سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

ببخشید دیر شد

بتزم دارم مینویسم

لطفا همراه باشید

ارغوان

این پسره داشت چ ب روز من وخودش چی میاورد؟

دروغ بود ک دلم براش تنگ نشده بود

دروغ.......

زیادی هم بزرگ بود

بسمت خونه هدی حرکت کردم و

رفتم تو اتاقم!

چشمم خورد ب دفترچه چرمی بابا بزرگ

ب کل از یادم رفته بود

لباسامو با بی اعصابی پرت کردم روی تخت

چراغ رو خاموش کردم اما کنجکاویم تحریک شده بود

ک ای کاش هیچوقت نمیشد

ک ای کاش از واقعیت ها خبری نبود

از این ور غلت زدم

انقدر این ور و اونور شدم تو تخت ک از خیر خواب گذشتم

بلند شدم و چراغ مطاله رو میز رو روشن کردم

دیگ وقتش بود بفهمه چ ب روزگار همه ما اومده

نمیدونم چند ساعت گذشته بود؟

بی حس بودم

بی خیال

باخوندن این خاطرات خیلی چیزایی ک مبهم بود رو فهمیدم

زیادی زندگی مادر و پدرم پیچ وتاب داشت

زیادی پیچیده بود

نمیدونم چقدر اشک ریختم؟

نمیدونم چقدر حسرت خوردم؟

نمیدونم چجوری گذشت وتموم شد؟

من هیچی نمیدونم!!!!!

من پر بودم

پر بودم از غم واندوه

اهسته بسمت بیرون قدم برداشتم

انتظار دیدن امیرطاها و هدی رو کنارهم نداشتم

توی حیاط نشسته بودن و حرف میزدن

بازم مهم نبود

بسمت در رفتم

صدای داد امیرطاها تو گوشم پیچید ولی بازم مهم نبود

در ماشینو باز کردم و روشنش کردم

تمام حرصمو سر گاز ماشین خالی کردم

بی هدف واسه خودم میروندم

من خالی از عاطفه وخشم

خالی از هر احساسی

سرد شده بودم

من پر بودم از حس تنفر

پربودم از کینه

سنگ شدم

یخ شدم

دم دمای صبح بود ک برگشتم

اولین کاری ک کردم رفتم و وسایلمو از خونه هدی برداشتم

یه مدت باید نیست میشدم

یه مدت واسه پیدا کردن خیلی از حقیقت ها باید میرفتم

توی کاغذ نوشتم ک

باید برم

یه مدت نیستم تا خیلی از بودن ها رو ثابت کنم

یه مدت میرم تا فراموش شم

یه مدت میرم ک دست پر برگردم

نگرانم نباش

مواظب خودم هستم

مواظب خودت وسپهرم باش!!!!!!!!!!

توی پاکت نامه گذاشتم و ب اتاق هدی رفتم

میدونستم رفته سرکار وخونه نیست

ساکمو توی صندوق عقب گذاشتم

و بسمت پرورشگاه رفتم

دلم نمیومد سپهر رو نبینم

تایم بازی بچه ها بود

از دور دیدمش

همین برام کافی بود

میدونستم اگه پیاده میشدم شل میشدم

من ادم این حرفا نبودم

من ادم تنفر وانتقام نبودم

اما یکی باید ب این بازی مسخره پایان بده

پس ب پایان می برمش

کرمان

اولین سرنخ من برای شروع بازی بود!!!!!!!!

 

رائین

با زنگ گوشیم از جمع کناره گرفتم

هدی بود

من:بعله؟

هدی:رفته!!!!!!

من:هان؟

هدی:میگم ارغوان ول کرده رفته

وقطع کرد

مات شدم

چی گفت؟؟؟؟؟؟

سریع با یه عذر خواهی خواستم جمع رو ترک کنم ک ارشین گف:

عزیزم چی شده؟

من:هیچی .واسه یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده باید برم!

دختره کنه ول کن نبود

ارشین:میخوای باهات بیام؟

من:ن ارشین جان.اونجا مناسب شما نیست!

با صدای منفور اردلان بسمتش برگشتیم:بمون دخترم.انقدر این پسرمو اذیت نکن

با لحن خاصی گفتم:ممنون

وبسمت ماشین رفتم

مسیر 1ساعته رو تو نیم ساعت طی کردم

تا زنگ رو زدم در باز شد ،امیرطاها مثل شیرزخمی بطرفم حمله کرد

من نمیدونم این کی بود دیگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیرطاها:کصافط همین رو میخواستی؟

فقط میخواستی بیچارش کنی؟؟؟؟؟؟؟

صدامو بالا بردم و گفتم:اصن من موندم تو اینجا چیکارشی؟؟؟؟؟؟؟؟

هان؟؟؟؟؟؟؟؟

امیرطاها با مشتی ک حواله صورتم کرد گفت:خواهرررررررررررررررررمه

میفهمی؟؟؟؟؟؟

این دومین ضربه امشب بود

من ب ارومی گفتم:خواهر؟؟؟؟

با خستگی کنارم رو زانو هاش خم شد و ب زمین نشست

امیرطاها:لعنتی تو خراب کردی،با ورودت زندگیشو ب گند کشیدی!

من:من چ میدونستم تو داداشش باشی!!!!!!!!!

امیرطاها با ناله گفت:فقط خفه شو!

ب ارومی بلند شدم ک گفت:بهش نزدیک نشو.ازش دور بمون.براش بهتره!!!!!

احساس کردم کمرم خم شد

با شونه هایی افتاده از خونه بیرون زدم

 

ارغوان

چشمام دیگ باز نمیشد

خوابم میومد

خستگی ک شاخ و دم نداره

اونم منی ک یه شب کامل شب زنده داری کرده بودم

سرراه باید حتما یه سر ب یکی از دوستای بابا هم میزدم

نزدیکای اصفهان بودم.اول رفتم هتل یه اتاق گرفتم

ب نام خانم ارغوان شکیبا

خیلی وقت بود از اون شناسنامه استفاده نمیکردم

ساکمو انداختم کنار تخت ورفتم سمت حموم

بعداز یه دوش با سر رفتم توی متکا و ب اندازه یه پلک هم زدن خوابم برد

پلکامو از هم باز کردم

یکم ب ساعت نگاه کردم

8شب بود

دوباره برگشتم نگاه کردم

وای 8بود!!!!!!!!

مانتو مشکی با یه شلوار بوت کات دم پا گشاد

یه شال مشکی

بایه کتونی مشکی

ویه کیف مشکی

عزادار بودم

یه نگاه ب چهره خودم انداختم

اوه!این روحه کیه؟

یه رژ هلویی زدم ویه مداد کشیدم

همین کافی بود

بسمت اطلاعات رفتم

من: وقت بخیر

مرد:وقت شماهم بخیر.بفرمایید!

من:ادرس یه فردی رو میخواستم تو اصفهان

مرد:شخص مشهوری هستن؟

من:نمیدونم.فقط میدونم کارشون تو زمینه ورزش های رزمی!

مرد:بعله.اسمشون؟

من:سالار شریف!

مرد خندید و گفت:اوه اقای شریفی.ایشون تو اصفهان خیلی معروف هستن

من ادرس باشگاهشون رو بهتون میدم.خودشون سانس شب رو اموزش میدن

من:ممنون میشم

ادرس رو گرفتم وبالبخندی حاکی از رضایت بسمت ماشینم ک جلوی هتل بود

رفتم

اصفهان هم بدتر از تهران ترافیک سنگینی داره ها!!!!!!!!

حدود ساعت10 بود ک رسیدم دم باشگاه

جونم باشگاه!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماشین قفل کردم و ب در ورودیش رفتم

خداروشکر نگهبان نبود.سوار اسانسور شدم و دکمه 6 ک تو راهنما زده بود

سالن اموزش رو زدم

فک نمیکردم اسانسور تو خود سالن در بیاد

جلل خالق

یه عالمه پسر با تعجب بهم نگاه میکردند

یه بار دیگ ب راهنمای اسانسور نگاه کردم

ن ،درست اومدم

ن راه پس داشتم ن راه پیش

نمیدونم این اعتماد بنفس کجا قلنبه شده بود ک با اعتماد ب نفسی ک هیچوقت از خودم

ندیده بودم بسمت سالن رفتم

انتهاش اتاقی بود ک نوشته بود :مدیریت

با قدم های محکم در سالن رو باز کردم

جونم عضله

جونم قیافه

به به

باچشمای یخیم ک انگار بی تفاوت بودن از کنارشون رد میشدم

ک صدایی باعث شد بایستم

صدای گیرای پسری ک میگفت:فک نمیکنید اشتباه اومدید

روی پاشنه پام چرخیدم

وگفتم:ن کاملا درست اومدم

با پوزخند گفت:ا؟؟؟؟؟؟؟؟

منم با بیخیالی گفتم:بله!!!

پسره دوباره گفت:با کی کار دارین؟

من:فک نکنم ب شما ربطی داشته باشه!!!!!!!!

پسر با عصبانیت گفت:اینجا همه چی ب من ربط داره

یه لنگه از ابروم بالا پرید وگفتم:تا اونجایی ک من خبر دارم یکی دیگه مدیر اینجاس

بعد شما واسه من شیش تایی میای؟

فک کردی من از پشت کوه اومدم؟

پسره یه نگاه تمسخر امیز بهم انداخت و گفت:هی خانم

سریع پریدم بهش و گفتم:هی تو کلات!!!!مگه اینجا جالیزه؟؟

با عصبانیت گفت:بیشتر از کوپونت داری حرف میزنیا!مواظب خودت باش!

من:و نباشم؟؟؟؟؟؟؟؟

با ارامش ساختگی گفت:بد میبینی!!

انگشت اشارمو با تمسخر بسمتش گرفتم:تو؟؟؟؟؟

بیخی خی!

دستش رفت بالا ک صدای دادی باعث شد دستش مشت بشه و بیفته!!

مهیار

با پوزخند بهش نگاه کردم وبا لبخند کجی تو چشماش خیره شدم و گفتم:شما پسرا

تا نمیتونید کاری از پیش ببرید از زورتون استفاده میکنید

بالا خونتون رو دادید اجاره

فقط هم حرف بی سروته میزنید

همون صدا گفت:خانم اینجا کاری دارید؟؟؟؟؟؟؟

برگشتم سمت صدای محکمی ک باهام حرف میزد

برگشتنم همانا ومات شدن مرد همانا

نگاهش کردم

نگاهم کرد

تنها کلمه ای ک از دهانش خارج شد افسون بود

اسم مادرم

من:من افسون نیستم!دخترشم!ارغوان...

وشماهم باید اقای شریف باشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاهم کرد وبالبخند گفت:باور کنم ک تودختر سیاوشی؟

منم بالبخند گفتم:فک کنم یکم شبیه بابام باشم؟

خندید و گفت:اره عموجون.خیرگی وغرور چشمات ،حالت نگاهت خود سیاوشه

من:خوشحالم از بابام این چیزا رو ب ارث بردم!

بعد بهم اشاره کرد برم جلوتر

بهش نگاه کردم

قدبلند وچهارشونه

چشمای قهوه ای تیره وموهای جوگندمیش ترکیب جالبی رو بهش بخشیده بود

عمو:بیا عموجون ک کلی حرف دارم

منم ب این پسره پررو ک با بهت نگام میکرد گفتم:مطمئنید بعضی ها از وجود من

ناراحت نمیشن؟؟؟؟؟؟؟؟

عمو زد زیر خنده و گفت:شمشیرتو غلاف کن عمو

من:اخه میترسم دشمن از پشت حمله کنه!!!

سامی:بابا بهش بگید یکم حد خودشو بشناسه!

من:نچ نچ نچ،عموجون این پسرشماست؟؟؟؟

خدا ب دادتون برسه!!

عمو خندید و گفت:این پسرم همیشه هاپو نیست،شما ب بزرگی خودت ببخش

حالا بیا بریم ک امشب مهمون مایی!

من:با کمال میل

عمو:من میرم حاضر شم

سامی داشت از کنارم رد میشد

ک باشیطنت گفتم:هاپو جون حواسم بهت هست

دندوناشو رو هم سابید و از کنارم رد شد

یه لبخند دندون نما زدم وبه پسرا ک انگار تاتر میدیدند

گفتم:فک کنم بهتره ب کارتون برسید،تاتر تموم شد

وبسمت در خروجی رفتم

توی لابی منتظرشون بودم

عمو وهاپو بسمتم اومدن

هاپو:بابا من با ماشین میام ،شماهم ایشون رو همراهی کنید!

من:خوشحال میشم

توی راه حرف زیادی نزدیم

جلوی خونه ی دوبلکسی ایستادم

عموبا ریموت در رو باز کرد و منم ماشین رو توی حیاط بزرگی پارک کردم

پیاده شدیم ک جلوی در دوتا خانم ایستاده بودند

خانمی بسمت اومد ک خودشو سیما زن عمو و دختری ک مهسا نام داشت و دختر عمو بود

باهاپو هم ک اشنایی داشتم

شب گرمی بود

عمو منو بسمت اتاقش دعوت کرد

منم ک منتظر فرصتی برای صحبت بودم سریع قبول کردم

توی اتاق بودیم ک اول خودم شروع کردم:عموجان من تا چند وقت پیش از خیلی چیزا

خبرنداشتم حتی از وجود شما،اینکه پدر واقعیم کیه واینکه خانواده مادری هم دارم

و واقعا واسه خودم متاسفم

چند وقتی بود ب وکیل مادرم سپرده بودم ک پدرمو واسم پیدا کنه اما خبری نتونست گیر

بیاره تا دیشب ک خاطرات پدربزرگمو خوندم و از خیلی کسها باخبر شدم

مث وجود شما وچندتا از دوستای پدرم

شما از پدرم خبری دارید؟؟؟؟؟

عمو با تاثرگفت:واقعا واسه سالهای رفتت متاسفم وباید بگم

بعداز اون ماجرا یعنی جدایی پدر و مادرت پدرت غیب شد!!!

هیچکس ازش خبری نداشت

تا یکی از دوستای مشترکمون شهاب افشار ک کرمان هس گفت ک زندس

اما بیشتر بهمون اطلاعات نداد چون میگفت هرچی کمتر بدونید برای خود سیاوش بهتره

فک کنم بدونی ک همه فک میکردن پدرت مرده اما چندسالی بود ک شایعه شده بود

زنده اس اما در حد شایعه

هرچقدر گشتن خوشبختانه نتونستن پیداش کنن

منم فقط در این حد بهت بگم ک تو یه برادر داری!

اینو ک گفت سیخ نشستم:برادر؟؟؟؟

عمو:اره دخترم.تو یه برادر بزرگتر داری ،وقتی والدینت ازهم جدا شدن

مادرت تورو خواست و پدرت هم داداشتو برداشت

احساس کردم خالی شدم

من بازم شکستم بخاطر مادری ک در عین فداکار بودن با نگفتن حقیقت ها ب من خیانت

کرد

ب سختی پرسیدم:خبری ازش دارید؟؟؟

عمو:هیچکس همونطور ک از بابات خبری نداره از اونم خبر نداره

هیچکس ندیدتش

اما یه عکس از بچگی هاش با مهیار دارم

وهاپو رو صدا زد!!!!

عمو:سامی جان البوم قهوه ای رو میاری بابایی؟

مهیار با لبخند گفت:حتما!

یعداز چند دقیقه ای اومد و البومو ب پدرش داد

عمو هم سریع عکس مورد نظرشو پیدا کرد وب دستم داد

مهیار و داداشم

ب عکس نگاه کردم

قیافش واسم اشنا بود اشناتر از هرکسی

من این فرد رو دیده بودم اما مطمئن نبودم

با تردید پرسیدم:اسم برادرم چیه؟؟؟؟

سامی با لبخند ک انگار یه خاطره خوب واسش تداعی شده بود گفت:طاها...

امیر طاها!!!!!!!!

واونجا بود ک ضربه ها یکی پس از دیگری بهم میخورد

ومن مات ومبهوت این همه اتفاق بودم

مثه دومینویی ک با یه ضربه پشت سرهم خراب میشد

ویکی پس از دیگری می افتاد

خاطرات ورود امیرطاها تو ذهنم تداعی شد

ب ورودش و اون حس خاص

ب چشمای قهوه ای خمارش

ب گیتارش و اون اهنگ ک باهاش خوندم

ب اهنگی یاد مامان بابا افتادم

ب خریدی ک باهم رفتیم

ب رانندگی ک کرد و اون حسی ک باعث شد بسمتش کشیده بشم

ب نگرانی اون روزش جلوی پرورشگاه و غش کردنم

ب زمانهایی ک جنس نگاهشو میشناختم

ب موقعی ک بعنوان برادرم پشتیبانم شد

چ ساده از این احساس ها گذشتم

از اون نگاه قهوه ایش

چ ساده از ته چهرش ک شبیه پدرم بود گذشتم

ب عمو نگاه کردم و گفتم:میخوام بهم ورزش رزمی یاد بدید

فقط زیاد وقت ندارم!

قبول میکنید؟؟؟

عمو با محبت گفت:این کمترین کاری ک میتونم برات بکنم!

تو یه هفته ازت بورسلی بسازم

ب این حرفش لبخند کجی زدم

عمو با تشر ب مهیار گفت:میری با دخترم وسایلش از هتل میاری ک مهمون ماست

مهیار با خنده گفت:خو باو.چرا میزنی؟؟؟؟؟

عمو جعبه دستمال کاغذی رو پرت کرد سمتش وگفت:برو پدر سوخته

مهیار ک ب راحتی جعبه رو گرفته بود با لبخند بهم گفت:حاضر شید ک بریم

ورفت

منتظر مهیار ب اسمون خیره شده بود ک صدای قدم هاشو شنیدم

مهیار:بریم

من:بریم

مدتی ب سکوت گذشت ک گفت:بابت رفتارم  اگ ناراحت شدید منظوری نداشتم

نگاهی ب ریخت مغرورش انداختم

خب معلومه زورش میاد عذرخواهی کنه!

من:یعنی الان عذر میخواید دیگ؟؟؟

مهیار با لبخند کجی گفت:یه چیزی تو همین مایه ها!

وسایلمو برداشتم و توی صندوق جا دادم

سر یه چهارراه بود ک باجه تلفنی نظرمو جلب کرد

ب مهیار گفتم بزنه کنار

شماره امیرطاها رو گرفتم

با صدای خش داری گفت:بعله

سکوت کردم

دوباره گفت:بقرمایید

وقتی دید جواب نمیدم گفت:ارغوان خودتی؟

بغضمو قورت دادم

امیر دوباره  گفت:حرف بزن

بگو ک خوبی

من:امیر

امیر:جونم؟

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

دیرشد

ببخشید

من:حالم خوبه

امیر:گریه کردی؟

من:من میدونم تو کی هستی!!!

سکوت کرد

شوکه شده بود

با بغض پنهانی گفت:خوشحالم ک میدونی،کجایی خواهری؟

من:الان نمیتونم بگم.دوباره بهت میزنگم

امیر:لطفا مواظب خودت باش،خواهش میکنم

من:دوست دارم

امیر:من بیشتر

وقطع کردم

بسمت ماشین رفتم

عمو اتاق کناری مهسا رو بهم داد

ومن بعداز گذاشتن چمدونم کنار تخت،بسمت تخت رفتم وراحت خوابیدم

با صدای سیما جون بیدار شدم

نگاهی ب اطراف انداختم

وبلند شدم

سویی شرت شلوار ادیداس سفید با نوار دوزی سبز رنگی رو تنم کردم

موهامو با روسری بستم و کلاه سبز رنگی رو روسرم گذاشتم

کتونی های سفیدم ک سه خط سبز داشت رو هم بدست گرفتم و بسمت پایین رفتم

با صدای بلند سلام کردم

سیما جون ومهسا بهم نگاه کردند وجواب سلامم رو دادند

من:سیما جون عمو کجاست؟

سیما:تو حیاط دارن میدون

من:پس بابای ناناها!!!

وبا خنده جمعشون رو ترک کردم

از پشت یه سلام بلند ب عمو وهاپوجون کردم ک دوتاشون یه متر با عرض شمالی

جنوبی بالا پریدن

عمو با خنده و هاپو با اخم جواب سلاممو دادن

عمو:نرم بدو

من:سخت ندوم؟؟؟؟؟

عمو:بچه جون بجنب!

واسه خودم میدوییدم ک با داد عمو سرجام میخکوب شدم

عمو:ارغوان جدی باش وقت نداریم

توی قالب جدیم رفتم و شروع ب دوییدن کردم

اول نرم تا دوی سرعت

من باید خیلی چیزا رو یاد میگرفتم

بعد حرکات کششی وگرم کردن

یه سری حرکات بیسیک ورزش رزمی رو بهم یاد داد

سخت بود

اونم منی ک بدنم ن انعطاف داشت ن علاقه ای ب ورزش داشتم

2روزی گذشته بود وتمرینات فشرده م هنوزم ادامه داشت

ب نسبت روز اول راحت تر شده بود

امروز قرار بود چند تا فن تکواندو بهم یاد بده

یه وقتایی خودمم گیج میشدم

از هر فنی چندتا حرکت بهم یاد میداد

اونم منی ک توی عمرم از این کارا نکرده بودم

فک کرده من جکی چانم!!!!!!!!!!

والا!!!!!!!!!!!

هاپو:امروز مربیت منم!!!!!!

با خیرگی نگاش کردم و هیچی نگفتم

میدونستم اینجوری کلافه میشه

با اخم بهم گفت:تکواندو سه تا حرکت بیسیک داره

اپ چاگی،یوپ چاگی،اب دولیه!!!!!

من:هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟

با جدیت گفت:جدی میتونی باشی؟؟؟؟؟؟؟

بهم برخورد واسه همون ساکت شدم

دوباره شروع کرد:

همه حرکات از بالای کمر یعنی سر،قفسه سینه،شکمه!!!!!!

حرکت یوپ چاگی با تیغه بیرونی پا هستش

اپ دولیه با روی پا فقط هم روی قسمتای بدنه

حرکت بعدی دولیه با روی پا فقط ب سر

فهمیدی؟

با جدیت گفتم:اره

وشروع کردیم ب تمرین

هر حرکتی میگفت میزدم،اولش خیلی سخت بود اما ازبس بهم سخت گرفت

ک یاد گرفتمشون

هاپو:ببین چند تا نکته هم بهت میگم ،یادت باشه!!!!!!

منم با لودگی گفتم:چششششششششششششششششششششم!

هاپو:اگ اپ چاگیو محکم بزنی طرف نفسش میگیره

دوتا حرکت چرخش هم بهت بگم

یکیش دی هریو واونی یکی ممدولیو یوپ چاگی

اولی با کف پا و دومی با تیغه پا!!!

من:میتونم با پام بزنم پشت گردنش؟

هاپو:اره میتونی،اما سعی کن این حرکات رو در مواقع ضروری و حساس،محکم و با

تمام قدرت بزنی چون ممکنه ب طرف صدمه وارد بشه

هم اینکه پای خودت صدمه ببینه

پس سعی کن نهایت دقت رو ب خرج بدی

همه چی قدرت نیست

من:باشه!

هاپو:فعلا بریم استراحت تا بعدازظهر بریم سراغ یه مبارزه حرفه ای!

من:از الان اماده ام

داشتم از پله ها بالا میرفتم ک صدای هاپو رو شنیدم ک با یکی میحرفید

-اره،خیلی پیشرفت داشته،خیلی با استعداده!!!

کیو میگفت این؟؟؟؟

-بابا انتخاب حریف با شما دیگ!!!

ا ؟پس این درباره من میحرفه! دیگ واینستادم ک باهاش بحرفم

سریع از پله ها بالا رفتم

با سرعت خودمو انداختم تو حمام و یه دوش سرپایی گرفتم

موهامو سشوار کردم ویه پیرهن مردونه زرشکی رنگ با یه شلوار ورزشی مشکی

پوشیدم یه شال هم همیجوری انداختم سرمو،د برو ک رفتیم

این پله ها هم چ مصیبتی بود،پدر این زانوی من دراومد

همه پشت میز نشسته بودن وناهار میخوردن،پ چرا بخاطر من صبر نکردن؟؟

واقعا چراا؟

عمو:دخترم بیا بشین

سیماجون:ببخش دخترم ما شروع کردیم

من:خواهش

عمو:مهیار اومد صدات زد

مهیار حرف عمو رو قطع کرد وگفت:ک خودتون گفتید میخواید برید حمام

وما ناهار میخورم

چشام از فرط تعجب باز شد،این چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟

من ب گور خودم خندیدم

اومدم ضایعش کنم ک دیدم با خیرگی بهم زل زده

منم با یه لبخند ژکوند اومد حرف بزنم ک گفت:ارغوان خانم بخورید سرد شد

اوووووووووووه چ تحویل میگیره منو!!!!

چ محترمانه میحرفه!!!!

ای پسره ریاکار!!!!

حالی ازت بگیرم خودت بگی دست مریزاد بانو

طلبکارانه نگاهش کردم وبرای خودم برنج ریختم

ای جونم ماهی قزل!!!!!!!!

خدایا دمت گرم!!!!!!!!

چقده دلم ماهی میخواست

میدونستم مبارزه داشتم واسه همون سبک غذا خوردم

میدونستم هاپو از قصد بهم این نکته رو نگفت ک من مثه یه بشکه نتونم تکون

بخوره!!!!!!!

هه هه!!!

عمو بهم نگاه کرد وگفت:خب امروز باید با دو نفر بهتر از خودت مبارزه کنی

من:اماده ام

واسم مهم نبود ک حریفم چطوری باشه

مهم خودم بودم

من ممکن بود تو سخت ترین شرایط قرار بگیرم پس باید بهترین بشم

مهم نبود چقدر این راه سخت باشه

مهم این بود ک من میتونستم از پسش بر بیام!!!!!!!

کتونی هامو پام کردم

بدون گرم کردن بسمت حیاط رفتم میدونستم اونجا منتظرمن!!

انقدر از خونه فاصله نگرفتم ک صدای پایی باعث شد ب پشت برگردم

اولین حریف

ارزیابیش کردم

یه پسر قدبلند با هیکل پر

با دو بسمتم میومد،تا لحظه اخر سرجام وایستادم وبعد جاخالی دادم

با یه جهش بلند وحرکت دی هریو زدم ب پشت کمرش

نیم خیز شد

سریع با اب دولیه زدم ب پهلوش

ویه اپ چاگی

یدفعه بلند شد و یه یوپ چاگی بسمتم زد ک جا خالی دادم

مبارزه من اون روز با چند پسر ادامه داشت

و رفته رفته حریف ها قدرتمندتر میشدند

سخت بود اما شدنی

تو این مبارزه ها خیلی چیزا فهمیدم

ک بعدا استفاده ازشون میکردم

بیخیال بسمت اتاقم میرفتم ک با صدای مهسا بسمتش برگشتم

مهسا:ارغوان جون خسته نیستی با هم بریم یه دوری تو شهر بزنیم ؟

با لبخند گفتم:یه دوش بگیرم،بعد بریم؟؟؟؟؟؟؟

مهسا:حتما

بسرعت نور دوش گرفتم

سراغ چمدونم رفتم ،از توش یه مانتو سورمه ای با یه شلوار جین یخی با یه شال یخی

و یه کیف وکفش سورمه ای جیر!!!!

خوب بود !

یه رژ هلویی هم زدم واز اتاق بیرون اومدم

مهسا با لبخند بهم نگاه کرد وگفت: بریم

من:با ماشین کی بریم؟

مهسا:با ماشین تو!

من:اکی!

پشت فرمون نشستم ،استارت زدم وماشین روشن کردم،مهسا با ریموت در رو باز کرد

همزمان با خروج ما ماشین هاپو هم جلوی ماشینم پدیدار شد

چراغ زدم ک بره عقب اما با خیرگی داشت نگاهم میکرد

نکنه انتظار داشت من دنده عقب بگیرم تا اقا شرف یاب بشم؟؟؟؟؟؟؟

یه نگاه کردم به ماشینش!

20 سانتی بینمون فاصله بود

دنده عقب گرفتم وبا یه فرمون ماشین رو رد کردم

البته ناگفته نمونه از قصد یه خط قرمز روی ماشین خوشگل سفیدش انداختم

شیشه رو دادم پایین و گفتم:اینم جواب کار امروزت!!!!!!!!

وگازش رو گرفتم واز خیابونشون بیرون اومدم

ب مهسا نگاه کردم دیدم با خنده گفت:خدایی ایول !!!

تا حالا کسی نبوده حال این داداش خودشیفته وبدعنق و خودخواه وبد

من:اوووووووووووووووه دلت خیلی پره ها!!

خندید و گفت:صفات بارزشه!من و مهیار با هم مشکلی نداریم

اما نمیتونم بگم رابطه عاطفی خاصی باهم داریم

من:برو خداروشکر کن خانوادت کنارتن!

سایه پدر بالا سرته،یه داداش داری مثه کوه پشتته!

یه مادر داری ک همدمت باشه !اینا نهایت ارزوی منه!!!!!!!!

بین مون سکوت شد

من:کجا بریم؟

مهسا:سی وسه پل چطوره؟؟؟؟؟؟

من:عالیه

با راهنمایی مهسا ب سی وسه پل رسیدیم

با اینکه خشک بود اما هنوز ابهت داشت

با ارامش روی پل قدم میزدیم ک یدفعه پرت شدم زمین

پسرجوونی بهمون خورده بود

ب قیافش نگاه کردم وبا یه حرکت بلند شدم

هاپو بهم یادداده بود!!!

روی یکی از دالان ها نشستم ومهسا هم کنارم جا گرفت

مهسا:میشه ازت یه سری سوال بپرسم؟

من:حتما!

مهسا:یه کم از خودت برام بگو؟

من:از چی بگم برات؟

مهسا:هرچی ک دوس داری!!!

گفتم از روزای بیکسیم.از روزایی ک رائین بود.از روزایی ک شاد نبود

از روزایی ک غمگین بودم

از روزایی ک واقعا قشنگ نبود

تمام حرفامو گوش داد!!!!!!!!!!!

سکوت کرد ومن ممنونش بودم بخاطر اینکه قضاوت نکرد

اظهار نظر نکرد ورنگ چشماش رو ترحم نگرفت

مهسا:بریم؟؟؟؟؟؟؟

من:باشه

شام رو بیرون خوردیم وب سمت خونه برگشتیم

هاپو با چندتا پسر تو ایوون خونه نشسته بودند

با ارامش از ماشین پیاده شدم وقفلش رو زدم

با خط جدیدمم اس ام اسی ب امیرطاها زدم وراه افتادم

ب چند ثانیه نشده بود ک گوشیم زنگ خورد

من:جانم؟؟؟؟؟؟؟؟

اما صداش بعداز این همه مدت باعث شد بلرزم:

جانم؟؟؟بهش میگی جانم؟؟؟؟ ب اون میگی جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چندلحظه مکث کردم

صداش داغون بود

من:ب شما ربطی نداره.تلفن امیر دست شما چیکار میکنه؟

رائین:شما؟؟؟؟؟از کی من برات شدم شما؟؟؟؟

من:از زمانی ک من شدم مهره سوخته یه رابطه 3نفره!!!!!!!!!!!

سکوت کرد

یه سکوت تلخ ک تلخیش از قهوه هم تلخ تر بود!!!!!!!

من:سکوت علامت رضایته!!!!!!!!!

رائین:سکوت از رضایت نیس،دلم اهل شکایت نیس

یه پوزخند زدم وگفتم:اقای شهامت از شنیدن صداتون واقعیت خوشحال نشدم

اما از من ب شما یه نصیحت دل ادما اسباب بازی نیس ک هروقت ازش خسته شدی

بندازیشون یه ور وبری سراغ یه ورژن جدید

ب امیر بگید بعدا بهش زنگ میزنم

هرچند میدونم پیغامم بهش نمیرسه

وقطع کردم

یه نفس عمیق کشیدم

خطمو ازش کشیدم بیرون وب دو قسمت تقسیمش کردم

نگاه متعجب مهسا رو رو خودم حس کردم

اهکی

اصن حواسم ب این دختر نبود!!!!!!

مهسا:رائین کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

من:مهمه؟

مهسا:ببخشید نباید میپرسیدم

من:بیخیال!!!!!

مهسا:الان مهیار کلتو میکنه!!!

من:حتما!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من گذاشتم!!!

مهسا:برو من مثه شیر پشتتم

من:شیر پاستوریزه لابد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خندید و بسمت ایوون براه افتادیم

نگاهم ب هاپو افتاد......اوهو چ قیافه ای هم واسه من گرفته بچه پرررو

مهسا:سلام

هاپو:علیک سلام

بعد نگاهشو سمت من سوق داد و گفت:سلام عرض شد

با یه لبخند خونسرد تو چشماش نگاه کردم وگفتم:گیرم ک علیک

هاپو: مثل اینکه بازی دوس داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:اینطور بنظر میرسه؟

هاپو:اره

من:اما من بچه نیستم ک با تو بازی کنم!!!

با حرص گفت :ینی من بچه ام؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاهم افتاد ب اب معدنی روی میز،برش داشتم و گفتم:ریلکس!!! بخور نمیری جوون

مرگ شی........

اوه اوه ....

با دست شمردم

1

2

3

ب سه نکشیده مثه پلنگ دنبالم دویید

دقیقا همینو میخواستم

من:اعصابت ضعیفه ها!!!!!!!!!!! رو اعصابت کار کن اخمخ(احمق)

هاپو:اگ مردی وایسا تا بت بگم!

من:خب معلومه من مرد نیستم!!!!! م یه میس خیلی باوقارم!!!!

خودم خندم گرفت

یه خانم باوقار ک اینجوری نمیدوههههههههههههههه!!!!!!!!!!

بیخی خی خی

من بدو اون بدو

 خندم گرفته بود

مچ دستمو اومد بگیره ک گفتم:نامحرمی ب من دست نزن

اینو ک گفتم احساس کردم ولو شد رو زمین

حالا نخند کی بخند

بعلاوه خودش  اون دوستای بی خاصتشم میخندیدن

خودمونیما خندیدنم داشت!!!!!!!!!

اومدم از مهلکه بگریزم ک وجودش رو پشت سرم

یدفعه استپ کردم و برگشتم:پخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

هاپو:کوفته!

من:ب جونت

هاپو:باز ب تو رو دادم من؟

من:جمله بندیت تو حلق دوستات!!!!!!

یکیشون گفت:اااااااااا؟ ب ما چ؟

چرا لنگ مارو میکشی وسط

یه چپ بهش انداختم ک خفه خون گرفت

هاپو:رقیبیم یا رفیقیم؟

من:یاد گرفتیم مرام بعضی از رفیقا حتی بدتره از اجنبی

یاد گرفتیم حسادت رفیق از رقابت رقیبا خطرناک تره

اونی ک میکنه خطر پاک تره میبره اون ک میمونه عقب اخرش

هاپو:دوستیم با دشمنیم؟

من:ن دوستیم ن دشمن!!!!!!!!

من وتو فقط یه خاطره اییم تو ذهن هم!!!!!

هاپو:خاطره!!!!!

از کنارش رد شدم

اهسته!!!!!!

امروز اخر هفته بود

چقدر زود گذشت......

ب هاپو نگاه کردم

قرار بود تو یزد تو یه قرارگاه اموزش تیراندازیی ببینم!

این شانس بزرگ رو مدیون هاپو بودم

اخه صاحب قرارگاه بابای دوستش بود!!!!!!!!!!!

وسایلامو دیشب تو صندوق جا دادم

قرار بود ماشین من عمو بفروشه.واسه امنیت بیشتر باید خیلی حواسم میبود

من با ادمای معمولی طرف نبودم

دیشب هاپو واسم یه ماشین جدید خریده بود

دستش درد نکنه

از بعد از اون شب دیگ سرب سرم نذاشت

منم احترام خودمو حفظ کردم.

مهیار واقعا پسمر خوبی بود ومن تا حالا نفهمیدم

بقول خودش چشم بصیرت میخواد!!!!

اهان ماشین عسیسمم یه زانتیا اسپرت سفیده!!!!!!

ای جونم!!!!!!

زانتیا رو بخاطر اینکه کمکاشو میشد تنظیم کرد خیلی دوست داشتم

واسه همون ب هاپو سفارش کردم اگ تونست واسم زانتیا جور کنه!!!!!!

مهسا:چقدر حیف ک داری میری!!!!!

من:رفتنی رفتنیه!!!!!!!

مهسا:بازم میای؟؟؟؟؟

من:اگ بتونم حتما!!!!!

مهسا:ممنون.بخاطر این چند وقتی ک همدمم بودی!!

من:برو دیووووووووونه

کشیدمش تو بغلم

من:مراقب خودت باش

مهسا:تو بیشتر

با سیما جون هم دست دادم

روبروی عمو ایستادم

من:بابت همه چی ممنون.

میدونم کمه.بایه ممنون جبران نمیشه اما ممممممممممنونم!!!!!

عمو:زنده باشی دخترم،فقط مواظب خودت باش.هرجا کمک خواستی اصلا فک نکن

فقط زنگ بزن

من:حتما!!!

عمو:سر ب سر مهیارم نذار.اونجا ابرو داره شیطون خانم!

من:سعیمو میکنم

خندید و گفت:مثه اون بابای کله شقتی!!!!!!!!

من:بالاخره من دختر همون مردم دیگ

عمو:برو.خدا ب همراهت

من:خدا همیشه با منه........

و بسمت ماشین رفتم

پشت فرمون نشستم.مهیار کنارم جا گرفت

ماشین روشن کردم

سکوت و سکوت وسکوت

ضبط ماشین رو روشن کردم

سی دی مهسا رو برداشتم و تو ضبط گذاشتم

 

بشین پای حرفای من

بشین با تمام وجود

من از عشق میگم توهم

بگو رفتنت خواب بود

 

بشین پای حرفای من

بشین دل بده گوش کن

درا رو رو دنیا ببند

جهانو فراموش کن

 

فقط من

فقط تو

فقط من وتو

می ارزیم بهم

 

یه شب زندگی بی تو رو

باید قیدشو میزدم

نبودی ببینی چقدر

زمان بی تو غمگین گذشت

تو رویای من غم نبود

ولی تلخ وشیرین گذشت

نبودی ببینی عذاب

چطور میکشه ادمو

باید از یه جایی ب بعد

(اره خیلی غمگین بود

مخصوصا جاهایی ک تنها بودم

بدون مادر

بدون پدر

بدون برادر

با یه دنیا سختی و مشکلات

بایه عالم حقیقتای تلخ)

ادامه نمیدادمو

ادامه نمیدادمو

ادامه نمیدادمو

 

رسیدم ب جایی ک عشق

نبودش یه کمبود شد

زمین زیر پام خالی و

یه ان زندگیم دود شد

(زمانی ک احساس کردم تکیه گاه دارم.زمانی ک دلگرم شده بودم

مثه زمانهای دیگ ک دل بستم

شکستم

اونم رفت.اونم منو ندید)

 

خوشی رفت و شادی نموند

دلم شور فردا رو زد

گذشته برام تازه شد

مثه داغ روزای بد

میدونم تلاشم یه روز

 یه جایی اثر میکنه

ببین تا کجا؟ تا چ حد؟

 یه عاشق خطر میکنه

(باید یکی دنبال حقیقتی بگرده ک اینطور خانوادمو از هم پاشوند

یکی باید انتقام این سالها رومیگرفت)

نبودی ببینی چقدر

زمان بی تو غمگین گذشت

تو رویای من غم نبود

ولی تلخ وشیرین گذشت

نبودی ببینی عذاب

چطور میکشه ادمو

باید از یه جایی ب بعد

ادامه نمیدادمو

ادامه نمیدادمو

ادامه نمیدادمو

(ادامه نمیدادم.امیر عباس گلاب)

 

ب  طلوع خورشید نگاه کردم

اخمام توهم بود

نیم نگاهی ب مهیار انداختم .تو یه عالم دیگ بود

روی گوشی امیر طاها میس انداختم

باید باهاش یه صحبتی میکردم

وباز هم بین ما سکوت بود وسکوت

افتاب کم کم داشت رو مخم راه میرفت

من:میشه در داشبورت باز کنی؟

مهیار:چی میخوای؟

من:عینکمو!!!!!

مهیار:ب افتاب عادت نداری؟

من:ن.تو کویر ک بزرگ نشدم

افتاب تهران هم همچنان سوزان نیس!

حالا اینجا ک میریم کجا هس؟

مهیار:یه اردوگاه نظامی ک  نیرو اموزش میده

مطلقا بینشون خانم نیست

و خانم اموزش نمیدن

اما خب خعلی پارتیم کلفت بود.دیگ تو رو دربایسی قبول کرد

و مهم تر اینکه بابای دوستم باباتو میشناخته اگار

من:جالبه.این بابای من خیلی اشنا داشته!!!!!!!!

مهیار:تو باید تو یه هفته شایدم کمتر سعی کنی همه چی رو یاد بگیری

سعی کن دقت کنی

من:اسلحه و یه سری وسایل دیگ میخوام!!!!

یکم با ناباوری نگاهم کرد

من:چیه؟؟؟؟؟

مگه علافم ک تیراندازی یاد بگیرم بعد اسلحه نداشته باشم!!

من مقصد بعدیم کرمانه!

از بعداز کرمان مطمئنا من دیگ امنیت ندارم!!

پس باید حالا ک زمان دارم مجهز بشم!!!!!

مهیار:تو تنهایی نباید این بازی رو شروع کنی!!!!!

من:ساده ای!این بازی خیلی وقته شروع شده!

از چند سال قبل

این بازی بین بابام و اردلان بوده

حالا من ادامه میدم.میدونی ک من بازی دوست دارم

مهیار:تو دیوونه ای!

من:اره.مطمئنا اگ دیوونه نبودم تمام زندگیمو.اون همه ثروتو وارامشمو ول نمیکردم

ک دنبال حق باشه

ک دنبال حقیقت باشه

دنبال حق پایمال شده خانوادش باشه

 جوابم سکوت بود

مثل همیشه

مهیار:نمیتونم درکت کنم اما شاید اگ خودمم جای تو بودم زمین وزمان رو بهم میریختم

من:من عشق هنر بودم

من کسی بودم ک فقط بوم وقلم ب خودم دیدم

همیشه رنگی بودم

عاشق ارامش وسکوت

اما عوض شدم

زمان واین دنیای بیرحم عوضم کردم

من از ورزش رزمی بیزار بودم

من بدن تا این سن انعطاف پذیر نبود

اماالان این من شده کسی ک ورزش میکنه

کتکاری میکنه وقراره تیراندازی کنه

واقعا متفاوته!!

خشن شدم

مهیار:تو هنوزم لطیف وشکننده ای باوجود همه این تغییرات

نمیتونی بگی مرد شدی

چون نشدی

من:چقدر بد دیدم از دنیا

چ چیزایی سرم اومد

اسیر بی کسی بودم

بهم بدجوری سیلی زد

شکستم توی تنهایی

توی دلواپسی مردم

من از دست همین دنیا

چ زخمای بدی خوردم

اره

من هنوزم لطیف

هنوزم شعر میگم

هنوزم............

مهیار:تغییر نکن

همینجوری بمون

همینجوری ک هستی

حرف خاصی رد و بدل نشد

تا یزد رو من روندم

اردوگاه مورد نظر یه جایی بین طبس و یزد بود

دقیقا تو دل بیابان

یه جایی ک واسه اموزش واقعا حرف نداشت

جلوی ورودی اردوگاه هردومون پیاده شدیم

یه بازرسی کامل ماشینو کردند

اوههههههههههههههههههه

کشتمون

بعدش ب داخل اردوگاه رفتیم

همه با تعجب بهم نگاه میکردند

بسمت ساختمان اداریش رفتیم

مهیار میرفت ومنم دنبالش میکشوند دقت نکردم ک کجا اومدیم

در زد

من:اینا چرا اینجورین؟

مهیار با خنده:چ جورین؟؟؟؟؟؟

من:خیره اند

یدفعه پوکید از خنده

با تعجب داشتم نگاهش میکردم ک در باز شد و شخصی ازش خارج شد

قبل از اینکه بسمت فرد بچرخم رو ب مهیار گفتم:هه هه

واز کفشاش شروع کردم ب بالا اومدن

شلوار کتون سبز ک تو پوتینش فرو رفته بود با یه بلوز مردونه سبز

ب صورتش نگاه کردم

اولین چیزی ک تو صورتش باعث جلب توجه شد

موهای کوتاهش بود

صورت سبزه ابروی هشتی پر مشکی چشمای مشکی بینی مردونه ولبای نسبتا قلوه ای

وته ریشی ک صورتش مردونه تر نشون میداد

همین انالیزم شاید 5ثانیه هم طول نکشید

خیلی بیتفاوت نگاهمو تو چشماش چرخوندم

با اخم نگاهم میکرد

منم با جدیت با خیرگی ب کارم ادامه دادم

اخرم اون کم اورد وسرش ب زمین انداخت

مهیار:علیک سلام.یکی هم مارو تحویل بگیره!!!!

پسر:سلام .خوش اومدید

مهیار:وای خدا،چقدر های کلاس حرف میزنی برادر

نکنه بخاطر وجود خواهره؟

وب من اشاره کرد

یه نگاه اجمالی ب من انداخت و ب مهیار یه چشم غره رفت و گفت:نخیر

بفرمایید تو و ب من اشاره کرد

من:سلام عرض شد

پسر:سلام خانم،خوش اومدید

من:ممنون!

داخل اتاق شدیم

مهیار:خب بیاید ب هم معرفیتون کنم!!!!

من:مگه تو زبون مایی،هم من هم ایشون زبون داریم

ارغوان شهامت هستم.از دیدنتون خوشبختم

پسر با یه نیشخند ب مهیار نگاه کرد با لبخند محوی گفت:عرشیا زمانی هستم

منم همینطور

من: فک کنم بدونین واسه چی اینجا هستیم،وقت من واقعا کمه

هرچقدر این اموزش رو فشرده تر کنید لطف بزرگی کردین!

عرشیا:خانم شهامت سابقه تیراندازی دارید

من:من حتی تفنگ اسباب بازی هم دستم نگرفتم وای ب حال تیراندازی

عرشیا:پس کار زیاد داریم

یه دست لباس براتون تهیه کردم

میدم ب مهیار واستون بیاره.راستی یه اتاق هم گفتم بچه ها براتون اماده کنن

فعلا مهمون مایید

من:ممنون.ایشاالله جبران کنیم

از دیدن لباس خندم گرفت

یه سرهمی سبز با پوتین

یه کمربند سبز پررنگ

لباس تو تنم زار میزد اما بهتر از این بود ک کیپ تنم باشه

یه شال مشکی با یه کلاه هم انداختم سرم

همه با بهت نگام میکردن.انگار ادم فضایی دیدن

مهیار رو دم اتاق عرشیا دیدم

مات بهم نگاه میکرد

عرشیا رد نگاهشو گرفت ،اول همیجوری موند بعد سریع خودشو جمع کرد

یه سقلمه هم ب مهیار زد ک خودشو جمع وجور کرد

من:چشما درویش

مستقیم ب مهیار نگاه کردم

ک زد زیر خنده و گفت:باش بابا نزن منو با اون چشمات

من:کجا بریم حالا؟

عرشیا:محوطه

من:باشه

بسمت محوطه راه افتادیم

عرشیا:اول بدو

من:ک چی بشه

عرشیا:چون من میگم

من:منم فک نمیکنم نیازی باشه

عرشیا:باید بدنت نرم شه تا میخوای هدف گیری کنی راحت باشی

من:نرم یا دوی سرعت

عرشیا:سرعت برو

ب جمعیت روبروم نگاه کردم و گفتم:ب اینا نخورم

با فریادش مو ب تنم سیخ شد

دستور داد ک هم روی یه خط صاف وایستن

عرشیا:تو 2دقیقه باید بری و برگردی

بالبخند موذی نگاش کردم

مهیار میدونست چقدر سریع میدوم

من:باش

عرشیا:1

2

3

میدوییدم

فکرم ازاد بود

دور برگشت بودم

سخت نبود

جلوی پای عرشیا ترمز کردم

من:90 ثانیه

بهت زده نگام کرد

من:حالا میرسیم ب تیراندازی هان؟؟؟؟؟؟

عرشیا:مثل اینکه بعله!

ب سمتی اشاره کرد

این اسلحه ک میبینی کلاشینکف.اسلحه ای ک تو زمان جنگ ازش زیاد استفاده میکردن

واست بازش کردم ک قسمت های مختلفش رو ببینی

کالیبرش7.62 میلی متره

کالیبر یعنی قطر دهنه لوله

خان یاtube شیارهایی ک داخل لوله تفنگه واین شیارها باعث دوران گلوله میشه

این شیارها هرچی تعدادش زیادتر باشه.برد گلوله و قدرت تخریبش بیشتره

برد مفیدش 400 متره

برد مفید یعنی مسافتی ک توی تیرانداز میتونی ب راحتی تیراندازی کنی و

باعث میشه هدفت خسارت ببینه

اما برد نهایی مقدار مسافتی ک تو تیراندازی میکنی اما کسی خسارت نمیبینه

ک برای کلاشینکف2000متره!!!!!

تو ممکنه توی حالت های مختلف تیراندازی کنی

پس باید یاد بگیری چ شکلی توی موقعیت های مختلف تیراندازی کنی

برو اونجا وایسا!

ب جایی ک اشاره کرد نگاه کردم

روبروم چندتا بطری شیشه ای بود

پس هدفم اینا بود!!!!!!!

عرشیا:توی حالت ایستاده باید اون پایی ک اسلحه دستته جلو باشه و اون یکی پات عقب

 تقریبا زاویه ک دستت ک روی ماشه است 60 درجه است

حالا وایسا!!

ب حالتی ک گفت وایستادم

اسلحه رو داد دستم

یکم هیجان داشتم

عرشیا ب قسمتی اشاره کرد وگفت:از توی این نگاه کن ب هدفت و شلیک کن

من:نمیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عرشیا:مشقیه!!!(درست نوشتم؟)

من:اکی

ب هدفم نگاه کردم و ب اولی شلیک کردم

ب سرش خورد و شکست

عرشیا:خوبه

بعدی نمیدونم ب کجا خورد واخریش خورد ب وسطش وشکست

بدک نبود

عرشیا:خوبه

نگاهم کرد و باجدیت گفت:مطئنا هدفت اسلحه های کمریه.ن؟

من:بیشتر تمرکزم ب اون سمته

اما ممکنه ب اسلحه های بزرگ هم احتیاج داشته باشم

عرشیا:پس بهتره بیشتر با کلت های کمری اشنات کنم

بعد چندتا اسلحه حرفه ای.چطوره؟

من:خوبه!!

عرشیا:پس امروز بریم سراغ کلت ها بعداز اون تمرین

من:باشه

عرشیا:کلت زعاف ساخت ایران ک توی سال69 توسط وزارت دفاع ساخته شد

وحالا هم نیروی انتظامی .سپاه و ارتش از این سلاح تغذیه میشن

کلت زعاف تقریبا الهام گرفته از سلاح های جنگ جهانی دومه.کالیبرش9 و4تا ضامن

داره.ضامن های قفل بدنه کلت،ضامن تیر نهایی،ضامن اصلی و در نهایت ضامن

نگهدارنده ی خشاب که به ترتیب ضامن ها برای تشریح و بازوبست سلاح - جهت نشان

دادن خلاءخشاب- جهت مسلح شدن ضامن چخماق- جهت بیرون کشیدن خشاب از سلاح

به کار می روند

مثل مونگولا بش نگاه میکردم

عرشیا:حواست هست؟

من:پ ن پ

عرشیا باز شروع کرد: سلاح بنا به گفته هایی 15تیر می خورد و لود کردن آن نیز به

صورت کشش گلنگدن صورت می گیرد

سلاح بعدی توی نیروی انتظامی استفاده میشه!!

 P225ساخت کارخانه ی Hekler & Kokhالمان

همون کارخونه ای ک ام ژ3 رو تولید کرد.منظورم همون ژ3

سلاحیه با وزن 1400 گرم و برد مفید 90 متر

باز و بسته کردنش فقط 30 ثانیه طول میکشه ویکی دیگه از مزایاش شلیک مستمر

وخشاب گذاری سریعه

وسلاح اخرSW (Smit&Wesson) ساخت امریکا ک در رژیم گذشته ازش استفاده

میکردن یه نوع سلاح کمری توپی دار

من:توپی دار؟؟؟

عرشیا:یکی از مزایای برجسته این مدل از سلاحهای کمری اینه که تیرانداز می تونه

صددرصد از شلیک اسلحهش مطمئن باشه و معایبی مثه گیر کردن فشنگ تو سلاح مبری

است.یکی از نگرانی های تو توی تیراندازی گیرکردن فشنگ باید باشه ک ممکنه ب

قیمت جونت تموم شه

حالا مکانیزم توپی دار میتونه هر اتفاقی مثه معیوب بودن فشنگ یا نم کشیدن باروت یا

هر چیزی با چرخیدن وقرار گرفتن فشنگ بعدی ب سرعت ب وضعیت عملیاتی ببرگرده

من:چ غلطا

عرشیا:فک کنم واسه امروز کافی باشه!!!

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

 

 

بخشی کوتاه از رمانِ

قلبِ زهی

(مَنینَمنِگاری یک ویولن)

 

 

علیرضا سیف­الدینی

 

 

                                            

 

                                             برای رباب

و به یاد اسب و آبنوس و گوسفندی که در من است

«ویولن»

 

 

 

 

چهارده تیر ماه 1287 به تبریز رسیدم. دوازده روز بعد، ستارخان چند روز بعد از دیدارش با کنسول روس، با هفده نفر از یارانش از خانه حاج مهدی کوزه­کنانی خارج شد و رفت بیرق­ روسیه را از سردر خانه­ها پایین کشید و دو سال بعد تبریز را به قصد تهران ترک کرد و چهار سال بعد از آن درگذشت. همان سالی که احمد­شاه تاجگذاری کرد و جنگ جهانی اول هم شروع شد. اما تا به تبریز برسیم (و به این نکته پی ببرم که به آن «منچستر» ایران لقب داده­اند) هنوز نمی­دانستم یحیا اهرابی که من را در صوفیای بلغارستان از مغازه رسول­اف، ترک عثمانی، خریده بود کجا می­برد. سه روز با یحیا در هتلی درجه دو مانده بودم. یادم است اولین اتاقی را که به یحیا نشان دادند قبول نکرد. اتاق چون پنجره نداشت تاریک بود و از این گذشته بویی می­داد که وقتی یحیا از خدمتکار هتل سؤال کرد او گفت بوی گل سرخ خشکیده و خاک گرفته مسافر قبلی است که اگر در را باز بگذارد بو از بین می­رود. یحیا که از بو به عطسه افتاده بود از او اتاق دیگری خواست. ما آن شب را در اتاقی گذراندیم که پنجره عریضی داشت مشرف به راسته بازاری که روزها صدای همهمه فروشنده­ها در فضای آن طنین می­انداخت و هرازگاهی با عبور چرخ­دستی­ فروشنده­هایی که انگار از دست کسی فرار می­کردند به لرزه می­افتاد. یحیا من را بالای کمد کوتاهی گذاشته بود که شباهت زیادی به یکی از کمدهای کارگاهمان در شهرم کرمونا داشت. در آن سه روز هم خوشحال بودم، هم ناراحت. خوشحال از این که بالاخره بعد از نه ماه از مغازه رسول­اف بیرون آمده بودم (انگار تازه به دنیا آمده بودم)، و ناراحت از این که یاد روزی افتاده بودم که با بی­میلی داشتم نه تنها کرمونا که ایتالیا را ترک می­کردم.  اما سعی می­کردم به آن روزها فکر نکنم و از موقعیتی که برایم پیش آمده بود نهایت استفاده را بکنم. تازه از مغازه دلگیر و تاریکی توی قفسه بیرون آمده بودم و هوای روشن و کمدی که بالایش بودم انگار هدیه­ای بود که به من ارزانی شده بود و من باید قدرش را می­دانستم. اما یحیا توجهی به من نمی­کرد. حدس می­زدم من را برای کس دیگری خریده. در آن سه روز هنوز نمی­دانستم قرار است از شهری که نه ماه قبل از کرمونا به آن­جا آورده شده بودم خارج بشوم. یحیا صبح می­رفت و غروب می­آمد و هر دفعه بسته­هایی با خود به اتاق می­آورد یکی از یکی بزرگ­تر. نزدیکای ظهر روز چهارم یحیا از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با مرد جوانی که پای چشم چپش جای زخم جوش­خورده­ای بود برگشت. مرد جوان بسته­ها را دوتا دوتا، سه­تا سه­تا از اتاق بیرون برد و دیگر برنگشت. یحیا آمد و با نگاهش همه جای اتاق را وارسی کرد و من را از روی کمد برداشت و از اتاق خارج شد. دم در هتل، که در محله­ای در پایین شهر بود، کالسکه­ای نگه داشته بود که یحیا همان­طور که من را در دستش گرفته بود سوار آن شد. حدس می­زدم کالسکه از آن کالسکه­های مسافرتی است و ما قرار است جای دوری برویم. همین­طور هم شد. وقتی این را فهمیدم، یاد روزی افتادم که داشتم از شهرم کرمونا خارج می­شدم. دلم گرفت. آن روز برای اولین بار بود که داشتم از دوستان و شهر و کشورم دور می­شدم. از این که نمی­دانستم کجا می­برندم وحشت داشتم. یکی از بزرگان پیرم که از اهالی برسچیا در چهل و پنج کیلومتری کرمونا بود وقتی دید حال بدی دارم یکی از خاطرات جوانی­اش را که در ارکستری زهی در دربار شارل نهم شرکت کرده بود برایم تعریف کرد و از بی­رحمی­های مادر شاه یعنی کاترین دومدیسی گفت. می­گفت وقتی او و دوستانش شنیده بوده­اند شارل نهم عده زیادی از مردم را کشته دلشان به درد آمده بوده و دلشان نمی­خواسته به فرانسه بروند. اما از آن­جا که می­دانسته­اند کاری از دستشان ساخته نیست تصمیم گرفته­اند بروند و آن­جا لااقل صدای حزن­انگیز از خود درآورند. او به من فهماند که هر چند نمی­توانم باب میلم رفتار کنم و نروم، می­توانم مقاومتم را به شکل دیگری نشان دهم.

 

ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

 

 

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

رمان خروج 

نشر افراز

 

خروج،نقبی به ساحت تفکر

از منصوره اشرافی

 

 

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

Leylasızlık

“ikili  düşünceye inanan her  zaman 
yönetilmiştir”

 

“Sen nereden geldin?” diye sormuştu yazar, ilk defa
onu gördüğünde ve tam yirmidokuz yıl sonra bir sonbahar ikindiüstü pencerenin
önünde sarı ve kahverengi yaprak yağmuruna arasıra göz atıp yazarken ona
soruyormuş gibi kendi kendine sorarak. “(1 mayıs), 1979 da, öğleden sonra, saat
6:30 ta, şehrin kalabalık bir köşesinde, dört yaşında[ki] dilsiz bir çocuktan
başka kimse onun orada aniden ortaya çıktığını fark etmemişti.” diye yazmıştı yazar.
“Uzun boyu, siya saçları, siyah ve iri gözleri, gonca dudakları vardı. Kıyafeti
kadınların o dönemde giydikleri kıyafetlerden farksızdı. Orada,  tek başına olduğu ve durduğu için, (belki de
çok güzel ve çekici olduğu için) gelip geçen her kadın ve erkek bu tür bir
kadın görüntüsüne rastladıklarında, alışkanlık haline gelmiş bir düşünceyle onu
tam bir fahişe [olarak] görmüş ve öyle sanmışlardı.” (“İş yerinden kaçmış
konsomatris olmasın Kemal efendi? Halkın durumu böyleyken sen neler düşünüyormuşsun?)
düşündü yazarın yirmi dört yıllık yazar arkadaşı. Kadını kendi yarattığı o
köşeye koyduğunu değil, onun kendiliğinden o köşeyi seçip o köşede pat diye
ortaya çıktığını göstermek istediğine karar vermişti yazar aslında. Çünkü bastonla
vurarak yavaş yavaş yavaş yürüyen yaşlı biri gibi, yazarın da zamanının, kendi
zamanının, annesi öldükten ya da kaybolduktan sonra yavaş yavaş yavaş
ilerlediği için, onun nereden geldiğine ilişkin sorunun cevabını yavaş yavaş
yavaş anlayıp bir daha aynı soruyu sormamıştı kendine.(“Bu ne biçim bir öykü?” sorusunu
çok sonraları sordu arkadaşı kendi kendine yazıyı okurken.)Yazar ise  yavaş yavaş yavaş aynı bulutların ardından
aynı güneşin parlayan yüzü çıkıverince onun kendi kendinin vatanı olduğunu
hemen anlamıştı. (burada bir yanlışlık olmalı. Hangi aynı bulutlar, hangi aynı
güneş?  diye sordu yazarın aynı
arkadaşı). Bu konu, yanlızca yazarın düşündüğü, belli belirsiz inandığı bir
konuydu. Oysa, ikinci kötü ayın ilk gününün karanlık öğle sonrası, “İnsanın
doğma büyüme yeri yurdu olmaz mı hiç?” diye sormuştu orta yaşlı bir müşteri
kendi kendine, oradan hızla geçen bir taksinin arka koltuğunda dimdik oturan
çok genç birine şaşkınlıkla bakarak.(“olmaz, olamaz!” diyeceklerdi birkaç okur
öyküyü zorlukla basılmış bir dergide okurken, oturdukları çok pahalı
koltuklarının nereden satın alındığını ve kaç paraya mal olduğunu
bilmediklerini bilerek.)Genç kadın ise “olur!” demişti ve diyordu bu
söylenilmiş ve söylenecek şeyleri umursamadan, gelecek günlerin ve ıssız
köşelerin birinde, aynı orta yaşlı adama. Fakat o günden, o günlerden bu güne
“Nasıl?”diye sormamıştı hiçbir müşteri ona. Belki de insanın doğma büyüme bir
yeri yurdu olması gerektiği konusu, herkes için o kadar açık seçik ve sorulması
o kadar gereksizdi ki, kimsenin aklının ucundan bile geçmiyordu bu soru. Oysa,
genç kadın, kendinin söylediğine göre şu şekilde gelmişti: birgün hava
kararırken şehrin akşamları kalabalıklaşan bir köşesinde ansızın çıkıvermişti
belirsiz bir yerden. (“Kaç kere söyleyeceksin kemal efendi? Senin o olmayan
belleğine köpekler sıçsın, duyuyormusun Kemal efend ?!”)[dedi yirmi dört yıllık
arkadaşı yazıyı sinirlenerek okurkurken]. Genç kadın, ilk kez gördüğü o orta
yaşlı adama içini dökmüştü. Orta yaşlı adam onun hiçbir yerden gelmediğine, kendi
kendisinin vatanı olduğuna bir türlü inanamayıp kafasını utanarak tozla
kaplanmış halıdaki su içtikten sonra kafasını kaldırmış tuhaf, ince bir kuşun
görüntüsünden almış, genç kadının hasretle yüzüne bakarak yıllarca aradığı şeyi
bulduğunu(gerçekten buldun mu?)bilen birisi gibi aşırı mutluluktan hüzünlenip,
“Ciddi misin?” diye sormuştu genç kadına. Kadın yanlızca kafasını sallamıştı. Daha
sonra, orta yaşlı adam adının ne olduğunu sormuştu ona. Kadın adının çok çok
uzun olduğunu ve bütün kadın adlarından oluşan bir ad olduğunu söylemişti. Adam
ısrar edince ona, “senin canın ne istiyorsa o adla adlandır beni.” demişti
kadın. Adam,  keybettiği karısının adının
Leyla olduğu bir an aklının ucundan geçmesine rağmen, onun kendi kendinin
vatanı olduğunu düşünerek, “Vatan” diye adlandırmıştı onu, edinmesi zor olan
herhangi bir şeye bakar gibi ona bakarak.(daha sonra, ikiyüzlü bir milletvekili
kendi evinin dördüncü odasındaki çok pahalı bir tür lacivert kadifesinden
yapılmış bir koltukta oturup öyküyü başka birinin önerisiyle okurken, yazının
şu noktasına gelince sinsice gülümseyerek, ertesi sabah mecliste konuşma
yaparken inanılmaz derecede sinirlenmiş biri gibi yapacak, önce yazıdaki
anlama, sonra yazının yazarına küfür edecek, küfür ettiği sıralarda da çeşitli
televizyon kanallarının kameralarına dönüp başparmağını tehdit edici bir
tavırla sallayacaktı) Vatan ise bütün bu olanlardan ve olacaklardan  uzak ve habersiz, her gün aynı köşede
duruyor, aynı ya da başka müşterilerini bekliyor, onlarla birlikte türlü
mekanlara gidiyor, onlarla yatıyor, o mekanlardan dışarı çıktıktan sonra
karanlık köşelerin birinde aniden kayboluyordu. (böyle bir yazının içine edeyim
Kemal efendi. Böyle de yazı mı olur?) Birkaç ay sonra, bir akşam aynı köşede,
oradan geçen bir yaşlı doktor genç kadının beyaz ve soluk yüzünü görünce,
“Senin neyin var?”diye sormuştu ona. Genç kadın çevresini süzerek “kendimi kötü
hissediyorum, doktor Bey.”demişti. “Benimle gel, seni muayene etmem
lazım.”demişti doktor göz kırparak ona. Bu sırada, aniden “vatan”severler yaşlı
adam Vatan’ı rahatsız ediyor diye ona saldırmışlardı. Yaşlı doktorun onun
halinin kötü olduğunu söylemesine bakmayıp, doktoru eşek sudan gelinceye kadar
dövmüşlerdi. Yaşlı doktorun oradan canını kurtarıp kaçmasından yirmi saat sonra
“vatan”severlerin biri elini genç kadının poposuna sürerek onu bir ucuz otele
götürmüştü. “vatanın hastalığına kimse inanmak istemiyordu.” diye yazmıştı
yazar ve daha sonra bu yazdığı cümleyi silmişti. Ama silmeden önce aynı cümleyi
beyaz bir kağıdın üzerine yazarak yirmidört yıllık arkadaşına göstermişti
yalnızca, babasından kalma sarı ve siyah kedisine bakıp onu okşayarak. “Şu
cümleyi ben kendimi bildim bileli söylüyorum, yeni bir şey değil.” Demişti
arkadaşı öfkeli bir tavırla. “Aslında tam da senin söylediğin bir cümle olduğu
için onu kullanmayacağım.”diye yazıp arkadaşına göstermişti gülümseyerek. Bu
iki arkadaş, ikili düşünceye inanan iki arkadaş, ve kendilerini zeka küpü sanan
iki arkadaş ve hiçbir zaman hiçbir güç aracılığıyla yönetilmediklerini inanan
iki arkadaş, ama ikili düşünceye inandıkları için daima farkında olmadan
yönetilen iki arkadaş, böyle konuşurken, genç kadının hastalığı devam etmiş,
bir gün kimse fark etmeden gözlerden kaybolmuştu. O akşam “vatan”severler onu
bildik yerde göremeyince her yerde aramışlar, ama bulamamışlardı onu. Ertesi
sabah, hepsi birden sokaklara dökülüp, “Vatan,Vatan!”diye bağırmışlar, ama Vatan’ı
bir türlü bulamamışlardı. Sonra, hepsi bir meydana toplanmış, türlü türlü
yollardan onu bulmak için karalar vermişlerdi. Birileri gazetelere ilan
verecekti, birileri bu semtin, birileri o semtin ve başkaları başka semtlerin
sokaklarını arayacaklardı. Aramışlardı da, ama bulamamışlardı. “Halbuki o genç
ve güzel kadın, babama gelmişti.”diye yazıyla anlattı yazar arkadaşına,
hüzünlenerek. O günlerde arkadaşı bunun bir gün bir öykü olacağını bilmiyordu. “Neden?”diye
sormuştu arkadaşı ve yazara tuhaf bir şeye bakıyormuş gibi bakmıştı. “Yani
böyle bir şey…yani o kadın denen o şey gerçekten…gerçek mi bu?”(İnandığımı mı
sanmıştın kemal efendi?) “Evet, gerçek. Bir akşam, yaşlı doktor
kaçtıktan sonra- yaşlı doktor aslında benim babamdır- oralarda uzak bir yerde  ‘onu kurtarmalıyım’ demiş kendi kendine. Sonra
ne yapacağını düşünmüştü. Birden aklına bir fikir gelmiş: “vatan”severlerin
kılığına girip onu onlar gibi bir otele ya da başka bir yere götürüyor, tam
yirmi saat türlü fikirlerle uğraştıktan sonra.”diye yazmıştı yazar bir kağıdın
üzerine ve arkadaşına göstermişti. “Bu bir solcu davranış…Senin baban solcu muydu?”diye
sormuştu yazarın arkadaşı. “o aslında yüzde ellisi solculuk ne dir bilmeyen,
yüzde ellisi de sağcılık ne dir bilmeyen “vatan”severlerin elinden kurtarmıştı
onu.” Daha sonra, yayımcıda çalışan editör, bu metni iki kez yazıldıktan sonra
düzenledi: yazar başka türlü yazmış, yazarın arkadaşı başka türlü yazmıştı. Ama
her ikisi de yayınlanmak için başka türlü yazılmalıydı. Yazar ise şu an böyle
şeyleri düşünmüyordu, düşünemezdi de. Arkadaşıyla konuşurken aklı babasındaydı.
“Ne düşünüyorsun?” diye sormuştu Vatan, orta yaşlı adama. “Birden oğlum aklıma
takıldı.” “Neden? Çok mu seviyorsun onu?” “Elbette. Aslında annesini kaybettiği
günden beri içine kapandı. Hiç konuşmaz oldu. Asıl merak ettiğim şey nedir
biliyor musun?” Kadın kafasını ‘ne’ anlamında sallamıştı. “Seninle ilk defa
konuştuğumda onu bir takside gördüğümü sanmıştım. Soramadım kendisine.
Utanmıştım.” “Neden utanmıştın? Benimle konuştuğunu gördü mü diye?” “Hayır, hayır,
böyle söyleme lütfen.” Onlar bu konuşmalarının hiçbirini yazmamıştı yazar. Bir
gece, babasının kadını götürdüğü ev, yüzde elli solculuk nedir bilmeyenler ve
yüzde ellisi de sağcılık ne dir bilmeyenler tarafından basılmıştı. “Babam
öldükten sonra bunları anlattı bana. Babam bu Leylasızlıktır dedi bana.” diye
yazıp kağıdı göstermişti yazar arkadaşına. (“Ulan Kemal, saçmalama, sen dalga
mı geçiyorsun halkla?” dedi gene yazarın arkadaşı, yazarın ölümünden iki sene
geçtikten sonra, yazıyı düzeltirken). “Babam aynı gece öldürülmüştü.” “Peki,
kadına ne oldu?” diye sormuştu yazarın arkadaşı. Yazar gözlerini halıdaki su
içtikte olan kuş görüntüsünden öyle bir çekmişti ki, sanki bir öykünün altına
serilmiş büyük bir ‘bin bir gece’ halısını öyküyle birlikte çeker ve her şeyi
alt üst eder gibi olmuştu. Ve yavaşça her şeyin paramparça oluşunu gösteren bir
film sahnesine benzeyen bir sahne içinde elini uzatarak söyledikleriyle dolu
kağıdı arkadaşının önünden almış ve üzerine şöyle yazmıştı: “Siktir et!”

 

Temmuz
2012

İstanbul           

 

 

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

 

 


 

 

 

 


 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

گفت­گو با روزنامه آرمان             

 

 

                راه ورود به فضای مکتوب

 

 

«درباره رمان خروج»

 

 

 

  • جناب سیف­الدینی؛ اجازه دهید گفتگومان را با «خروج» شروع کنیم؛ رمانی که توانسته نظر مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کند. اولین مساله­ای که در این رمان به چشم می­آید، استوار شدن آن بر بستری از تاریخ است. می­دانید که متاسفانه علی­رغم تاریخ پرفراز و نشیب کشورمان، کمتر با آثاری که اشارت­های تاریخی در خود داشته باشند روبرو بوده و هستیم. اولا آیا شما هم جای خالی چنین آثاری را محسوس می­دانید؟ ثانیا کمی درمورد انگیزه­ی خود در مورد «خروج» و بن­مایه­ی تاریخی­اش صحبت کنید.

 

  •  قبل از هر چیز، باید بگویم من با این قید «متأسفانه»ای که در سؤال شما بود موافق نیستم. به دلیل این که چنین برداشتی می­تواند ما را به سمت تعریفی از رمان ببرد که آن را بازآفرینی واقعیت می­دانند. نه، کار رمان بازآفرینی نیست؛ آفرینش است. در این آفرینش، عناصر و موتیف­های مختلف، متفاوت و متعددی می­تواند وجود داشته باشد که یکی از آن­ها تاریخ است. کار خلاقه­ای مثل رمان، در مواجهه با عنصری مثل تاریخ یا هرچیز دیگری که شکل و فرمی از پیش تعیین شده دارد، باید نه تنها با آن فاصله داشته باشد، بلکه باید خود آن عنصر را هم تحت الشعاع قرار دهد. رمان موسوم به رمان تاریخی فقط همین فاصله را با تاریخ دارد. اما رمان­هایی هم هستند که حتی این فاصله را هم ندارند. چنین رمان­هایی دیگر رمان نیستند، بلکه خود تاریخ­اند. در مورد رمان «خروج» باید بگویم، نه تنها بر بستر تاریخ شکل نمی­گیرد، بلکه با آن فاصله دارد و آن را تحت­الشعاع قرار می­دهد. نوعی رفتار خلاقانه با تاریخ و اسطوره و افسانه است. ترکیب همه این­ها در کنار قصه­ای که حتی آن ترکیب را هم تحت­الشعاع قرار می­دهد. اگر این­طور نبود، موتیف­های به هم وصل شده به راحتی از هم جدا می­شد. در حالی که در «خروج»، همه در خدمت آن روایت اصلی­اند. همین­جاست که همه عناصر به صورت یکپارچه دیده می­شوند. چون قدرت تداعی کنندگی از تکه­های تاریخ یا اسطوره یا افسانه سلب شده و به نفع خود رمان به کار گرفته شده است؛ به طوری که حتی بر شیوه خواندن خواننده تأثیر بگذارد. دلیلش این است که قصه­ای که کنار چنین عناصری ساخته شده، خود را به آن­ها تحمیل کرده. اگر غیر از بود، همان­طور که گفتم، حلقه­ها(موتیف) از هم جدا می­شدند و آن قطعه­ها تنها می­ماندند و زمان­ها و داستان­های خود را بازگو می­کردند. با چنین عملکرد و کنشی است  که در آن موتیف­های توصیفی مورد نظر بوریس توماشفسکی به موتیف­های پیوسته بدل می­شود. این به آن معنی است که رمان «خروج»، خود الگوی خود است و الگویی بیرون از خود ندارد که وابسته به آن باشد و به آن تکیه کند. «خروج» بازگوی بیرون نیست، بازآفرین بیرون نیست، در خود، بیرونی ساخته که بر بیرون رمان تحمیل می­شود. به دلیل این که می­خواهد پشتوانه­ای داشته باشد. اما این پشتوانه تاریخ نیست. اندیشه­ای است که بر تاریخ تحمیل می­شود و دنیای خودش را می­سازد. و این نکته را هم اضافه کنم که چنین رفتاری با تاریخ یا «زمان گذشته دور» فرق دارد با نوشتن از حوادث و اتفاقات و مسائل عصر و زمانی که نویسنده، خود در آن زندگی می­کند و از دیرباز، در کشور، به اشتباه به عنوان مهم­ترین رکن نوشتن از آن نام می­برند. این اشتباه است که بگوییم آنکه در اثرش اشاره­های مربوط به «زمان گذشته دور» می­کند تاریخی می­نویسد و آنکه مسائل زمان خودش را در اثرش منعکس می­کند دارد رمان می­نویسد. هر دو لااقل به لحاظ رویکردشان به «زمان» عمل مشابهی انجام می­دهند اما باید دید کدام­یک توانسته عمارت خود را به عمارت­های بیرون تحمیل کند و بر آن­ها تأثیر بگذارد. در عین حال، رمانی که فقط داستان بگوید و بازگوی ماجرایی باشد که تداعی­گر بیرون است، رمان معیوبی است. چون جنبه سرگرم کنندگی­اش بر جنبه های دیگر و در عین حال مهم­تر آن می­چربد. من برای سرگرمی رمان نمی­نویسم.

 

 

 

  • تصاویری که در این رمان از شهر تبریز ارائه می­کنید، و روایت­هایی که از تاریخ پرافت وخیز­سیاسی و اجتماعی­ این شهر دارید، تصاویر و روایت­هایی  بدیع و چشمگیر هستند. وضوح این تصاویر و بدعت در نگاه شما از کجا آب می­

خورد؟

 

  • تبریز، شهر جذابی است با تاریخ جذاب، اما مسئله اصلی من در رمان «خروج» دوسویه است: یکی این که من به این دلیل که زادگاهم تبریز است، مکان یا لوکیشن­ام نمی­تواند جای دیگری باشد. من تبریز را می­شناسم و میزان شناختم از مکان دیگر به اندازه تبریز نیست. دوم این که این تصاویر تصاویری است که به شدت کلاژ شده­اند. اغلب این کلاژها از ذهن و تخیلم سرچشمه گرفته­اند. اما نوع دیگری هم دارد. مثلاً مادر ارسلان را من از ترکیب دو شخصیت واقعی(یکی را خودم دیده بودم و دیگری را ندیده بودم و درباره­اش شنیده بودم) و چند نقاشی(از چند نقاش) و عکس(عکس­هایی از چند عکاس) و یک خاطره مکتوب و همین­طور تصورات و خواب­های خودم ساخته­ام. تصویر یا شرح حال یا صحنه­ای در «خروج» نیست که یکپارچه از بیرون گرفته باشم.همه چیز به طرز شدیدی حاصل ترکیب چندین چیز است. و در این کار تا جایی که می­توانستم به علت جذابیت اشیا، صحنه­ها و تصاویر و سخن­ها و عکس­ها و نقاشی­هایی که در انبوهی از کتاب­ها دیده­ بودم دقت کردم. حتی بعضاً وقتی از کسی می­شنیدم از چیزی خوشش می­آید علت آن را می­پرسیدم، که اغلب به درستی نمی­توانند علتش را توضیح بدهند. این­ها همه می­تواند به ما در مقام نویسنده کمک کند. البته هیچ­کدام از این فعالیت­ها صرفاً به زمان نوشتن این رمان محدود نمی­شود. شکل­گیری «خروج» سال­ها طول کشیده است. رمان بخش مهم زندگی و مسائل مهم­تری است که آن­ها را می­بینیم اما در آن­ها دقیق نمی­شویم.

 

 

  • «خروج»؛ علاوه بر اینکه فلش­بکی­ست به برهه­ای از تاریخ، تمی پلیسی پیدا می­کند(آنچنان که ارسلان در پی کشف حقایق مرگ خواهرش المیراست.). از طرفی؛ علی­رغم فضای رئالیستی بیرونی روایت، مخاطب را با معماهایی مواجه کرده­اید که خیلی فراتر از حالت رمزگونه­ای­ست که از آثار پلیسی-معمایی انتظار می­رود؛ تا جایی که ابهام­ها و تعلیق­ها، حال و هوایی شاید فلسفی و روانشناختی را تولید می­کنند. در این­باره چه توضیحی دارید؟

 

  • نه، «خروج» فلاش بک به برهه­ای از تاریخ نیست. خاطره هم نیست. ساختار فلاش­بک با خاطره فرق اساسی دارد. اولی مثل تداعی می­ماند، دومی به یک قصه با ساختار کامل. در عین حال، فلاش­بک به برهه­ای از تاریخ در رمان «خروج» در مقایسه با فیکشنی که درواقع ساخته شده است، بسیار بسیار اندک است. چون اگرهم گذشته­ای وجود دارد همزمان دارد با آینده­ای که نوشته می­شود تغییر شکل پیدا می­کند. پس نه فلاش بک است و نه خاطره. این وضعیت چنان شدت می­گیرد که در فصل بیست و سه به نوعی فلاش فوروارد تبدیل می­شود. من در مورد «خروج» دو نقد خوب خوانده­ام اما در آن­ها هم به این مسائل مهم هیچ اشاره­ای نشده است. من رمان را ساختمان چند بعدی می­بینم. مثلاً فصل کتاب می­تواند یک دیوار باشد. متن می­تواند یک سایه باشد. بخشی از متن می­تواند راهروی تاریک باشد. مثلاً در بخشی از «خروج» نقشه­ای از تبریز گذاشته بودم که متعلق به دوره صفویه بود. آن نقشه در نسخه چاپی از طرف ارشاد حذف شد. من خواسته بودم یک دوره را به شکل آن نقشه نشان دهم. آن نقشه شبیه چشم بود. چشمی که رگ­هایش بیرون زده. و ارتباط ارگانیک با متن داشت. نشد. حذفش کردند. ولی به هرحال، رمان ساختن یک حجم است. نه توصیف حجم از پیش ساخته شده. همان­طور که در رمانی مثل «اگر شبی از شب­های زمستان مسافری» شکل می­گیرد  و می­توانم بگویم در فصلی تحت عنوان «در شبکه­ای از خطوط متقاطع» به اوج می­رسد. آیا این بیرون است؟ یا ساختن بیرونی در درون رمان و تحمیل آن بر بیرونی که شکل سنگ به خود گرفته است؟ از طرفی، فکر می­کنم رمان چرخدنده­ای دارد که باید کلمات را سوار آن کرد. وقتی کلمات سوار چرخدنده مخصوص رمان می­شوند، ما شکل­گیری ساختمان چند بعدی را می­بینیم. برای مثال، وقتی «برادران کارامازوف» را می­خوانیم تا پنجاه صفحه می­بینیم انگار همه چیز در خلا است. کلمات حرکتی ندارند. بعد از پنجاه صفحه یک­هو رمان به حرکت می­افتد، چرا از آن نقطه ما حرکت را احساس می­کنیم؟ چون نقطه شروع حجم آن­جاست. داستایفسکی چرخدنده رمان را به اشتباه آن­جا کارگذاشته است. از طرفی، حرف شما را مبنی بر این که رمان «خروج» درونمایه پلیسی دارد می­پذیرم. درست است، به هر حال، هر جا مسئله جستجو باشد این وضعیت خواه ناخواه پیش می­آید. و فضا معمایی می­شود. به هر حال، کسی این وسط گم شده است. البته ظاهراً. چون کسی که گم شده است، علناً داستان و علت گم شدن خود را نوشته است. در عین حال، همان­طور که قبلاً هم گفتم، پشتوانه رمان «خروج» تاریخ نیست، بلکه اندیشه است و درون. برای همین است که فلسفی و حتی روانشناختی می­شود. و مهم­تر این که باید پرسید بر چه اساسی می­توان یک رمان را رئالیستی نامید؟ شاید ارسلان از همان اول، دارد داستان خودش را تعریف می­کند، داستانی نظیر داستان­های مردم زیر شهر. مگر آن­ها وقتی شروع به حرف زدن می­کنند خودشان را اول معرفی نمی­کنند؟ یا اصلاً وقتی در فصل بیست و سه شروع به حرف زدن می­کند او واقعاً کجاست؟ همان­طور که قبلاً هم گفتم، من نمی­نویسم تا سرگرم کنم. کار من این نیست. این را شکل و محتوای رمان هم می­گوید. پس دقت می­طلبد. خیلی چیزها هست که یک خواننده معمولی متوجه نمی­شود. مثلاً نگاه راوی، که نقاش است، اطراف را مثل نقاش می­بیند. مثلاً در جایی از رمان می­گوید: «زنی است پیر...کت بافتنی بلندی پوشیده که هم­رنگ چشم­های اوست...رو به دیوار نارنجی­رنگ پشت به من دارد صندلی­اش را یک­وری می­کند تا پشتش به من نباشد...» این­جا جایی نیست که یک خواننده معمولی درنگ کند و فکر کند رنگ خاکستری با نارنجی چه معنایی می­تواند داشته باشد. اما این­ها، که تعدادش در رمان «خروج» کم نیست، برای من نویسنده لازم است. برای خود رمان لازم است. لازم است چون این تکه­ای از معنایی است که با تکه­های همجنس خود معنای دیگری را شکل می­دهد. به هرحال، هر رمانی از همان اول به خواننده می­گوید که من را چطور باید بخوانی. من ِرمان نویس باید به ساختن دنیایم بپردازم. و در وهله اول، باید خودم آن را بفهمم و مهم­تر از این از نوشته­ام راضی باشم.  

 

 

  • پیش از این، چند نقد از چند منتقد را می­خواندم بر «خروج». اشاره شده بود به بی­سرانجام ماندن برخی از خرده روایت­های شما در خروج و عدم کشف حقیقت در پایان اثر. نظر خودتان چیست؟

 

  • هیچ خرده روایت و هیچ موضوعی در «خروج» بی­سرانجام نیست. همه­چیز در خدمت آن روایت اصلی است، همه چیز. چیز اضافی در آن وجود ندارد. باید به «کدها» دقت شود. یعنی زبان اثر را باید پیدا کرد. هیچ چیز تزئینی نیست. همه خرده روایت­ها، آشکارا، دارند از مسئله اصلی حرف می­زنند. خود المیرا دارد داستان گم شدنش را تعریف می­کند. خود المیرا در آن داستانش نوشته من کبوترم. خود المیرا بارها و بارها از افسانه­ها و کتاب­هایی که در آن­ها کبوتری بوده اسم می­برد و مردم زیر شهر هم همان داستان­ها را تعریف می­کنند. در عین حال، این را هم اضافه کنم که خروج» دوبار اصلاحیه داشت. چهار صفحه حذف شد، به اضافه یک نقشه تبریز. من فکرکنم همان­طور (این جمله­ای از رمان بود که ارشاد حذفش کرد) که زهدان شکل خروج را دارد و آدم در آن نشانده می­شود، فکر و اندیشه رمان هم به همان صورت نشانده می­شود. زهدان اگر به شکل خروج نبود­، آدم به دنیا نمی­آمد. این­جا زهدان ذهن خواننده است. باید ببینیم شکل خروج را دارد یا ندارد.   

 

  • همچنین غالب منتقدان، نثر قدرتمند و زبان به کارگرفته شده در روایت­ها را از بارزترین امتیازات این رمان دانسته­اند. چگونه به این سطح از تسلط بر زبان رسیده­اید و فکر می­کنید جایگاه زبان در خلق آثار داستانی چقدر پراهمیت است؟

 

 

  • من از چهارده سالگی تا الان متون و شعرهای کلاسیک فارسی را می­خوانم:  از بیست و یک سالگی هم نوشته­هایم چاپ شده است. یادم هست خیلی جوان بودم که می­توانستم فارسی فاخر بنویسم. اوایل تحت تأثیر متون کلاسیک فارسی، فارسی فاخر می­نوشتم. آرکائیک می­نوشتم. من در حرف زدن هم ترجیح می­دهم از کلمات کتابی استفاده کنم. بعضاً، مخصوصاً موقعی که درباره ادبیات حرف می­زنم کتابی حرف می­زنم. این را خودم می­دانم. اما در قصه کوتاه و رمان، ترجیح می­دهم شکل محاوره­ای را به صورت کتابی بنویسم، همان کاری که «بهرام صادقی» هم در قصه­هایش کرده است. اما نه به آن شدتی که نثر شکلی از ابزار توصیف بیرونی داشته باشد. نه، نثر من ابزاری برای گزارش نیست. موضع دارد. موضعی که از خود رمانی که می­نویسم ساخته می­شود. برای همین، یک بافت درونی دارد. در عین حال، سعی می­کنم به واسطه شخصیت آن را به طور نامحسوس تغییر بدهم. ضمناً چند سال ویراستاری کرد­ه­ام. این­ها همه به من در نوشتن کمک کرده­اند و می­کنند. من هر کاری که کرده­ام برای این بود که بتوانم رمان بنویسم. خوشبختانه تمرین و یادگیری شعر هم در نوشتن جمله­های روان و بلند کمکم کرده است. یاد گرفتن اوزان عروضی و نیمایی. حتی ترجمه که مجبورم کرد یک کتاب را از سر تا انتها بنویسم تا تمرینی باشد برای نوشتن. با این همه، با کسانی که اصرار زیادی در مورد نثر دارند، موافق نیستم. نثر هرچند باید درست باشد، اما رمان فقط نثر نیست. می­توان گفت رمان فقط زبان است، اما نمی­توان گفت رمان فقط نثر است. نثر و زبان دو مقوله متفاوت است. حالا بعضی­ها با ساختن لحن­های مختلف، تصور می­کنند صدا ساخته­اند. آن هم صدایی مطابق تعریف میخائیل باختین. نه. با اجرای لحن چند تیپ نمی­توان مدعی ساختن رمان چند صدایی شد. صدا همان اندیشه است.

 

 

  • خب؛ بگذارید از «خروج« فاصله بگیریم! شما اخیرا یکی از داوران جایزه­ی مهرگان ادب بودید و این موقعیت به شما اجازه داد که دیدی دقیق و بسیط به موقعیت آثار داستانی نویسندگان امروزی داشته باشید. اگر بخواهید این موقعیت را برای ما و مخاطبان ترسیم و تشریح کنید، به چه نقاط ضعف و قوتی اشاره خواهید کرد؟

 

  • بخشی از جواب این سؤال را قبلاً دادم. بله، من به عنوان داور در جایزه مهرگان ادب همه آثار رسیده را می­خوانم. قوت این است که بتوانیم اندیشه­ای را در مکانیک رمان وارد کنیم. بیش­تر رمان­­های نوشته شده خالی از اطلاعات هستند. غریزه به هیچ­وجه کافی نیست. باید خواند و با شیوه­های رمان­نویسی آشنا شد. سال­هاست در عرصه ادبیات مد شده است که همه با تئوری می­ستیزند. من می­گویم این عرصه عرصه تنبل­ها نیست. این­طور نیست که آدم، شب یک­هویی به سرش بزند تصمیم بگیرد داستان و رمان بنویسد. باید خواند و زحمت کشید. این تنزل سلیقه در بیش­تر رمان­ها روی نقد هم تأثیر گذاشته. اغلب در نقد رمان­ها (به ویژه در جلسات نقد و بررسی)هنوز روی مواردی تأکید می­شود که دیگر امروزی و جدید نیست. اکثر کسانی که کتاب­ها را نقد می­کنند چند مورد را در نظر دارند و آن این که شخصیت مثلاً فلان رمان چگونه است. طرح و پیرنگش چیست و از این حرف­ها. رمان در جهان در سطح دیگری سیر می­کند. در هیچ یک از کشورها، برای رمان نویس موضوع تعیین نمی­کنند. یا فضایی درست نمی­کنند که رمان محدود به یک ژانر باشد.       

 

  • شما در مقام ترجمه، آثاری را از ادبیات ترکی و مشخصا از یاشار کمال ترجمه کرده­اید! دیگر نویسنده­ی کشور ترکیه؛ ارهان پاموک هم که نوبلیست است. در مجموع پیشرفت نویسندگان ترک را چگونه ارزیابی می­کنید و در تقابل با آن؛ وضعیت ادبیات داستانی ما را چطور می­بینید؟

 

  • ترکیه، از نظر فرهنگی چندان تفاوتی با ایران ندارد اما مردم در آن جا به کتاب اهمیت می­دهند. رمان می­خوانند. فیلم­های روز در سینماهایشان اکران می­شود. تیراژ کتاب خوب خیلی بالاست. رمان نویس­هایی دارد که تیراژ کتاب­هایشان در هر نوبت چاپ به چند صدهزار نسخه می رسد. با کشورهای دیگر رقابت می­کنند. کتاب­هایشان ترجمه می­شود و در کشورهای پیشرفته منتشر می­شود، آن هم با تیراژ بالای صدهزار. من دوستی دارم که نویسنده بسیار معروف ترکیه است. او رمانی داشت که تیراژش یک میلیون نسخه بود و در همان ماه اول هم همه نسخه­هایش تمام شده بود. آن­ها برعکس ما وارد فضای مکتوب شده­اند. فضای مکتوب به معنای عرصه­ای برای گفتمان بین فضاهای ادبی مختلف در دنیا. چند سال پیش بود که رایزن فرهنگی سفارت ترکیه به من تلفن زد و گفت می خواهند آثار نویسندگانشان را به زبان­های دیگر ترجمه کنند که من گفتم شما مثلاً با یاشار کمال مشکلی ندارید؟ خندید و گفت که نه. ما با هیچ کدام از نویسندگانمان مشکلی نداریم و می­خواهیم آثارشان به همه زبان­ها ترجمه شوند. این پروژه ای بود و البته هنوز هم هست. من خودم در ترکیه دیدم که آثار خیلی از نویسندگان ترک به زبان­های مختلف کشورهای دیگر ترجمه و منتشر شده­اند. و جالب این جاست که این پروژه ترجمه آثار را دولت با قاطعیت حمایت می کند. البته این را اضافه کنم که ترجمه های من با انتخاب خودم بوده و هیچ ارتباطی با آن پروژه ندارد. اما دوست داشتم  آثاری را برای همان پروژه ترجمه کنم، به دلیل آن احترامی که نسبت به ادبیات و رمان وجود داشت.اما کلاً ترجمه انتخاب اصلی ام نبوده و نیست.

 

 

  • اگر به بیوگرافی نویسندگان بزرگ جهان(قدیم و جدید) نگاهی بیاندازیم، غالب­شان هم تجربه­های زیستی نابی و متفاوتی داشته­اند و هم دامنه­ی مطالعات­شان در حوزه­ی های مختلف، بسیار گسترده بوده است. بر این اساس، این انتقاد به غالب نویسندگان داخلی وارد است که انگیزه­ای برای کسب تجربه­های زیستی و ذهنی تازه ندارند و این مساله باعث تسری نوعی رکود، یک­نواختی و عدم جذاب بودن در آن­ها شده. چقدر به این انتقاد قائلید؟

 

  • با شما هم­عقیده­ام. متأسفانه همین­طور است. برای همین است که اغلب به دوستان می­گویم در چنین محیط و شرایطی نویسنده باید برای نوشتن انگیزه کافکایی داشته باشد تا بنویسد والا این که بگوید اول باید شکمم را خوب سیر کنم و توان مالی برای فراهم کردن جایی دنج برای نوشتن داشته باشم خواهم نوشت، همان بهتر که دور ادبیات و نوشتن را خط بکشد. فراموش نکنیم که نویسنده­ای مثل داستایفسکی آثارش بعد از مرگش مورد توجه قرار گرفت. و خیلی از نویسنده­های دیگر هم همین­طور. البته راه دور هم می­توانیم نرویم. بیش­تر نویسندگان خودمان هم همین­طور بوده­اند. با این همه، آن که می­خواهد بنویسد باید بتواند در هر شرایطی بنویسد. اگر روحش درگیرکلمات باشد، می­نویسد.

 

  • مساله­ی بعدی، آشنایی با مباحث تئوریک است! به نظر شما یک نویسنده­ی امروزی، چقر باید با مبانی تئوری داستان­نویسی و سبک­شناسی آشنا باشد؟

 

  • به نظر من، نویسنده کلاً فیلسوف نیست اما فیلسوف کار خودش باید باشد. ما نیاز به خواندن تئوری داریم. حالا نمی­خواهم به علت­های تئوری ستیزی بپردازم. مسئله روشن است. نویسنده می­خواند، با آثار مختلف نویسنده­های کشور خود و دنیا آشنا می­شود. شاهکارها را می­خواند. تئوری ها را می­خواند و روی خوانده­هایش امتحان می­کند. بعد می­نویسد و بعد آموخته­هایش را از روی اثر پاک می­کند. یعنی سه مرحله: یادگیری تئوری امتحان شده بر روی خوانده­ها، پیاده کردن موارد لازم و پاک کردن رد پا. مثل یک کار پلیسی.

 

 

  • در مجموع؛ چه توصیه­هایی برای بهبود شرایط کنونی، و ارتقاء سطح ادبیات داستانی­مان دارید؟

 

  •  من فکر می­کنم ما به مطالعه ذهنی نیاز داریم. مطالعه ذهنی به معنای فکر کردن موضوعی. والا فکر چیزهای زائد دارد که مطالعه ذهنی ندارد. در کنار این، خواندن. خواندن دقیق. ما به جای راه انداختن مسابقه ژست آدم باسواد، باید بخوانیم. آن که می­خواند و زحمت می­کشد نیازی به این ژست­ها ندارد. از طرف دیگر، تواضع بیش از حد هم عین منیت است. این منیت­های رنگارنگ را باید کناری گذاشت و خواند و نوشت. من استعدادهای درخشانی را می­بینم و مطمئنم استعدادهای درخشان­تری هم در راهند. باید تلاش کنیم تا وارد فضای مکتوب شویم. رقابت­ها را به اشکال فنی تبدیل کنیم. قصه­ها و رمان­هایمان را صرفاً برای دوستان و جوایز ننویسیم. به نظر من، نویسنده­ای که در صدد شناخت خود و دنیای خود است، نویسنده­ای که خاطرات ظلمت خود را می­نویسد هرگز تن به هیچ مزایده­ای نمی­دهد.   

 

 

  • و در پایان؛ لطفا از فعالی­های کنونی خود بگویید و آثاری که پس از این از شما خوانده می­شود!

 

  • اخیراً رمانی به اسم «پلنگ خانم تنهاست» را منتشر کرده­ام. رمانی دارم به اسم «خَم». و ترجمه یک کتاب درباره ادبیات از اورهان پاموک. 

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)

 

 

 

 

 

 

نگاهی به نظرات سه گوینده دربارۀ "آیا باید داستان ایرانی خواند"

(قسمت اول)

با توجه به نظرات هر سه گوینده یک واژۀ کلیدی وجود دارد و آن چیزی نیست جز «تکثر». گویندۀ اول می گوید: «...دهۀ چهل و پنجاه تعداد نویسندگان ما و تعداد کتاب هایی که چاپ می شد این قدر زیاد نبود...داستان نویسان آن دوره ما کم وبیش یکدست بودند و نگاه و آرمان شان به هم نزدیک بود. حالا اصلاً این طور نیست و ما متکثر شده ایم...» این به این معنی است که گوینده پذیرفته است که صداهای گوناگونی وارد حوزۀ ادبی شده اند. اما اگر از گویندۀ دوم که تاحدودی طرز متکثر شدن را به شکلی دور از موضعی خاص و به نحوی نظری تشریح می کند، بگذریم، گویندۀ سوم، درواقع، در جواب گویندۀ اول می گوید: «...من با این استدلال موافق نیستم که امروز تعداد نویسندگان زیاد شده و تکثر به وجود آمده...» در این جا قصد من این نیست که بگویم کدام یک از این نظرات درست و کدام نادرست است، اما آنچه در نظرم حائز اهمیت است این که هر سه گوینده با به کارگیری همین واژه، به طور غیرمستقیم،  از قلمرویی می گویند که ژانر ادبی رمان برای شکل گیری خود نیازمند آن است. همان طور که گویندۀ دوم می کوشد جنس فضای این نوع ادبی را در همان توضیحات کوتاه خود بیان کند. گویی وارد نوشتاری با سه راوی شده ایم که نه تنها می کوشد خود را تا سطح متن بالا بکشد، بلکه در به در دنبال رانه ای می گردد که گویی قرار است برای به کار انداختن رمان، نه در جهان واقعی، نه در جهان رمان، بلکه در فضایی "روایت نشده" ساخته شود. اما آنچه در اصل اتفاق می افتد، نه آن متنیت است، و نه آن رانه، بلکه به طرزی اجتناب ناپذیر توسل به مدلی است که راوی ها حتی برای تشریح معضلات چنین حوزه ای از آن استفاده می کنند. و آن مدل غرب است. این درواقع، "ماتزدگی" در برابر مدلی است که به آن راوی ها(به طور کلی هر راوی ای از این دست) تعلق ندارد.  از یک طرف، در وضعیت ماتزدگی اند، از طرف دیگر، در وضعیتی، به قول ژرار ژنت، روایت گیری(Narratee). روایت گیر جایگاه گیرنده را در متن پر می کند. به دلیل این که در برابر آن مدلِ روایتِ حاضر و آماده، هم در مقام مصرف کننده اند، هم در مقام شنونده. شنونده ای که گویی تعریف شکل مصرفش را نه از زبان فردی دیگر بلکه از زبان خودش می شنود. در چنین وضعیتی که ذهن از یافتن راه حل عاجز مانده است، به تنها چیزی که احتیاج دارد پذیرش تکثر به جای ماتزدگی است. اما متأسفانه نگاه ذهن به تکثر هم در وضعیت ماتزدگی است. ذهن ماتزده توصیف گر صرف است، نه روایتگر یا سازندۀ روایت. گلشیری حق داشت که می گفت: اغلب نویسنده ها حکایت می نویسند نه داستان. این همان چیزی است که گویندۀ دوم به شکلی دیگر می گوید: «چرا با رمان ایرانی نفسمان تنگ می شود؟ چون بلد نیست جهان را گشوده کند...» به احتمال قوی، این کلمه "گشوده" همان بازنمایی داستانی است. و اگر چنین است، درواقع، اشاره به فن و تکنیک است و توجه به تئوری. تا آن جا که می دانم، و خود شاهد آن بوده ام، اغلب نویسنده ها و حتی برخی از منتقدها نظر مساعد و مثبتی به تئوری ادبی ندارند. و چون تعداد این افراد بسیار زیاد است، به همین دلیل، می توان یکی از دلایلی که «با رمان ایرانی نفسمان تنگ می شود» همین بی اعتنایی به تئوری ادبی و حتی دشمنی با آن است. بحث از بازنمایی به همین جا ختم نمی شود. به دلیل این که ما به عنوان هم منتقد، هم نویسنده، بدانیم که چه چیزی قرار است بازنمایی شود. گویندۀ دوم به درستی از «من»های مختلف  در علوم انسانی و حوزۀ ادبیات نام می برد. بعد در جایی این پرسش را مطرح می کند: رمان ایرانی چقدر توانسته میان واقعیت و تخیل، من و دیگری، امر زیسته شده و امر جهان شمول رابطه برقرار کند؟ و خود پاسخ می دهد(پاسخی با سویه های گوناگون که به آن ها پرداخته نمی شود): «ایرانی امروز در دیگر وجوه زندگی اش نیز خودش را نمی پسندد و ای بسا در ادبیات نیز رمان غربی را بپسندد که با آن به جایی دیگر می رود. او دوست دارد از خودش فرار کند و این نشان می دهد که رمان ایرانی او را خیلی زیاد به یاد خودش می اندازد. رمان ایرانی جا به جا ما را به یاد خودمان می اندازد.» این نتیجه گیری به این دلیل درست است که ما را به علت، یا به همان واژۀ کلیدی، که مطلب را با آن شروع کردم رهنمون می گردد: «تکثر». در این جا پرسشی که مطرح می شود این است که آیا ما واقعاً متکثر شده ایم(گویندۀ اول) یا  نشده ایم(گویندۀ سوم)؟ در پاسخ به این پرسش دوباره به گفته های گوینده ها برمی گردم. گفته هایی که سایه ای از ناگفته ها بر آن ها افتاده است. گویندۀ اول(این جا گوینده در مقام نویسنده حرف نمی زند، بلکه در مقام خواننده ای سخن می گوید که بنابه دلایلی حق را به نویسنده می دهد): «تا کجا می توانیم از همه افراد توقع داشته باشیم که نه با جای دولتی کار کنند، نه به ناشر اعتنا کنند، نه به انتشار کتاب شان فکر کنند. مگر نویسنده کیست؟ آدم آهنی یا قهرمان است؟ چرا باید این قدر نخبه گرایانه به نویسنده نگاه کنیم؟» در این حرف ها هم رد پای همان سایه دیده می شود. به دلیل این که نخبه گرایی با موضع سیاسی خلط شده است. و سؤال این است که  این نخبه گرایی چیست که گوینده آن را تا این حد شماتت می کند؟  آیا معنایش دخالت نویسنده در سیاست است؟ آیا داشتن یک موضع سیاسی به معنای نخبه گرایی است؟  این گفته به متنی می ماند که عمداً یا سهواً چند جمله از آن حذف شده باشد. اما در عین حال، اشاره به این مسئله دارد که نگاه ذهن ماتزده نه به افق بلکه به نقاشی یک افق است. چنین ذهنی نمی تواند بگوید: «ما متکثر شده ایم...» و اگر چنین می گوید به دلیل وجود همان ماتزدگی است. به دلیل این که در وضعیت ماتزدگی، «تکثر» جزو خیال است، نه واقعیت. پس گوینده اول با ناگفته هایش گفتۀ گوینده سوم در خصوص «تکثر» را تأیید می کند. و گویی هردو همصدا با گویندۀ دوم می گویند: «ما تا حد زیادی خودمان را دوست نداریم...» اما آیا این به معنای عدم تکثر است؟ به نظرم باوجود همۀ این ها، تکثر در جامعۀ ما رخ داده است. اتفاقاً ما در مرحله ای هستیم که تکثر خودش را اگرچه اندک نشان داده است. اما امر بغرنج این نیست که تکثر خود را نشان داده، بلکه دشواری کار این است که به جای پذیرش این تکثر در مرحلۀ رقابت و به رخ کشیدن این صداهای ضعیف هستیم. ما بی هیچ پشتوانه و پشتیبانی می کوشیم تفاوت صدایمان را به گوش ها برسانیم. اما صدای همدیگر را نمی پذیریم. این پارادوکس عجیبی است که ما در همان سطح که صدایمان را بی آن که صدایی دیگر را به رسمیت بشناسیم، می کوشیم مستبدانه به گوش ها برسانیم. صدا ممکن است متفاوت باشد، اما از طریق واکنشی استبدادی عرضه می شود. شاید به همین دلیل گویندۀ سوم می گوید: «مسئلۀ اولیۀ ادبیات ما این است که دیگر قادر به خلق امر نو نیست، قادر به کنش گری نیست، ادبیات داستانی ما امروز واکنشی است.» درواقع، فرستنده های بالفعل یا همان نویسنده ها، مثل مردم معمولی، همه چیز خوب و بد را یکجا تجربه می کنند یا نمی کنند. از این نظر، همگی تقریباً شبیه هم اند. چنین شباهتی هرگز نمی تواند «تفاوت» یکی دو صدای دیگر را به رسمیت بشناسد. و این گفته های مغشوش گویندۀ سوم، در نهایت عجز به زبان می آید، در نهایت عجز و ناتوانی در ارائۀ راه حل: «اگر ما نمی توانیم به واسطۀ فلسفه جهانی بیندیشیم، از طریق ادبیات، امکان اندیشیدن داریم. شاید یکی از مهم ترین راه ها برای تفکر ما، و تنها راه تغییر در اوضاع ادبیات باشد، به شرط آنکه آن را جدی بگیریم، که نمی گیریم...» اما اندیشیدن از طریق ادبیات به چه معنی است جز این که تئوری را جدی بگیریم؟ فلسفه ادبیات همین است. اما بحث در شرایط حاضر ابداً این نیست که ما چیزی را جدی بگیریم. عملاً و علناً ما چیزی را جدی نمی گیریم(ما اول باید خود جدیت را جدی بگیریم). گاهی حتی تعمدی است. و این درواقع، برمی گردد به این که ما اساساً «تکثر» را جدی نمی گیریم. من تو را به عنوان صدا جدی نمی گیریم، تو من را و ...و «رمان ایرانی جابه جا ما را به یاد خودمان می اندازد...» یعنی انعکاس یافتن این "جدی نگرفتن ها" در ژانرادبی ای همچون رمان و داستان ما...در چنین شرایطی، گویندۀ اول به رغم آن که پیش تر گفته است: «ما متکثر شده ایم...» می گوید: «داستان نویسی متوسط را باید گسترش دهیم...» در این جا آیا تأکید بر کمیت است یا کیفیت؟ یک گوینده در مقام نویسنده چطور می تواند چنین نسخه ای برای ادبیات بپیچد؟ مگر داستان نویسی ماشین تولید جوجه های هم­شکل است؟ ما حتی نمی توانیم بگوییم باید صدا تولید کنیم. فقط باید زمینه را برای نشو و نمو صدا فراهم ساخت. آن زمینه به منزلۀ حمایت از «تکثر» است. اتفاقاً یکی از دلایلی که باعث شده «بخش عمدۀ ادبیات مفلوک» شود همین گسترش داستان نویسی متوسط و مهم تر از آن حمایت از این گسترش است. یک شکل کردن ادبیات به معنای حمایت آشکار از سانسور است. چرا فکر می کنیم هر کسی با گسترش داستان نویسی متوسط مخالفت می کند نخبه گراست؟ باید به وظیفۀ (این کلمه را با احتیاط به کار می برم)ادبیات رجوع کرد. همان طور که می دانیم بنیان هنر و ادبیات "تفاوت و تمایز" است، نه "شباهت".  اتفاقاً یکی از عواملی که مخاطب ایرانی را به خواندن آثار غربی ترغیب می کند تفاوت زندگی ما با بخش عمدۀ شکل زندگی آن هاست. آن ها، در عین این که اندیشه و تکنیک را یکجا دارند در این مورد به خصوص کار چندانی انجام نمی دهند؛ چون اساساً شیوۀ زندگی شان با ما تفاوت دارد. و همین «تفاوت» برای مای ایرانی جذاب به نظر می رسد؛ یعنی چیزی است حاضر و آماده. اگر «رمان ایرانی ما را به یاد خودمان می اندازد» و آزارمان می دهد، به این دلیل این است که همه تلاش ها در سطح کار صورت می گیرد، با همۀ شباهت هایی که در سطح و صورت وجود دارد. وگرنه عمیق تر می توان شد. می توان به ژرفا رفت. آن وقت گسترۀ شباهت محدود خواهد شد، و کار تا حدود زیادی منحصر به فرد و جذاب. قطع امید از کاربست افکار و ایده ها و شیوه ها آن جا صورت می گیرد که برای ما محدوده تعیین می شود وگرنه این به این معنی نیست که راه به آخر رسیده است و این پایان جاده و مسیر رمان ایرانی است. مدل پیشنهادی عقیم است. و برخی می کوشند خود و رمان خود را با همین مدل همسان کنند. در این صورت نمی توانند خود را برای رقابت با رمان دنیا آماده کنند. و «قادر به خلق امر نو» نمی توانند باشد. به دلیل این که آنچه در حال حاضر وجود دارد نه تنها با جهان فاصله دارد بلکه با بخش اعظم ذهن خود نویسنده ها و حتی معنای نویسندگی هم فاصله دارد.

 

*ماتزده، واژه ای برگرفته از قصۀ بلند "سایه بین و مینو آگاهی" از کاظم تینا.



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

گفتند: تا آخرین لحظه دست بر نداشت

از عشق پاکی که جز دردِسر به سر نداشت

رد شد از آتش شبی با دو بال شعله‌ور

آن دم کسی جرات یک لحظه خطر نداشت

در خشکسالی، هجوم یکریز دشنه‌ها

راهی به جز قطع دست و پای تبر نداشت

او در افق دید پرواز یک پرنده را

از راز آن لحظه‌ی کوچ خود خبر نداشت

در کوله‌اش موج می‌زد عطر دعای صبح

گفتند : او بیش از این‌ها بارِ سفر نداشت

**

آرامشی در نگاه او گشت ته‌نشین

از لذّت آن خدا هرگز چشم برنداشت

"مهری حسینی" 13/ 9/ 1391



ادامه مطلب...
ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ]