سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

نظر بدید

دوستان گل

قوت قلبه

دست اول رنگ زدنم ک تموم شد ک رفتم تو اتاق بچه ها ببینم چکار کردن

یه مداد گذاشته بودم کنار گوشم دقیقا مثل این نجارها!

اولین اتاق مال این سامی خل بود

چنان دادی سرش زدم ک یه متر پرید        

رد غلتک همه جا مونده بود!

دوتاش شمال بود دوتاش غرب بود!

من:سامی اخه این چ وضعشه؟

گنگ نگاهم کرد

من:ای تو واون زنت خیر نبینید ک همش باید منو اذیت کنین!

اخه چرا یه جارو مغرب رنگیدی یه بار مشرق!

باید یه دست باشه!

بالا و پایین ک جای غلتک نمونه!

دوباره رنگ برن لطفا!

خودشم از طرز رنگ کردنش خنده اش گرفته بود

اتاقهای بعدی مال رادان وشهاب بود

کارشون رو خوب انجام داده بودن

بعدیش مال رائین بود

بالای چهارپایه تو حس وحال خودش بود ک گفتم:رائین

یه دفعه یه متر پرید

من:نچایی برادر؟

رائین:ن خواهر!

ب دیوارا زل زدم تقریبا خوب بود!

من:خوبه.فقط هی غلتک نبربالاا و بیار پایین

دوبار بسه ن شونصد بار

خندید وگفت:چشم

رفتم سراغ امیر طاها

کارش واقعا بی نقص بود

نگاهی ب چهره کاملا مردونه اش انداختم!

قدبلند وهیکلی توپر!

اندامش از رائین بهتر بود!

صورت گندمگون با چشمای خمار قهوه ای!

خماری چشماش یه جوری ادم رو جذب میکرد ک ممکن بود ساعت ها بهش

خیره بشی

ابروهای کلفت هشتی با موهای مات مشکی

موهاش خیلی بامزه بود!

جلوی موهاش نسبت ب پشت بلندتر و پرتر بود

جلوی موهاش رو بسمت بالا زده بود!

بینی استخوانی وبالب های نسبتا قلوه ای!

عجب انسان شریفی!

زیبا!جادار!مطمئن

دیدم بسه دید زدن پسر مردم!

تا منو دید از کار دست کشید

یه جا از گوشه های سقف هرکاری میکرد با غلتک نتونسته بود رنگش کنه

اصولا این ظریف کاری هارو با قلمو انجام میدادن!

من:بیاین پایین تا من درستش کنم

بدون حرف از چهارپایه اومد پایین

اول قلموم رو با تینر شستم وبعد تو پالت رنگ زدم

واز چهار پایه رفتم بالا و جایی ک جامونده بود رنگ زدم

شیک ومجلس از چهار پایه پریدم پایین

تا شب کار رنگ زدن اتاق ها تموم شد و همه مون دور هم جمع شدیم

من:ای کاش ایین بود برامون ویالون میزد

رائین:اونم با ایلیا رفتن ویلا

من:خسته نباشی!

رائینا:راست میگیا!امشب از صدای مسخره و داغونت فیض نمیبریم!

من:بخواب باو!

با گیتار امیرطاهاهممون خفه خون گرفتیم

رائین:ن باو!این دوستمون هم این کاره اس!

گلاره:خب اخه خنگولی جان! امیر اینجا موسیقی ب بچه ها درس میده!

من:براوووووو!بزنید ب افتخار این گل پاره ک یه جا بدرد خورد!

امیرطاها:بچه ها!بچه ها!

هممون ساکت شدیم

امیرطاها:چی بزنم؟

ساتیا:ارغوان تو باید بخونیا!

من:بابا بیخی!

ساتیا:تووووووووو روووووووووو خدا!

رادان:بخون دل زنم شاد شه

من:اوکی!

با ریتم ملودی فهمیدم کدوم اهنگ رو میخواد بزنه!

 

دنیای این روزای من

هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو ک

دنیا فراموشم شده

 

(ب بابا فکرکردم!

ب مامان)

 

دنیای این روزای من

درگیر تنهایی شده

تنها مدارا میکنیم

دنیا عجب جایی شده

 

(من تنها بودم

حتی با وجود رائین و بچه ها

من یه خانواده میخواستم ک ندارم!)

 

هرشب تو رویای خودم

اغوشتو پهن میکنم

اینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو

تقویمو پر میکنم

هر روز این تنهایی رو

فردا تصور میکنم

همسنگ این روزای من

حتی شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو

چیزی ب من نزدیک نیست

 

هرشب تو رویای خودم

اغوشتو پهن میکنم

اینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

(دنیای این روزای من.داریوش)

 

اونقدر صدام غم داشت ک میدونستم صدام صدبرابر از داریوش قشنگه!

هرکسی چیزی میگفت!

روز بعد ب هرکدوم از بچه ها چندتا شابلون دادم ک از قبل طراحیش کردم

و به هرکسی توضیحات لازم رو دادم و ب کارم مشغول شدم

تا ظهر همه کار اتاقا رو تموم کردن و تو الاچیق دور هم  جمع شدیم

من:رائین کو پس؟

سامی:نمیدونم .براش کاری پیش اومد مجبور شد بره!

من:این رائین همیشش اینطوریه

نهار نخرنیم!چی بخرنیم؟(ناهار خوردیم.چی بخوریم؟)

هرکسی یه پیشنهادی میداد

تا یه دفعه خودم گفتم:ابدور خیار(ابدوغ خیار)

ک صدای یوهو بچه ها بلند شد!

از تو ماشین لباسامو در اوردم،سریع پوشیدم وکیف پولم روبا سوییچ برداشتم وبسمت در

رفتم با صدای امیرطاها وایستادم

امیرطاها:منم بیام؟

من:باشه

خیلی اشنا بود.

نمیدونم کجا دیدمش؟

اما یه نیرویی باعث میشد بسمتش کشش داشته باشم!

سوییچ رو دادم دستش تا رانندگی کنه

خندید وگفت:میخواین ببینین رانندگیم چطوره؟

منم مثل خودش گفتم:ا؟فهمیدی؟

خندید وگفت:من ادم باهوشیم

من:نمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییری

دم یه سوپر وایستاد

البته اصن شبیه سوپر نبود

از شیر مرغ تاجون ادمیزاد توش پیدا میشد

سبزی وماست و خیار وگردو وکشمش ونون خشک

ب شوخی بهش گفتم:بزن کنار از این نمکی نون خشک بگیریم!

یدفعه دیدم جدی جدی زد کنار

من:رلکس!گفتم بزن کنار ن ب این سرعت!

با بلند شدن صدای گوشیم از جواب دادن بازموند

من:بله؟

رائین:کجایی تو؟

من:علیک سلام

رائین:ارغوان فقط بگو کجایی؟

من:خونه عمو شجاع

صدای دادش لرزه رو ب تنم انداخت:کدوم قبرستونی هستی؟

من:واسه من صداتو بالا نبرا! با امیر طاها اومدیم واسه ناهار خرید!

رائین:پس من اینجا هویجم؟یه اجازه نباید بگیری؟

یه پوزخند صدا دار زدم و گفتم:اجازه ن واطلاع!

بعدشم مگه تو صبح غیبت میزنه میری، یه خبرم نمیدی، ب من چیزی میگی ک من

بگم؟

مگه تو شب تا صبحت بیرون از خونه اس من حرفی میزنم؟هان؟

رائین با صدای ارومی گفت:کجایی الان؟

من :دم پارک پروزشگاه!

رائین:همونجا پیاده شو بده طاها ماشین رو ببره،من تا 2مین دیگه اونجام!

من:اوکی!

نمیدونم شاید چون لحن زورگوش ب لحن اروم ک من دوستش داشتم تغییر کرد

پیاده شدم و گرنه یه درصد هم کوتاه نمیومدم!

بعداز 5دیقه با قیافه ای اشفته و خسته ب من رسید

با خنده گفتم:گفتی 2 مین اماالان 5مین گذشته

یه دفعه دیدم منو تو بغلش گرفت

وا اینم دیوونه شده ها!!!!!!!!

دم گوشش گفتم:حالت خوبه؟

رائین:حالا ک هستی اره!ارغوان قول بده بعداز این هر جا میری هرجوری شده یه خبر

ب من بدی؟

با تعجب پرسیدم :واسه چی؟

رائین:اونو بعدا میفهمی!

دستمو گرفت و رفتیم سمت پارک!

یه بچه ک هیچ مورچه هم رو زمین راه نمیرفت

من:متروکس؟

خندید و گفت:ن بابا!

ولی بنظرت کی تواین بر افتاب میاد بیررون

من: اینم یه حرفیه!

حس سرخوشی بهم دست داد

پریدم رو تاپ و مشغول تاپ بازی شدم

دیدم رائین داره میخنده

با خنده گفتم:توهم بیا!

دستامون دادیم بهم وتاپ میخوردیم!

یاد رفته بود

همه چی رو

همه درد و غمهامو

همه گذشته سختی ک داشتم

با وجود رائین فراموش کردمتاپ خوردم تک تک خاطره های بدم رو فرستادم

ب جهنم!

یه زندگی تازه میخواستم

یه اینده روشن

یه حال خوب

با گذشته تاریکم خداحافظی کردم

من با وجود کوهی کنارم بود میتونستم همه چیز رو فراموش کنم



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]