سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

ببخشید دیر شد

بتزم دارم مینویسم

لطفا همراه باشید

ارغوان

این پسره داشت چ ب روز من وخودش چی میاورد؟

دروغ بود ک دلم براش تنگ نشده بود

دروغ.......

زیادی هم بزرگ بود

بسمت خونه هدی حرکت کردم و

رفتم تو اتاقم!

چشمم خورد ب دفترچه چرمی بابا بزرگ

ب کل از یادم رفته بود

لباسامو با بی اعصابی پرت کردم روی تخت

چراغ رو خاموش کردم اما کنجکاویم تحریک شده بود

ک ای کاش هیچوقت نمیشد

ک ای کاش از واقعیت ها خبری نبود

از این ور غلت زدم

انقدر این ور و اونور شدم تو تخت ک از خیر خواب گذشتم

بلند شدم و چراغ مطاله رو میز رو روشن کردم

دیگ وقتش بود بفهمه چ ب روزگار همه ما اومده

نمیدونم چند ساعت گذشته بود؟

بی حس بودم

بی خیال

باخوندن این خاطرات خیلی چیزایی ک مبهم بود رو فهمیدم

زیادی زندگی مادر و پدرم پیچ وتاب داشت

زیادی پیچیده بود

نمیدونم چقدر اشک ریختم؟

نمیدونم چقدر حسرت خوردم؟

نمیدونم چجوری گذشت وتموم شد؟

من هیچی نمیدونم!!!!!

من پر بودم

پر بودم از غم واندوه

اهسته بسمت بیرون قدم برداشتم

انتظار دیدن امیرطاها و هدی رو کنارهم نداشتم

توی حیاط نشسته بودن و حرف میزدن

بازم مهم نبود

بسمت در رفتم

صدای داد امیرطاها تو گوشم پیچید ولی بازم مهم نبود

در ماشینو باز کردم و روشنش کردم

تمام حرصمو سر گاز ماشین خالی کردم

بی هدف واسه خودم میروندم

من خالی از عاطفه وخشم

خالی از هر احساسی

سرد شده بودم

من پر بودم از حس تنفر

پربودم از کینه

سنگ شدم

یخ شدم

دم دمای صبح بود ک برگشتم

اولین کاری ک کردم رفتم و وسایلمو از خونه هدی برداشتم

یه مدت باید نیست میشدم

یه مدت واسه پیدا کردن خیلی از حقیقت ها باید میرفتم

توی کاغذ نوشتم ک

باید برم

یه مدت نیستم تا خیلی از بودن ها رو ثابت کنم

یه مدت میرم تا فراموش شم

یه مدت میرم ک دست پر برگردم

نگرانم نباش

مواظب خودم هستم

مواظب خودت وسپهرم باش!!!!!!!!!!

توی پاکت نامه گذاشتم و ب اتاق هدی رفتم

میدونستم رفته سرکار وخونه نیست

ساکمو توی صندوق عقب گذاشتم

و بسمت پرورشگاه رفتم

دلم نمیومد سپهر رو نبینم

تایم بازی بچه ها بود

از دور دیدمش

همین برام کافی بود

میدونستم اگه پیاده میشدم شل میشدم

من ادم این حرفا نبودم

من ادم تنفر وانتقام نبودم

اما یکی باید ب این بازی مسخره پایان بده

پس ب پایان می برمش

کرمان

اولین سرنخ من برای شروع بازی بود!!!!!!!!

 

رائین

با زنگ گوشیم از جمع کناره گرفتم

هدی بود

من:بعله؟

هدی:رفته!!!!!!

من:هان؟

هدی:میگم ارغوان ول کرده رفته

وقطع کرد

مات شدم

چی گفت؟؟؟؟؟؟

سریع با یه عذر خواهی خواستم جمع رو ترک کنم ک ارشین گف:

عزیزم چی شده؟

من:هیچی .واسه یکی از دوستام یه مشکلی پیش اومده باید برم!

دختره کنه ول کن نبود

ارشین:میخوای باهات بیام؟

من:ن ارشین جان.اونجا مناسب شما نیست!

با صدای منفور اردلان بسمتش برگشتیم:بمون دخترم.انقدر این پسرمو اذیت نکن

با لحن خاصی گفتم:ممنون

وبسمت ماشین رفتم

مسیر 1ساعته رو تو نیم ساعت طی کردم

تا زنگ رو زدم در باز شد ،امیرطاها مثل شیرزخمی بطرفم حمله کرد

من نمیدونم این کی بود دیگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیرطاها:کصافط همین رو میخواستی؟

فقط میخواستی بیچارش کنی؟؟؟؟؟؟؟

صدامو بالا بردم و گفتم:اصن من موندم تو اینجا چیکارشی؟؟؟؟؟؟؟؟

هان؟؟؟؟؟؟؟؟

امیرطاها با مشتی ک حواله صورتم کرد گفت:خواهرررررررررررررررررمه

میفهمی؟؟؟؟؟؟

این دومین ضربه امشب بود

من ب ارومی گفتم:خواهر؟؟؟؟

با خستگی کنارم رو زانو هاش خم شد و ب زمین نشست

امیرطاها:لعنتی تو خراب کردی،با ورودت زندگیشو ب گند کشیدی!

من:من چ میدونستم تو داداشش باشی!!!!!!!!!

امیرطاها با ناله گفت:فقط خفه شو!

ب ارومی بلند شدم ک گفت:بهش نزدیک نشو.ازش دور بمون.براش بهتره!!!!!

احساس کردم کمرم خم شد

با شونه هایی افتاده از خونه بیرون زدم

 

ارغوان

چشمام دیگ باز نمیشد

خوابم میومد

خستگی ک شاخ و دم نداره

اونم منی ک یه شب کامل شب زنده داری کرده بودم

سرراه باید حتما یه سر ب یکی از دوستای بابا هم میزدم

نزدیکای اصفهان بودم.اول رفتم هتل یه اتاق گرفتم

ب نام خانم ارغوان شکیبا

خیلی وقت بود از اون شناسنامه استفاده نمیکردم

ساکمو انداختم کنار تخت ورفتم سمت حموم

بعداز یه دوش با سر رفتم توی متکا و ب اندازه یه پلک هم زدن خوابم برد

پلکامو از هم باز کردم

یکم ب ساعت نگاه کردم

8شب بود

دوباره برگشتم نگاه کردم

وای 8بود!!!!!!!!

مانتو مشکی با یه شلوار بوت کات دم پا گشاد

یه شال مشکی

بایه کتونی مشکی

ویه کیف مشکی

عزادار بودم

یه نگاه ب چهره خودم انداختم

اوه!این روحه کیه؟

یه رژ هلویی زدم ویه مداد کشیدم

همین کافی بود

بسمت اطلاعات رفتم

من: وقت بخیر

مرد:وقت شماهم بخیر.بفرمایید!

من:ادرس یه فردی رو میخواستم تو اصفهان

مرد:شخص مشهوری هستن؟

من:نمیدونم.فقط میدونم کارشون تو زمینه ورزش های رزمی!

مرد:بعله.اسمشون؟

من:سالار شریف!

مرد خندید و گفت:اوه اقای شریفی.ایشون تو اصفهان خیلی معروف هستن

من ادرس باشگاهشون رو بهتون میدم.خودشون سانس شب رو اموزش میدن

من:ممنون میشم

ادرس رو گرفتم وبالبخندی حاکی از رضایت بسمت ماشینم ک جلوی هتل بود

رفتم

اصفهان هم بدتر از تهران ترافیک سنگینی داره ها!!!!!!!!

حدود ساعت10 بود ک رسیدم دم باشگاه

جونم باشگاه!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماشین قفل کردم و ب در ورودیش رفتم

خداروشکر نگهبان نبود.سوار اسانسور شدم و دکمه 6 ک تو راهنما زده بود

سالن اموزش رو زدم

فک نمیکردم اسانسور تو خود سالن در بیاد

جلل خالق

یه عالمه پسر با تعجب بهم نگاه میکردند

یه بار دیگ ب راهنمای اسانسور نگاه کردم

ن ،درست اومدم

ن راه پس داشتم ن راه پیش

نمیدونم این اعتماد بنفس کجا قلنبه شده بود ک با اعتماد ب نفسی ک هیچوقت از خودم

ندیده بودم بسمت سالن رفتم

انتهاش اتاقی بود ک نوشته بود :مدیریت

با قدم های محکم در سالن رو باز کردم

جونم عضله

جونم قیافه

به به

باچشمای یخیم ک انگار بی تفاوت بودن از کنارشون رد میشدم

ک صدایی باعث شد بایستم

صدای گیرای پسری ک میگفت:فک نمیکنید اشتباه اومدید

روی پاشنه پام چرخیدم

وگفتم:ن کاملا درست اومدم

با پوزخند گفت:ا؟؟؟؟؟؟؟؟

منم با بیخیالی گفتم:بله!!!

پسره دوباره گفت:با کی کار دارین؟

من:فک نکنم ب شما ربطی داشته باشه!!!!!!!!

پسر با عصبانیت گفت:اینجا همه چی ب من ربط داره

یه لنگه از ابروم بالا پرید وگفتم:تا اونجایی ک من خبر دارم یکی دیگه مدیر اینجاس

بعد شما واسه من شیش تایی میای؟

فک کردی من از پشت کوه اومدم؟

پسره یه نگاه تمسخر امیز بهم انداخت و گفت:هی خانم

سریع پریدم بهش و گفتم:هی تو کلات!!!!مگه اینجا جالیزه؟؟

با عصبانیت گفت:بیشتر از کوپونت داری حرف میزنیا!مواظب خودت باش!

من:و نباشم؟؟؟؟؟؟؟؟

با ارامش ساختگی گفت:بد میبینی!!

انگشت اشارمو با تمسخر بسمتش گرفتم:تو؟؟؟؟؟

بیخی خی!

دستش رفت بالا ک صدای دادی باعث شد دستش مشت بشه و بیفته!!

مهیار

با پوزخند بهش نگاه کردم وبا لبخند کجی تو چشماش خیره شدم و گفتم:شما پسرا

تا نمیتونید کاری از پیش ببرید از زورتون استفاده میکنید

بالا خونتون رو دادید اجاره

فقط هم حرف بی سروته میزنید

همون صدا گفت:خانم اینجا کاری دارید؟؟؟؟؟؟؟

برگشتم سمت صدای محکمی ک باهام حرف میزد

برگشتنم همانا ومات شدن مرد همانا

نگاهش کردم

نگاهم کرد

تنها کلمه ای ک از دهانش خارج شد افسون بود

اسم مادرم

من:من افسون نیستم!دخترشم!ارغوان...

وشماهم باید اقای شریف باشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاهم کرد وبالبخند گفت:باور کنم ک تودختر سیاوشی؟

منم بالبخند گفتم:فک کنم یکم شبیه بابام باشم؟

خندید و گفت:اره عموجون.خیرگی وغرور چشمات ،حالت نگاهت خود سیاوشه

من:خوشحالم از بابام این چیزا رو ب ارث بردم!

بعد بهم اشاره کرد برم جلوتر

بهش نگاه کردم

قدبلند وچهارشونه

چشمای قهوه ای تیره وموهای جوگندمیش ترکیب جالبی رو بهش بخشیده بود

عمو:بیا عموجون ک کلی حرف دارم

منم ب این پسره پررو ک با بهت نگام میکرد گفتم:مطمئنید بعضی ها از وجود من

ناراحت نمیشن؟؟؟؟؟؟؟؟

عمو زد زیر خنده و گفت:شمشیرتو غلاف کن عمو

من:اخه میترسم دشمن از پشت حمله کنه!!!

سامی:بابا بهش بگید یکم حد خودشو بشناسه!

من:نچ نچ نچ،عموجون این پسرشماست؟؟؟؟

خدا ب دادتون برسه!!

عمو خندید و گفت:این پسرم همیشه هاپو نیست،شما ب بزرگی خودت ببخش

حالا بیا بریم ک امشب مهمون مایی!

من:با کمال میل

عمو:من میرم حاضر شم

سامی داشت از کنارم رد میشد

ک باشیطنت گفتم:هاپو جون حواسم بهت هست

دندوناشو رو هم سابید و از کنارم رد شد

یه لبخند دندون نما زدم وبه پسرا ک انگار تاتر میدیدند

گفتم:فک کنم بهتره ب کارتون برسید،تاتر تموم شد

وبسمت در خروجی رفتم

توی لابی منتظرشون بودم

عمو وهاپو بسمتم اومدن

هاپو:بابا من با ماشین میام ،شماهم ایشون رو همراهی کنید!

من:خوشحال میشم

توی راه حرف زیادی نزدیم

جلوی خونه ی دوبلکسی ایستادم

عموبا ریموت در رو باز کرد و منم ماشین رو توی حیاط بزرگی پارک کردم

پیاده شدیم ک جلوی در دوتا خانم ایستاده بودند

خانمی بسمت اومد ک خودشو سیما زن عمو و دختری ک مهسا نام داشت و دختر عمو بود

باهاپو هم ک اشنایی داشتم

شب گرمی بود

عمو منو بسمت اتاقش دعوت کرد

منم ک منتظر فرصتی برای صحبت بودم سریع قبول کردم

توی اتاق بودیم ک اول خودم شروع کردم:عموجان من تا چند وقت پیش از خیلی چیزا

خبرنداشتم حتی از وجود شما،اینکه پدر واقعیم کیه واینکه خانواده مادری هم دارم

و واقعا واسه خودم متاسفم

چند وقتی بود ب وکیل مادرم سپرده بودم ک پدرمو واسم پیدا کنه اما خبری نتونست گیر

بیاره تا دیشب ک خاطرات پدربزرگمو خوندم و از خیلی کسها باخبر شدم

مث وجود شما وچندتا از دوستای پدرم

شما از پدرم خبری دارید؟؟؟؟؟

عمو با تاثرگفت:واقعا واسه سالهای رفتت متاسفم وباید بگم

بعداز اون ماجرا یعنی جدایی پدر و مادرت پدرت غیب شد!!!

هیچکس ازش خبری نداشت

تا یکی از دوستای مشترکمون شهاب افشار ک کرمان هس گفت ک زندس

اما بیشتر بهمون اطلاعات نداد چون میگفت هرچی کمتر بدونید برای خود سیاوش بهتره

فک کنم بدونی ک همه فک میکردن پدرت مرده اما چندسالی بود ک شایعه شده بود

زنده اس اما در حد شایعه

هرچقدر گشتن خوشبختانه نتونستن پیداش کنن

منم فقط در این حد بهت بگم ک تو یه برادر داری!

اینو ک گفت سیخ نشستم:برادر؟؟؟؟

عمو:اره دخترم.تو یه برادر بزرگتر داری ،وقتی والدینت ازهم جدا شدن

مادرت تورو خواست و پدرت هم داداشتو برداشت

احساس کردم خالی شدم

من بازم شکستم بخاطر مادری ک در عین فداکار بودن با نگفتن حقیقت ها ب من خیانت

کرد

ب سختی پرسیدم:خبری ازش دارید؟؟؟

عمو:هیچکس همونطور ک از بابات خبری نداره از اونم خبر نداره

هیچکس ندیدتش

اما یه عکس از بچگی هاش با مهیار دارم

وهاپو رو صدا زد!!!!

عمو:سامی جان البوم قهوه ای رو میاری بابایی؟

مهیار با لبخند گفت:حتما!

یعداز چند دقیقه ای اومد و البومو ب پدرش داد

عمو هم سریع عکس مورد نظرشو پیدا کرد وب دستم داد

مهیار و داداشم

ب عکس نگاه کردم

قیافش واسم اشنا بود اشناتر از هرکسی

من این فرد رو دیده بودم اما مطمئن نبودم

با تردید پرسیدم:اسم برادرم چیه؟؟؟؟

سامی با لبخند ک انگار یه خاطره خوب واسش تداعی شده بود گفت:طاها...

امیر طاها!!!!!!!!

واونجا بود ک ضربه ها یکی پس از دیگری بهم میخورد

ومن مات ومبهوت این همه اتفاق بودم

مثه دومینویی ک با یه ضربه پشت سرهم خراب میشد

ویکی پس از دیگری می افتاد

خاطرات ورود امیرطاها تو ذهنم تداعی شد

ب ورودش و اون حس خاص

ب چشمای قهوه ای خمارش

ب گیتارش و اون اهنگ ک باهاش خوندم

ب اهنگی یاد مامان بابا افتادم

ب خریدی ک باهم رفتیم

ب رانندگی ک کرد و اون حسی ک باعث شد بسمتش کشیده بشم

ب نگرانی اون روزش جلوی پرورشگاه و غش کردنم

ب زمانهایی ک جنس نگاهشو میشناختم

ب موقعی ک بعنوان برادرم پشتیبانم شد

چ ساده از این احساس ها گذشتم

از اون نگاه قهوه ایش

چ ساده از ته چهرش ک شبیه پدرم بود گذشتم

ب عمو نگاه کردم و گفتم:میخوام بهم ورزش رزمی یاد بدید

فقط زیاد وقت ندارم!

قبول میکنید؟؟؟

عمو با محبت گفت:این کمترین کاری ک میتونم برات بکنم!

تو یه هفته ازت بورسلی بسازم

ب این حرفش لبخند کجی زدم

عمو با تشر ب مهیار گفت:میری با دخترم وسایلش از هتل میاری ک مهمون ماست

مهیار با خنده گفت:خو باو.چرا میزنی؟؟؟؟؟

عمو جعبه دستمال کاغذی رو پرت کرد سمتش وگفت:برو پدر سوخته

مهیار ک ب راحتی جعبه رو گرفته بود با لبخند بهم گفت:حاضر شید ک بریم

ورفت

منتظر مهیار ب اسمون خیره شده بود ک صدای قدم هاشو شنیدم

مهیار:بریم

من:بریم

مدتی ب سکوت گذشت ک گفت:بابت رفتارم  اگ ناراحت شدید منظوری نداشتم

نگاهی ب ریخت مغرورش انداختم

خب معلومه زورش میاد عذرخواهی کنه!

من:یعنی الان عذر میخواید دیگ؟؟؟

مهیار با لبخند کجی گفت:یه چیزی تو همین مایه ها!

وسایلمو برداشتم و توی صندوق جا دادم

سر یه چهارراه بود ک باجه تلفنی نظرمو جلب کرد

ب مهیار گفتم بزنه کنار

شماره امیرطاها رو گرفتم

با صدای خش داری گفت:بعله

سکوت کردم

دوباره گفت:بقرمایید

وقتی دید جواب نمیدم گفت:ارغوان خودتی؟

بغضمو قورت دادم

امیر دوباره  گفت:حرف بزن

بگو ک خوبی

من:امیر

امیر:جونم؟

 



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]