قرار شد اگ تو ب کسی دل بستی من از زندگیت برم

من رفتنی بودم

از همون روزای اول هم خودم میدونستم

از این ب بعد راهمون از هم جداس!

نمیگم دوست نداشتم وندارم

من با تو مثل کف دست بودم

پس اینبارم جلوی تو رو بازی میکنم!

دوست دارم

اما نمیتونم بپذیرمت چون تو منو خرد کردی

اونم باکی؟؟؟؟

خواهر ناتنیم!

کسی ک تو میدونستی چقدر منو زجر داده بود!

توخبر داشتی

تو هم چیز رو میدونستی اما بتی ک ازت ساخته بودمو رو شکستی!

برو بذار با عشق ازت جدا بشم

ن حس نفرت!

برو!

دیدمش ک با شونه های فرو افتاده رفت

صدای بسته شدن در مصادف شد با ریزش اشکای من

اشکایی ک طعم شکست میداد

طعم خیلی چیزا!

خیانت

نفرت

عشق

خیره شدم ب اسمون وفریاد زدم:خدایا

منم بنده بدبختت

همون ک هیچوقت فراموشت نکرد

همون ک تو زندگی نکبتیش یه بارهم ناشکری نکرد

کسی ک فقط بهش ظلم شد وطعم محبت رو ندید

من همونم ک فقط ب امید تو این راه قدم گذاشتم

همون ک میگفت حسبی الله

خدابرای من کافی ست!

پس چرا همه درهات رو بروم بستی؟

مگه نگفتی ناامید نشو!

ناامید شدم

مامانمو گرفتی!

خانوادمو گرفتی!

پدرم نیست!

کسی ک بهش دل بسته بودمم ازم گرفتی؟

مگه من چی ازت خواستم؟

من فقط یه نفر رو میخواستم ک حامی و پشتیبانم باشه!

من چی میخواستم؟

زجه میزدم

رو پاهام خم  شدم و گریه کردم!

گرمی دست کسی رو روشونم حس کردم

با چشمای اشکیم ب چشمای امیر طاها خیره شدم

تار میدیدمش

تو چشمای اشناش نگاه کردم

من این نگاه رو هم میشناختم هم ن!

تو چشمای ب رنگ شبش مهربونی بود ن ترحم

امیرطاها:مگه پشتیبان نمیخوای؟

مگه نمیگی خدا همه در را رو بروت بسته

تو درها رو باز کن

تو ثابت کن کم نیاوردی

تو محکم باش!

مگه یکی رو نمیخوای بهش تکیه کنی ؟

با چشمام حرفش رو تائید کردم!

محکم گفت:من هستم!

من بعنوان یه برادر و دوست پشتت هستم

ب من اعتماد میکنی؟

با تردید گفتم:نمیخوام دوباره شکست بخورم

لبخند محوی نشست رو لبش وگفت:باورم کن!

من:توهم میری!مثه همه ی اونا ک رفتن!

من تو دنیا دست رو هر چیزی میذارم

دنیا هم میفهمه دوستشون دارم

ازم میگرتشون

نمیخوام توهم ازم بگیره!

خندید ودستش و گذاشت رو شونم و گفت:بهم اعتماد کن

ضرر نمیکنی!

نمیدونم از خریت دوبارم بود یا از صداش ک محکم بود وچشماش ک صادق!

 

رائین

حرفاش دیوونم کرد

صداش هنوز تو گوشمه!

برو

برو بذار با عشق ازت جدا بشم

ن حس نفرت!

ازش نمیگذشتم اما باید تنها بود تا فکر میکرد

اون ک نمیدونست من کیم ؟

اونکه نمیدونست تو زندگی من چی گذشته!

اون خیلی چیزا رو نمیدونست!

بسمت خونه رفتم

یه دوش اب سرد گرفتم

جا نمازمو پهن کردم

نمیدونم خدا حس منو فهمید یا ن!

از خدا فقط یه چیز خواستم

بهم برش گردونه!

همین!

 

ارغوان

صدای امیر طاها باعث شد ب زمان حال برگردم!

امیرطاها:حرف بزن!

از همه چی واسش گفتم

از دوران تنها شدنم تا حالا ک دوباره تنها شدم

فکر نمیکردم با مرور خاطرات بازهم صورتم خیس بشه اما بازم شد!

ب امیرطاها نگاه کردم

قیافش درهم بود

شروع کرد صحبت کردن

صحبتاش در عین اروم بودن بوی غم میداد

فکر نکن ب ته خط رسیدی

هستن کسایی ک وضع شون از من و تو هم بدتر!

پس ناشکری نکن!

زمان شاید حلال همه مشکلات نباشه اما سردت میکنه

ارومترت میکنه

با وجود مشکل تو و رائین بهتره یه مدت ازهم دور باشید

ن واسه اینکه اشتباهات هم رو ببخشید

ن فقط واسه اینکه ببینی اگ یه مدت نباشه میتونی دوریش رو تحمل کنید

شماهم دیگ رو دوست دارید

دلیل کارهای اونو نمیدونی ک در موردش قضاوت کنی!

تو اونو دیدی ک بهت خیانت کرده اما ممکنه اصل ماجرا خیلی با چیزی ک تو دیدی

فرق کنه

ما ادما همیشه نیمه خالی لیوان رو میبینیم

این دوری ب هردوتون زمان میده ک قدر همو بدونید

بهت گفت زمانش ک برسه خیلی چیزا رو میفهمی

پس صبرکن

بعد با لبخند تلخی گفت:همیشه همه ی عشق ها ب سرانجام نمیرسه!

همیشه اخر همشون خوشی نیست

گاهی همه تبدیل میشه به یه درام تلخ

تلخیش زندگیتو تلخ میکنه!

هرکسی مرد این بازی نیست!

 

بعدهم با لبخند رو ب من گفت:من پشتتم!

لبخند دلگرمی کننده ای زدم و گفتم:مرسی بخاطر همه چی!

یه مدت پیش هدی می مونم تا بقول تو خیلی چیزا برا خودم روشن بشه!

امیرطاها:چیزی لازم نداری؟

من:ن!

 

2 هفته ای از اون شب میگذره

رائین رو از اون شب ندیدم و ن خواستم ک ببینم!

از امیرطاها خواستم یه 206 خوشگل واسم دست و پا کنه ک این چندوقته راحت باشم!

با صدای زنگ گوشی دست از کار کشیدم!

با دیدن اسمش رو صفحه لبخندی رو لبم نشست!

من:هان؟؟؟؟چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

الان وقت زنگ زدنه؟

صدای خنده اش تو گوشم پیچید و گفت:چطوری طلبکار؟

من:خوبم!

امیرطاها:ماشین رو برات جلوی در خونه پارک کردم

سوییچ هم توی صندوق پسته!

باخنده گفتم:نمیشد تحویل خودم بدیش؟

با صدای شیطونی گفت:مزه اش ب اینه ک خودت بری ببینیش

امروز میای پرورشگاه؟

من:اره

امیرطاها:راستی میدونی ک امروز افطاری داریم؟

من:اونوقت کجا؟

امیرطاها:پرورشگاه دیگ!

من:اوکی!میبینمت!

این روزها بخاطر بچه ها لباسای شاد میپوشیدم

البته بیشتر بخاطر اون سپهر ورپریده

چون تا روز اول منو دید گفت:ارخفان این رخت عزا رو چرا تنت کردی؟

منو میگی شیش متر دهنم وا مونده بود!

یه مانتو عسلی با شلوار کتون قهوه ای

یه شال قهوه ای و عسلی

با کیف و کفش عسلی

یه رژ کمرنگ هم زدم

عینک پلیسمو ب چشمم زدم

قفل صندوق پست رو باز کردم

سوییچ توش بهم چشمک میزد!

جلوی در یه پیکان پارک شده بود

نکنه؟؟؟؟؟

ن من گفته بودم 206

دزدگیر رو زدم نگاهم رو 206 سفید رنگی ثابت موند

یه لحظه از فکری ک توی سرم اومده بود خندم گرفت

من وپیکان

چقدر باحال میشد؟

سوار ماشین شدم

نم نم بارون صورتمو پر از تعجب کرد

توهم زدم؟

توی مرداد و بارون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه میشه؟

 

یکم کمتر اگه بودی

بهت عادت نمیکردم

کجا رفتی ک من اینجا

دارم پی تو میگردم

هنوز روزای بارونی

منو یاد تو میندازه

توهرجایی ک هستی باش

در این خونه روت بازه

تو هرجایی دلم اونجاس

بهت بجوری وابستم

یه جوری منتظر میشم

ک تو باور کنی هستم

داره این حس دل شوره

همه دنیامو میگیره

میترسم روزی برگردی

ک واسه عاشقی دیره

(یه پوزخند ب خودم زدم....

تلخی پوزخندمو من ک هیچی خدا هم حس کرد)

ب احساست وفادارم

ب حسی ک نیازم بود

تو این دنیا فقط عشقت

تنها امتیازم بود

برای  دیدنت دارم

تموم شهر رو میگردم

یکم کمتر اگه بودی

بهت عادت نمیکردم

تو هرجایی دلم اونجاس

بهت بد جوری وابستم

یه جوری منتظر میشم

ک تو باور کنی هستم

داره این حس دل شوره

همه دنیامو میگیره

میترسم روزی برگردی

ک واسه عاشقی دیره

(عادت.هلن)

 

دیگه حتی گریه هم نمیکردم

سرد شدم

بی تفاوت شدم!

با قدمای محکم ک این روزا تظاهر بود قدم برمیداشتم

از اون دور صدای سپهر رو شنیدم

چنان میدویید ک گفتم الان کله پا میشه

سپهر با لبخند جلوم ظاهر شد

یه نیمچه تعظیم کرد ودستش رو بطرفم گرفت

ابروهام بالا پریدن

من:سپهر این حرکت رو دیگه کی بهت یاد داده؟

صدای خنده شخصی باعث شد ب عقب برگردم

امیر طاها بود

سپهر هم با انگشت اشاره اش ب امیرطاها اشاره کرد

البته کار سختی نبود ک اون همه شیطنت رو تو چشماش ببینی

ونفهمی ک کار امیره!!!!!

یه ابروم بالا پرید،خیره نگاهش کردم

ک خنده اش رو قورت داد و رو ب سپهر گفت :بیا ک ارخفان پدرمونو در میاره

یه دفعه صورت خندان سپهر حالت غم ب خودش گرفت و گفت:

من ک پدر ندارم!!!!!!!!!

انقدر این جمله رو معصومانه گفت ک منم قیافه ام در هم رفت

با خنده بهش گفتم:منم ن مامان دارم ن بابا

با معصومیت گفت:واقعا؟

من:اره.منم تنهام مثل تو!

سپهر اما سکوت کرد

یه دفعه با شادی گفت:ارخفان اجی من میسی؟

من:اره چرا نشم داداشی کوشولوی من!

سپهر رو ب امیر طاها گفت:میشه بغلم کنی؟

امیر سریع بغلش کرد

اومد نزدیک صورتم و یه بوس رو لپم نشوند

بغلش کردم یه ماچ گنده ازش گرفتم

بعدشم یه گاز گنده از لپش گرفتم ک باعث اعتراضش نشد

دست سپهر رو تو دستم گرفتم و بسمت حیاط پشتی رفتیم

افطاری رو اونجا برگزار میکردند

یه نگاه ب ساعتم کردم

8 بود!

نزدیک افطار!

سرمو بالا کردم ک یه دفعه با دو تا گوی عسلی مواجه شدم

بی تفاوت ازش گذشتم

با اینکه میدونستم نمیتونم ازش بگذرم!

سرش رو برام تکون داد

منم مثل خودش جواب دادم

سفره رو با کمک بچه ها چیدم

صدای الله اکبر باعث شد ک از فکر بیام بیرون

 صدای هدی رو از کنارم شنیدم ک میگفت:بیا دیگه

یه نگاه برزخی بهش کردم ک خندید و رفت!

یه لیوان چایی ریختم و بسمت سفره رفتم

سپهر:ارخفان بیا پیش خودم بیشین

با خنده کنارش نشستم

دم گوشم گفت:ارخفان منم روزه کله گونجیکشی گرفتم

من:منظورت کله گنجشکیه؟

سپهر:خو سخته اخه!

یه دونه زدم پس کله امیر طاها و گفتم:از بس این بچه رو تحت الفاظ نادرست خودت

قرار دادی

یه دفعه حرفمو قطع کرد و گفت:ارغوان؟

من:چته؟

خندید و گفت:هیچی!

من:کوفته!

بعد از افطاری هرکس یه ور بود

با هدی نشسته بودیم کنار حوض

ک سنگینی نگاهی باعث شد سرمو بلند کنم

با بی تفاوتی نگاهش کردم

و دوباره حواسمو دادم ب هدی

 

رائین

با بی تفاوتی سرش رو برگردوند و همین باعث میشد اتیش بگیرم

امیرطاها بهش نزدیک میشد

ومن دلم میخواست گردنش رو بشکنم

اون ب چ حقی ب ارغوان نزدیک میشد؟؟؟؟؟

دست سام روی شونم قرار گرفت!

سام:الان میخوای بری بکشیش

من:اره

سام:خودتو کنترل کن

فعلا ک ارغوان بهت نگاهم نمی کنه!

من:اینم میدونم

لازم نیست دائم بهم یاد اوری کنی!

خندید و گفت:مواظبش باش

من:چرا؟

سام:متاسفانه طرفدار زیاد داره!

یاد جمله ی افتادم ک چند وفت پیش خوندم

ب تو نزدیکم و دوری..........

مثل بارون پشت شیشه!!!!!!!!!!

امشب باید یه کاری میکردم

ب سمت سن رفتم

اهنگی رو خوندم ک این روزا همدمم بود!

بد کردم اما اون هیچی نمیدونه!

 

نرو خواهش میکنم فقط یه لحظه صبر کن

ک هنوز حرف نگفته واسه توخیلی دارم

ازتو خواهش میکنم طاقت بیار یه ثانیه

قول مردونه میدم دستات تنها نذارم

(نگاهمو بسمتش چرخوندم

ب چشماش خیره شدم

تو چشماش اعتراض زیاد بود)

 

نرو خواهش میکنم یکم بحرفم گوش کن

من ندونسته عزیزم تو رو روندم از خودم

لحظه رو نگیر ازم یکم تحمل تابگم

ک نفهمیدم چرا از تو یه دنیا دور شدم

تو رو از دست بدم چیزی نمیمونه برام

مگه جز تو چیزی هم هست ک از دنیا بخوام

نمیتونم ببینم یک نفس از تو جدام

دارم اقرار میکنم بی تو بمونم میمیرم

ترسی ندارم ک بگم نفس از تو میگیرم

نذار این خواهش قلبم حرفای اخرت بشه

(صدام اوج گرفت

وقتی چشماش رو غم برداشت

با چشمام التماسش کردم)

 

نگو ک بر نمیگردی نذار ک باورم بشه

نرو خواهش میکنم فقط یه لحظه صبر کن

ک هنوز حرف نگفته واسه توخیلی دارم

ازتو خواهش میکنم فقط یه فرصت دیگ

اشک چشمامو ببین ببین نگاهم چی میگه

 

نرو خواهش میکنم دارم گناهمو میگم

میدونم اونکه غرورت ازت گرفت منم

اگه میتونی ببخش وگرنه بعد رفتنت

شک نکن ک از نفس کشیدنم دل میکنم

(با غم بهش نگاه کردم و زیر لب گفتم)

نرو خواهش میکنم....

(نرو خواهش میکنم.گروه سون)

میدونستم دگرگونش کردم

میدونستم تاثیر حرفامو غم صدام گذاشته

میدونستم به حرفام فکر میکنه

با همه یه خداحافظی سرسری کردم

نبود

پس کجا رفت؟

بسمت در رفتم

امشب خوب بود

همین ک بعداز 2 هفته از نزدیک میدیدمش برام بس بود

هرچند ک عطرش تو خونه کلافم میکنه

هرچند ک با جای خالیش میشکنم و دم نمیزنم

هرچند ک خاطراتش همش جلومه

وهرچندهای زیادی ک این روزا خیلی عذابم میداد

وزندگیم رو طعم زهر گرفته بود!

بازم من بودم و تنهایی هام

بازم من بودم و جای خالیش

اون اوایل فکر نمیکردم بینمون شکل بگیره

اما الان ب اشتباهم میخندم

ب سمت پرتگاهی روندم ک شبا منو و غم هامو تحمل میکنه!!!

شاید عجیب باشه این همه غم

این همه بی تابی

واسه خودمم عجیبه!

بی اختیار دستم رفت سمت  گلوم

توش بغض بود

 

لب پرتگاه نشستم و ب اسمون نگاه کردم

با خودم تکستی رو زمزمه میکردم

مرد است دیگر...

گاهی تند میشود

گاهی عاشقانه میگوید

مرد است دیگر

غرورش اسمان و دلش دریاست....

تو چ میدانی از بغض گلوگیر کرده یک مرد؟

تو چ میدانی ک چشمانت دنیای او شده است....

تو چ میدانی از هق هق شبانه او فقط خودش خبر دارد و بالشش؟

مرد را فقط مرد میفهمد و مرد!!!!!!!!

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ]