سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

نظر بدیدااااااااااااااااااااا

تو گریه خندیدم و گفتم:ن ب اون همه خنده ن ب گریه مون!

لبخند بی جونی زد و گفت:میدونستی صدات خیلی قشنگه؟

با حاضر جوابی گفتم:بعله ک میدونم!

رائین:حرف نزنی نمیگن لالی ها!

من:چرا.میترسم این ابهام واست پیش بیاد!

خندید و گفت:برو بگیر بخواب دیگ

من:اصنم نمیخوام بخوام!

رائین:دختر کوچولوی بابا بیا رو پای من بخوابونمت!

من:ن باباجون!

رائین:دختر بابا انباری رو یادت نره ها!

رفتم تو صورتش و خیره نگاهش کردم و گفتم:دلت میاد؟

چشاش شیرین شده بود مثل عسل

موقعی ک این جمله رو گفتم یه جوری شد!

با لبخند من وکشید تو بغلش و با چشمای مهربونش ک خیره شده بود بهم گفت:

کی اخه دلش میاد دختر کوچولوی من اذیت کنه؟

ک خودم حسابش رو برسم

سرم گذاشتم رو سینش و گفتم:فقط تو!

رائین:پدر سوخته من تو رو اذیت میکنم؟

من:ن

فقط تو حق داری من رو اذیت کنی!!!!!!!

نمیدونم چرا این حرف رو زدم

تنها کاری ک تونستم بکنم

فرار بود

با دو ب سمت اتاقم رفتم

پشت در سر خوردم

دیگ فهمیده بودم عاشقشم

دیگ دیر بود واسه دل ندادن ودل پس گرفتن

دیگ تمام شده بود

قلبمو بهش داده بودم

ب همین اسونی!

من از همون روزای اول اشنایی بهش دل داده بودم

همون روزایی ک تصویری ازش نداشتم

همون روزایی ک همدم همه ی بی کسی هام شده بود

همین روزای جدیدی ک باهم تجربه اش میکنم

همین روزایی ک با وجودش احساس امنیت میکنم

من خیلی وقته ک دلمو بهش سپردم

من خیلی وقت بود ک دلمو باخته بودم

یاد جمله ای افتادم ک میگفت:ب کسی دل نبد چون دنیا انقدر کوچیکه ک دوتا دل

توش جا نمیشه

ولی اگه دل بستی از دستش نده چون دنیا انقدربزرگه ک پیداش نمی کنی

حالا ک کار از کار گذشته بود

پس باید نگهش دارم!

 

رائین

تا بخودم اومدم از جلوی چشمم دور شده بود

یه نگاه ب اسمون انداختم

ب امشب فکر کردم

چقدر شب خوبی بود!

کلا همه چیز این ادم شیرینه!

ب خودم وارغوان خندیدم

ن ب دعوای اول صبحمون ن ب اشتی بعدش

ن ب خنده و گریه مون!

وجود این دختر باعث شده بود منم چند ساعتی ب فکر کارای خودم نباشم

یاد زمانی ک بهش خبر دادم قبول شده میفتم دلم میخواد پهن بشم رو زمین

سخت بود با جدیت بهش بگم اما دیگ رائین خانی گفتن!

برای اولین بار بود خجالت نمی کشید

و شادیشو نشون میداد

چجوری هم قر میده!

یادم باشه نذارم جایی برقصه ،زیادی قشنگ میرقصه!

خداروشکر اولش حواسش نبود ک من چجوری میخ رقصیدنش شدم

وگرنه کلمو میکند!

موقعی ک ازش خواستم جایی نخونه فکر نمیکردم قبول کنه

اما در کمال تعجب قبول کرد

من عاشق صداشم

وجودش باعث یه گرمای خاص شده

من بدون این دختر میتونم؟

مطمئنا نمیتونم!

بدون اون امکان نداشت!

موقعی ک شیطون میشه دلمو میخواد درسته بخورمش از بس خوردنی میشه

موقعی ک موهامو بهم میریزه دوست دارم بغلش کنم و حسابی بچلونمش

امشب تا مرز دیوونگی منو کشوند

وقتی گفت دلت میاد؟

یه لحظه وجودم گرم شد

یه حس خاص

حسی ک مطمئنا عشق بود

رفتم سمت در اتاقش

پشت در اتاقش نشستم

سرمو ب در چسبوندمش

و اهنگ مورد نظرمو پلی کردم

دیگ بس بود باید میفهمید چ حسی بهش دارم!!!!!!!!

 

کیه ک مثل یه سایه میاد هرجا ک ما میریم

حسودیش میشه وقتی ما واسه هم  دیگ میمیریم

حسودیش میشه وقتی من واست هرلحظه دلتنگم

بدون ک واسه ی تو دارم با دنیا میجنگم

چ حس خوبیه هرشب

من از فکر تو بیدارم

بهم میگی دوست دارم

من این جمله رو دوست دارم

میخوام دنیا بدونه ک

منو تنها نمیذاری

چ حسی من ب تو دارم

چ حسی تو ب من داری؟

بگیر دستامو

بگیر دستامو محکمتر

دل من پیش تو قرصه

یه وقتایی ک بیرونی

دلم دوباره میپرسه؟

تا وقتی ک نفس داری

هنوز اونو دوسش داری؟

ببین هرکاری ک کردش

 اونو تنهاش نمیذاری!

(حس خوب.بابک جهانبخش)

 

وبسمت اتاقم رفتم

میخواستم غیر مستقیم  ابراز علاقه کنم

انتظاری هم ازش نداشتم

همین ک کنارم بود کافی بود

هرچند ک خودم هم میدونستم میخواستم اونم حس منو داشته باشه!

 

ارغوان

صدای قدم هاش رو میشنیدم ک دورتر و دورتر میشد

سرم درد میکرد

خیلی

اتفاقات امروز خیلی برای تحمل من زیاد بود

من تحمل اینهمه هیجان رو نداشتم

رفتم سمت کشوی میزم ک داروخانم ب حساب میومد

مسکن پیدا نکردم

واسه همون مجبور شدم برم توی اشپزخونه

یه مگافن خوردم اما دلم یه چیز داغ میخواست

یه چیز تلخ

نسکافه ی داغ یه چیز دیگ ای بود

به بخار لیوان روبروم خیره بود

همونطور داغ نسکافه رو ورداشتم و بسمت اتاق رفتم

ایندفعه اروم بدور از هر هیجانی!

بسرعت خوابم برد

با صدای زنگ موبایلم ازخواب بیدار شدم

گوشی رو برداشتم

صدای گرمش پیچید توی گوشم

من:بله

رائین:خانوم خوش خواب هنوز بلند نشدی

خوشحال شدم ک ب روم نیاورد

تمام اتفاقات دیشب

اون بهم فهمونده بود ک یه حسی بهم داره

من:ن باو!تو بیدارم کردی

رائین:بهتره یه نگاه ب ساعت بندازی!

یه نگاه ب ساعت انداختم و یه دونه زدم تو سر خودم و گوشی رو قطع کردم

وای ساعت5 بود!

ومن 7 باید اونجا میبودم

صدای اس ام اس اومد

یه پیامک از رائین ک گفته بود نیم ساعت دیگ اونجاس

منم سریع رفتم حموم

یه دوش گرفتم و سریع از حموم خارج شدم

واسه اینکه قیافم زیاد  ب چشم نیاد فقط یه مداد تو چشمم کشیدم و یه رژ

نارنجی رنگ

موهامو با کلیپس جمع کردم

سریع یه بلوز یقه پرنسسی استین بلند مشکی پوشیدم

شلوارمم عوض کردم و مانتوموازچوب لباسی در اوردم!

صدای در باعث شد بفهمم رائین اومد

جعبه بلوز رو بدست گرفتم و بسمتش رفتم

من:سلام

مثل همیشه سلام کرد

جعبه رو بسمتش گرفتم و گفتم :اینو بایه شلوار مشکی بپوش

و دوباره بسمت اتاق رفتم

دیگه کاری نداشتم

مانتومو پوشیدم

کفش هامو هم بپام کردم

فقط مونده بود روسری

رفتم جلوی ایینه قدی ک توی هال بود

روسری سرم کردم

اما موهای حالت دار پرکلاغیم ریخته بود بیرون

هرکاری کردم بخاطر بلندیش میریخت بیرون

کلافه شده بودم

اخرم با حرص گفتم لعنتی!!!!!!!!!!!!!!

رائین با خنده گفت:چرا باخودت درگیری؟

من:چون اینا همش میریزن بیرون!(و ب موهام اشاره کردم)

خندید و گفت:باو تو ک انقدر بی اعصاب نبودی!

بعد ب جایی ک نشسته بود اشاره کرد وگفت :بیا تا درستش کنم

یه نگاه بهش کردم

بلوز یشمی رنگ خیلی بهش میومد

عسلی چشماشم مثل همیشه گرم و مهربون

با یه شلوار مشکی و یه کت براق مشکی ک روی راحتی بود

یه نگاه ب کفشای براق ورنیش انداختم

واقعا خوشتیپ بود

موهای خوش حالت ژولیده اش برعکس همیشش مرتب بسمت بالا داده شده بود

بسمتش رفتم

گیره موهامو باز کرد

موهامو بسرعت شروع کرد ب تیغ ماهی بافتن

من با این سنم هنوز بلد نبودم تیغ ماهی ببافم

خندم گرفته بود!

انقدر قشنگ بافته بود زیبایی موهام چندبرابر شده بود

وقتی تعجبمو دید بالبخند تلخی ک ب لب داشت گفت:

وقتی رائینا بچه بود مامان همیشه براش موهاشو تیغ ماهی میبافت

منم همیشه نگاه میکردم چجوری میبافه

وحالا هم روی موهای تو امتحان کردم!

من:دفعه اولت بود؟

رائین:اره!

لبخند زدم و گفتم:مرسی رائین!خیلی بهتر شد

روسری رو سرم کرد و دوتایی بسمت در رفتیم

قبلش از روی راحتی کیف دستیمو برداشتم

توی لامبورگینی خوشگلش نشستیم

بوی عطرش مثل همیشه توی سرم پیچید

عاشق عطرش بود

ن چون رائین میزد

چون خاص بود

چون فرق داشت

بوش دوباره پیچید

 بوی چوب سوخته ،توتون و همچین چیزایی

قبلن هم اسمش رو شنیده بودم

لالیک

دقیقا سرساعت7 دم در خانه سلطنی خانواده مادریم بودم!

درختای تبریزی ک دو طرف جاده سنگفرش شده ای سرب فلک کشیده بودن

بعدش هم یه ابنمای خیلی قشنگ

وکلی گل و گیاه

حال و حوصله تجزیه و تحلیل نداشتم

همزمان با رائین پیاده شدم

یه مرد خوشامد گفت و ما بسمت سالن پذیرایی ک کلی تجملات ازش میبارید

ک مطمئنا همشون عتیقه بود ب حرکت در اومدیم

ب رو بروم خیره شدم

خانواده مادریم با حالت عجیبی بهم خیره شده بودن

دایی کوروش اهسته گفت:افسون

من:اصلاح میکنم من دختر افسونم!ارغوان!

انگار همشون ب حالت طبیعی برگشتن

دایی کوروش من رو تو اغوشش جا داد

دایی داریوش هم همین طور

هردو گرم

کلی قربون صدقم رفتن!

بعدش دوتا خانوم همسن مامان اومدن جلو

حدس میزدم زن عمو هام باشن

یکی از خانوم ها ک زیبایی شرقی خاص داشت جلو اومد:

من سارا هستم.زن کوروش

با مهربونی صورتم رو بوسید ومنم جوابش رو ب گرمی دادم

بعد از اون یه خانوم دیگه جلو اومد ک قیافه خیلی معمولی داشت

اما متانت خاصی تو تک تک حرکاتش معلوم بود

اون هم گفت:منم مینا هستم.همسر داریوش

اونم هم ب گرمی دستم رو فشرد

3تا پسر و 2دختر رو بروم بودن

دوتا پسر اول خیلی شبیه سارا و کوروش بودن!

روبروم ایستاد و گفت:من بهبد پسربابا کوروش

خندم گرفت!

پسر بابا کوروش

بعدی هم با لبخند شیطونی گفت:جونم دختر عمه!

بابا تو کجابودی؟من بدبخت چند وقت بود بخاطر نبود تو خواب و خوراک نداشتم

خندیدم.

معلوم بود خیلی شیطونه

من:معلومه!واسه همون یه پره گوشت روی استخوانی

اینو ک گفتم همه خندید بجز یه پسر مغرور ازخود راضی

دوباره رو ب پسرعموی شیطون پرسیدم:شما پسر دایی کوروشی.اما اسمت؟

خندید و گفت:بهدادم!

پسر اخموهه هم بزور گفت:پویان هستم پسر دایی داریوش

ب گفتن یه  خوشبختم اکتفا کردم!

دو تا دختر بسمتم اومدن

دوتاشون با شیطنت تو بغلم جا گرفتن

یکیشون گفت:من پارمیس خواهر اون پسره اخموهههه

واون یکی هم با صدای شادی گفت: بهارک خواهر اون دوتا خل وچل اولی!

خندیدم

حالا نوبت من بود ک رائین رو معرفی میکردم

دستمو دور بازوی رائین حلقه کردم و

رو ب همشون گفتم:رائین شهامت.همسر عزیزم

همشون با بهت بهم خیره بودن!

دایی کوروش:تو ازدواج کردی؟

با قاطعیت گفتم:بله و از این ازدواج خوشحالم

ب رائین نگاه کردم

چشماش میخندید ولبخند محوی رو لباش بود!

منم بهش لبخند زدم

بهداد:یه یه .شیرینی ازدواج تون کو؟

من:عزیزم رو دل نکنی یه وقت؟

بهداد:ن باو.اب میخورم بره پایین!

بهبد:الان چ ربطی داشت؟

وپارمیس با شیطنت گفت:اینو زمان باید میگفتی ک بهت بگه تو گلوت گیر نکنه

پویان با اخم گفت:بسه دیگ!مثل بچه ها بهم میپرید

منم ن برداشتم ن گذاشتم و گفتم:میتونید سالن رو ترک کنید

انگار کسی اینجا علاقه ای ب اخم و تخم نداره!

اینو ک گفتم شلیک خنده ها ب اسمون رفت

با اخم زل زد ب چشمام

با اخم زل زدم ب چشماش

نمیدونم تو چشمام چی دید ک یه دفعه حالت نگاهش عوض شد

یه برق خاص

ب چشماش با دقت نگاه کردم!

اما از معنی نگاهش سر در نیاوردم

با گرمای دست رائین ک رو دستم نشسته بود ب سمتش برگشتم

متوجه حال دگرگونم شد

رائین:اونطوری نگاش نکن!

من رو ب دایی کوروش گفتم:از بابام خبری ندارید؟

با لحن ن چندان صادقی گفت:خیلی وقته ازش خبری ندارم!

من:لحن تون زیاد صادقانه نیست!

خندید  وگفت:تو هم مثل افسون زیادی رکی

زبون تند و تیزت ب افسون برده!

من:شاید

من تا چند وقت پیش خبر نداشتم

پدرم اردلان نیست

دوتا دایی دارم

و پدرم سیاوشه

و حتی تصور نمیکردم مامانم دروغ بگه!

دایی کوروش:دخترم چ کاری از دست ما بر میاد؟

من:توی نامه اخر مامان یه جمله نوشته شده بود

اونم اینکه دفتر خاطرات اقاجون رو بخونم!

با هین بچه ها بسمتشون برگشتم

قیافه هاشون متعجب بود حتی اون پویان اخمو

من:مشکلی هست؟

زنعمو مینا:هیچکس حق نداره ب دفتر ایشون دست بزنه؟

من:اونوقت کی این اجازه رو صادر میکنه؟

صدای محکم اما پیری گفت:من!

بسمت صدا برگشتم!

مغرور گفتم:وشما؟؟؟؟؟؟؟

مرد با ابهت خاصی گفت:پدربزرگت!

من:اما پدربزرگ من همراه مادربزرگم فوت شدند!

خندید وگفت:همه حرف ها حقیقت نیستند

خیره نگاهش کردم

گفت:ک دفتر خاطرات منو میخوای؟

با قاطعیت گفتم:بعله

ب پویان اشاره کرد وگفت:برو بردار بیارشون

پویان:اما اقاجون

اقاجون:پویان

وهمین اعتراض برای پویان کافی بود تا ازجاش بلند شه

با دقت بهم نگاه میکرد

فقط بودن رائین اونجا بهم دلگرمی میداد

اقاجون رو ب رائین گفت:پس همسر ارغوان تویی!

رائین با متانت گفت:بعله!

اقاجون:اسمت چیه پسرم؟

رائین:رائین شهامت

اقاجون:رائین ب چ معناست؟

من:من بگم؟

همه ب این کارم خندیدن

مثل بچه دبستانی ها ک یه سوال میدونن و دستشون بالا میبرن و هی میگن

من بگم

دست رائین رو دور کمرم حس کردم

این چرا اینطوری میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟

اقاجون:بگو!

من:نام یکی از سردارهای ایرانی

رائین:درسته!

من:100 امتیاز مثبت!

با برگشت پویان دوباره بحث جدی شد

دوتا کتاب قطور ک جلد چرمی روش رو گرفته بود!

اقاجون:این نوشته ها خیلی چیزا رو برات روشن میکنه!

اما امیدوارم بعداز خوندن این نوشته ها دیدت نسبت ب همه ما عوض نشه!

ب ارومی گفتم:امیدوارم

اقاجون:مدت هاست دنبال پدرت میگردم اما از پدرت خبری نیست!

پس فعلا از پیدا کردن پدرت منصرف شو!

سست شدم

من واقعا پدرم رو میخواستم!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با سستی از جام بلند شدم

یه نگاه ب جمع کردم و با صدای دگرگونی خداحافظی کردم

وبا رائین بسمت ماشین رفتیم

بعد از ورودم ب خونه بسمت اتاقم رفتم

لباسامو در اوردم وبسمت تختم رفتم

سرمو زیر پتوم کردم و گریه کردم!

تنها کاری ک این روزها میتونستم بکنم

بعداز چند ساعتی ک گریه کردم بسمت حموم رفتم

یه دوش اب گرم گرفتم

داشتم میومدم حوله مو بردارم ک با جای خالی حولم روبرو شدم!

ظهر انداخته بودمش توی ماشین لباس شویی

میدونستم رائین خونه نیست

واسه همین با خیال راحت

حوله کوتاهی رو ب خودم بستم و بسمت اتاقم راه افتادم

ک ب چیزی برخورد کردم

یعنی خاک عالم برسرم

یه نگاه ب هیکل رائین انداختم!

یه نگاه ب خودم انداختم

خب زیاد اوضاع بد نبود

فقط ساق پاهام معلوم بود و شونه هام

وای ی ی ی ی ی

یه نگاه ب چشماش انداختم

عسلی چشماش طوفانی بود

تو عرض یه چشم بهم زدن رائین از جلو چشام دور شد

با صدای بلند در فهمیدم ک از در رفته

از پنجره نگاهش کردم ک بسمت پارک روبرو میرفت

لباسامو پوشیدم

منم دلم هوای ازاد میخواست

دلم یه چایی داغ هم میخواست

لیوانمو از چایی پرکردم و منم راه  پشت بوم رو در پیش گرفتم

چایی مو خوردم و روی زمین خوابیدم

اینجا احساس میکردم ب خدا نزدیک ترم

ب اسمون پرستاره خیره شدم

فردا اول ماه رمضان بود

ب ساعتم نگاه کردم

یه ساعتی میشد اینجا بودم

لیوان خالی رو برداشتم و بسمت واحد خودمون راه افتادم

در رو ک باز کردم با صحنه ای روبرو شدم ک تاحالا ندیده بودم

رائین توی تراس داشت روی یه سجاده فیروزه ای بته جقه نماز میخوند

تاحالا ندیده بودم نماز بخونه!

و حالا فهمیدم ک اونم نماز میخوند اما همه جا یه بوق دستش نبود

جا بزنه ای ایهاالناس من نماز میخونم

نمازش تلفیقی از ریاکاری وخودنمایی نبود

من این رائینی ک جلوم بود رو خیلی دوست داشتم!

خیلی زیاد!

صورتش یه ارامش خاصی داشت

یه هاله ی معنوی!

بسمت اشپزخونه رفتم تا سحری اماده کنم

با صدای موبایلش ک روی اپن بود سرمو برگردوندم

روی صفحه نوشته بود:فتنه!

ب رائین نگاه کردم ک با رنگی پریده نگاهم میکرد



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]