سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

هرکی نظر نده ایشااله بپوکه

سر راه گلاره بی خاصیت رو سوار کردیم و راه افتادیم

گلاره:حالا چی میخوای؟

من:چی چی میخوای؟

گلاره:خرید خنگولی!

من:اهان

راستش هیچی!

فقط گفتم بریم بگردیم

وگرنه خرید بهونه بود!

گلاره:یه جا میبرمت ک خودت بعدش از من تشکر کنی

همین طور ادرس میداد ومن هم ب دستورش خیابانا رو بالا پایین میکردم!

جلوی یه پرورشگاه نگه داشتم

یه نگاه استفهام امیز بهش کردم ک با لبخند جوابمو داد!

با هم بسمت پرورشگاه رفتیم!

انگار اونجا همه گلاره رو میشناختن

همونطور ک داشتم دور و برم رو نگاه میکردم چشمم به یه پسر بچه ناز خورد

یواش بسمتش رفتم

صورت گرد و تپلی

مو وابرو مشکی

چشماشم بین طوسی پررنگ و مشکی بود

انقدر ناز و خواستنی بود ک ادم دلش میخواست لپاشو بخوره!

یه احساس عجیبی داشتم

خیلی عجیب

رفتم کنارش نشستم،با چشمای خوشگل کنجکاوش بهم نگاه میکرد

من:سلام اقا خوشگله!

پسربچه:سلام!من خوجلم ؟

دلم واسه طرز حرف زدنش ضعف رفت

یه بوس محکم از صورتش گرفتم و گفتم:تو از همه بچه هایی ک دیدم حوشگل تری

عشقم

خندیدو گفت:ایسمت شیه؟(اسمت چیه)

من:ارغوان

خندیدو گفت:ارخفان!

من:عشقم ارخفان نه و ارغوان!

پسربچه:اخه خلی سخته!نیتونم!

من:باشه عزیزم!هرچی دوست داری بگو

حالا اسم تو چیه ناناز!

پسربچه:ایسم من

یه دفعه شیطون نگام کرد و گفت:تو حسد بزن!

من:حدس بزنم؟

یدفعه مثه کسایی ک چیزی فهمیده باشن گفت :اره حدس

من:اخه منم مثه تو نیدونم!

پسربچه:من کارنم!

وای اینو ک گفت پوکیدم از خنده!

من:اللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللکی میگی؟

خندید وگفت:پ فهمیدی؟

من:اره شیطون!

بعد یواش گفت:ایسم من سپهره

ای جونم!

چقدر این بچه ناز بود

من:چ اسم قشنگی؟

سپهر:راستگی میگی؟

من:اره عزیزم!

سپهر:ارخفان تو چقده خوووفی!

من:تو بهتری عزیز دل

و بعد بغلش کردم

بهش میخورد 4 سالش باشه

ولی خیلی بلا بود!

لپای اویزونش بوس کردم و ب طرف گلاره رفتیم

گلاره:به به ارغوان خانوم!

میبینم دوست جدید پیدا کردی!اون اقا سپهر شیطون

یدفعه سپهر اخماشو کرد تو هم و گفت:باز ک این اومد

بعد رو ب من گفت:ارخفان

من:جونم؟

سپهر:این گل پاره همش منو اذیت میکنه!

از اسم گلاره خندم گرفت!

من:خودم ادبش میکنم

سپهر با حرص گفت:گوششو بکش!

خندیدم و ب بازی با سپهر و بچه های دیگه حس وحال متفاوتی داشتن مشغول شدم

بچه هایی ک حق طبیعی شون این بود ک پدر و مادر داشته باشن

حق طبیعی شون ازشون گرفته شده بود

مگه سپهر و امثال سپهر ها چ گناهی داشتن!

اونا بچه های معصوم و پاکی بودن ک والدین شون لیاقت اون ها رو نداشتن

با صدای خانوم تقوی از فکر وخیال بیرون اومدم

خانوم تقوی مدیر پرورشگاه بود

با لبخند زیبایی  گفت:ب بچه ها معلومه علاقه زیادی داری؟

من با شوق وصف نا پذیری گفتم:من عاشق بچه هام خانوم تقوی!

خندید وگفت:هدی صدام بزن عزیزم!

این بچه ها لیاقت بهترین ها رو دارن!

منم حرفش رو تصدیق کردم وگفتم:همین طوره!

بعد فکری تو سرم جرقه زد!

من:هدی جان من میتونم ب بچه ها کمک کنم؟

هدی:چطور؟

من:من توی هنرستان گرافیک خوندم و کنکور هنر دادم

میتونم ب بچه ها اموزش نقاشی بدم!

دوست دارم بیشتر پیش بچه ها باشم!

خندید وگفت:من مشکلی ندارم فقط میمونه یه موضوع

من:چی؟

هدی:ما از لحاظ مالی نمیتونم ب تو حقوقی ب عنوان معلم بدیم

حرفش رو قطع کردم وگفتم:دیوووووووووونه!کی حرف پول زد!

از تصمیمم واقعا خوشحال بودم

نزدیکای عصر بود ک با گلاره خداحافظی کردیم

ومن یه تیکه از قلبمو پیش اون بچه های معصوم مخصوصا سپهرم جا گذاشتم!

قیافه سپهر موقع خداحافظی پکر بود اما وقتی بهش قول دادم ک بازم بهش

سر میزنم

گلاره رو سر راه پیاده کردم اما ب خونه نرفتم

از هدی امار بچه ها رو گرفته بودم

حدودا40 تا بچه زیر سرپرستی این پرورشگاه بود

ک تقریبا همه تو رنج سنی 5 سال بودن

دم یه لوازم تحریر فروشی نگه داشتم!

یه نگاه ب یادداشتم انداختم

دفتر و مداد رنگی و مدادشمعی وگواش و ابرنگ وجامدادی و ....

ب تعدا بچه ها خریدم و بعداز حساب کردن ب سمت خونه روندم

زنگ زدم ب رائین ازش خواستم بیاد دم در!

نصف پلاستیکا رو دستش دادم !

 همه وسایل رو در مقابل چشمای بهت زده رائین ریختم بیرون

و شروع ب کادو کردن وسایل شدم

وهرکدوم رو تو یه پلاستیک خوشگل سیندرلا وبن تن گذاشتم

رائین ک از فضولی داشت میمرد ب حرف اومد وپرسید

کجا بودی؟ اینا چیه؟ اینجا چ خبره؟

من:تو چرا انقدر فضولی؟

خندید وگفت:چونکه زیرا

من:هرهر!خندیدم

رائین:نگفتی؟

من:واسه بچه های پرورشگاهه!

با مدیرش حرف زدم قراره هرروز ب بچه ها نقاشی یاد بدم!

رائین ب فکر فرو رفت وبعد گفت:خوشحالم ک انقدر مهربونی

من:اوووووووه!کی میره این همه راهو!

فرداش حس وحال بیشتری برای یه زندگی بهتر داشتم

یه زندگی ک هدف داره!

وسایل رو تو ماشین جا دادم و برای رائین پیغام گذاشتم ک دارم میرم پرورشگاه!

ب نگهبان دم در ک پیرمرد مهربونی بود سلام کردم و با ماشین ب داخل رفتم

تا پیاده شدم

موقعی ک شوق ذوق بچه ها رو بخاطر داشتن لوازم جدید و همین طور کلاس نقاشی

از خدا خواستم ب اندازه توانم بهم نیرو بده تا در کنار این بچه ها باشم!

سپهر رو کنار خودم دیدم

من:کارم داری سپهر؟

سپهر:ارخفان

من:جانم؟

سپهر:منو بغل کن!

بغلش ک کردم صورتمو محکم بوسید

منم لپشو گاز گرفتم

سپهر:میدونی چقده دوست دالم؟

من:چقدر؟

سپهر انگشتاش اورد بالا:از 10 تا بیشتر

ببین اصن ب اندازه تموم ستاره ها!

بخودم فشارش دادم و گفتم:من اندازه تموم دنیا دوست دارم

نگاهی  ب  در و دیوار پرورشگاه انداختم!

خیلی کسل کننده بود!انگار ن انگار این بچه ها نیاز ب یه فضای زیبا  دارن!

باید یه فکری هم ب حال کلاسا میکردم

یه هفته گذشته بود

و با گلاره داشتیم از پرورشگاه بر میگشتیم!

من:گلاره میخوام بچه ها رو دعوت کنم خونمون!

گلاره :خب دعوت کن دیگ. خونتون تلپ شیم

من:یعنی خوشم میاد همه جا میخوای چتر شی!

گلاره:زیاد از کوپونت میحرفی

من:خفه شو!

با خنده دیدیم 5شنبه بهترین موقعیته!

زنگ زدم ب رائین!

من:سلام رائین.خوبی شوهر جون؟

رائینبا لحن حرص درار همیشگی گفت:سلام همسر عزیزم!

من:رائین میخوام 5 شنبه مهمونی بدم!انشاله ک دیر نمیای؟

رائین بعداز اندکی سکوت:باشه.مشکلی نیست!

من:پس فعلا.من کار دارم!

و منتظر شنیدن خداحافظیش نشدم!

تا 5 شنبه دو روز وقت داشتم

ب رائینا و گلاره و ساتیا  زنگ زدم و واسه 5 شنبه دعوتشون کردم

مردد بودم ب ایین و ایلیا زنگ بزنم یا نه؟

دل رو زدم ب دریا و زنگیدم ب ایین

ازش خواستم ب ایلیا هم بگه ک 5 شنبه خونه ما دعوتن

سر راه خریدامو کردم ک فردا فقط ب گردگیری ب پردازم

وسایل رو سرجاهاشون جا دادم

اون شب رائین زنگید و گفت ک نمیتونه تا صبح بیاد

من نمیدونم این بشر شبا کجاس؟

اخه ادمی ک مغازه داره تا صبح چیکار میکنه؟

حیف ک نمیخوام پیش خودش فکرایی کنه وگرنه میدونستم چ کنم؟

بیخیال همه چی شام رو خوردم وهمون جا رو کاناپه خوابیدم!

صبح با صدای در از خواب پریدم!

یه نگاه ب قیافه داغون و ژولیده ی رائین انداختم

تقریبا داغون بود!

من:سلام

با خستگی از لحنش میبارید:سلام خانوم

من:مثل اینکه خسته ای برو تو اتاق بخواب!

خندید و گفت:چشم!

من:ب نفعت ک باشه حرف گوش کن میشی!

راستی دوتا پنبه هم تو گوشت جا بده ک با سروصدا بلند نشی!

رائین:انقدر خسته ام ک نگو!ب پنبه نمیرسه!

و بسمت اتاقش راه افتاد!

سریع جارو زدم و یه گردگیری اساسی کردم

چون اولین بار بود میومدن خونمون میخواستم سنگ تموم بذارم

واسه شام ته چین مرغ ودلمه در نظر گرفته بودم

در کنارش سالاد ماکارانی چون خودم خیلی دوست داشتم

ب سفارش گل پاره خانم ژله و سالاد کاهو هم ب لیستم اضافه کردم

تقریبا همه چی رو دیروز خریده بودم

دست بکار شدم!

ماکارانی اشیانه ای هارو ریختم تو اب جوش

و موادشو خرد کردم

بعدشم رفتم سراغ فلفل دلمه ای ها  وتوشون رو خالی کردم

قصدم این بود سالاد ماکارنی رو امروز درست کنم،چون هرچی بیشتر میموند

خوش مزه تر میشد

مواد توی دلمه هم پخته شده بود

همه رو باهم قاطی پاتی کردم و توی دلمه ها شیک ومجلسی جا دادم

از شانس خوبم موادش اضافه اومده بود!!!!!!!

ای تو اون روحت!

ب لیست خرید بعداز ظهرم برگ مو هم اضافه کردم!

دلمه ها رو تو یخچال جا دادم ک فردا قبل از اومدن بچه ها دمشون کنم!

ماکارانی رو ابکش کردم و تو یه ظرف بزرگ ریختم و مواد خرد شده رو بهش

اضافه کردم،یه عالمه سس هم بهش اضافه کردم !سلفون رو رو ظرف کشیدم و اونم

توی یخچال جا دادم!

به به چ خانوم کد بانویی

میوموند ته چین

فیله ها رو از تو یخچال بیرون اوردم بیرون و تکه تکه اش کردم

زعفرونی شده با پیاز !

دهنم اب افتاد!

سلفون کشیدم گذاشتم تو یخچال!

کاهو ها رو خرد کردم ولای پارچه پیچیدم!

حالا فقط میموند ژله های سفارشی گل پاره!

زنگ زدم ب هدی و اونم دعوت کردم

من:هلو !

هدی:پارسی را پاس بداریم!سلام!

من:چطوری؟

هدی:خوبم!تو چطوری

من:خسته ام!انگار یه تریلی 18 چرخ از روم رد شده!

هدی:چرا؟

من:چونکه زیرا!

بهت این افتخار رو میدم و دعوتت میکنم خونمون واسه صرف شیرینی و شام

صدای خنده اش باعث شد ک لبخند بزنم

هدی:واگر نپذیرم

من:از دستت در رفته!

هدی:باشه

من:هدی یه چیزی ازت بخوام ن نمیگی؟

هدی:جانم ؟

من:سپهر رو میاری؟

یه ذره من من کرد گفت:اگ تونستم ولی قول نمیدم!

دوباره رفتم سر کارای خودم

هرچی گشتم پاکت ژله ها رو پیدا نکردم

یه دونه زدم پس کله ام!وا من اینا رو کجا گذاشتم؟

مثل اینکه مجبور بودم برم دوباره خرید

ب گلاره اس دادم ک چ طعم هایی ژله بگیرم

اون خانومم ک حسابی از خجالت ما در اومد

بلوبری،هلو،طالبی،اناناس،پرتقال و البالو

واسش نوشتم نچای!

و حاضر شدم

یه نگاه ب اشپرخونه ی اشفته ام کردم و ب سمت در رفتم

دیگه نیاز ب ماشین نبود

قنادی وگل فروشی و سوپر نزدیک بود!

اول برگ مو و نوشابه و ژله ها رو خریدم

دوباره برگشتم برای سپهر چندتا بسته پاستیل خریدم

میدونستم چقدر دوست داره!

بعد ب گل فروشی سر زدم

و 20 شاخه گل رز و نرگس خریدم و ازش خواستم با شاخه های بلندش فقط

لای زرورق بپیچتش!

یه نگاه ب دستای پرم انداختم و یه لعنت ب خودم فرستادم!

چ میشه کرد

ب شیرینی های داخل یخچال نگاه کردم و ازش خواستم رلت کیکی ک باطعم شکلات

و کارامل برام بذاره!

باچایی میچسبه

جعبه رو رو دستم گذاشتم و گل رو روش جا دادم و پلاستیکا رو دستم گرفتم

تا اینکه صدای یه نفر رو از پشت شنیدم

ا! اینکه همین پسر روبرویی است

چی بود اسمش؟

من:سلام

پسر همسایه:سلام.کمک میخواید

یه نگاه ب تیپش زدم

یه کاپشن شلوار ست مشکی ادیداس ورزشی تنش بود

من:ممنون تون میشم.فقط اسمتون چی بود؟

جا خورد و با ناراحتی گفت:چ زود اسمم یادتون رفت.هوتن

من:دلیلی نداره اسمتون یادم بمونه!من با شما یه برخورد چند دقیقه ای بیشتر نداشتم

دیگه چیزی نگفت

تا اومدم کلید بندازم رائین در رو باز کرد و با اخم بهم خیره شد

من رو ب هوتن گفتم :ممنون!بی زحمت پلاستیکا رو بدید رائین

و رفتم تو!

رائین هم بعداز چند دقیقه اومد تو!

رائین:کجا بود؟

من:وسایل گویا نیستن؟

جعبه شیرینی رو با بدبختی جادادم توی یخچال!

و برگ مو ها رو درست کردم و با بدبختی فراوان اون رو هم تو یخچال جا دادم

میموند ژله ها

حال بگو چندلایه نباشه نمیتونی کوفت کنی؟

ته جام ها رو با توت فرنگی خرد شده پر کردمو

یه بسته از هر کدوم طعما توی جام ها ریختم وبرای اینکه زودتر بگیره گذاشتم تو فریزر

گل هارو از زرورق در اوردم وتو گلدونا جا دادم!

نیم ساعتی از گذاشتن لایه اول گذشته بود

ک لایه دوم رو هم اضافه کردم و تو فریزر گذاشتم

من:رائین یخچال جا نداره

رائین ابروهای مشکی شو بالا:یعنی خب من چ کنم؟

من:میشه ببری بدی این پسره بذار تو یخچالشون

رائین:چی رو؟

من:زله ها رو!

رائین با اخم گفت:ارغوان با هوتن قاطی نشو

من:وا؟مگه چی گفتم؟

رائین:واسه چی با اون رفتی خرید؟

خندیدمو بریده بریده گفتم:تو خیابون منو دید و خریدا رو ازم گرفت

نوکر زر خرید عزیزم!

رائین دماغ نازنینمو کشید و گفت:همین؟

من:تاره اسمشم یادم رفته بود

ازش دوباره پرسیدم ای قهوه ای شد!

خندیدو گفت:بده بهش بدم

من:بهش بگو ناخنک نزنه و مواظبشون باشه!

ب خدا یه مو از سر ژله هام کم شه من میدونم و اون

رائین:یه جوری میگی انگار بچه هاتن!

من:خو سه ساعت زحمت کشیدم!

سینی جام ها رو دادم ب رائین و اشپزخونه رو یه سرو سامونی دادم!

یه نگاه ب ساعت کردم9شب بود!

مثل کزت کار کردم!

بسمت حموم رفتم وتو وان دراز کشیدم

با صدای در سه متر از جا پریدم

رائین با داد:ارغوان زنده ای؟

ارغوان خوبی؟چرا جواب نمیدی؟

بعد یه دفعه صدای داش ک میگفت:میخوام در رو بشکنم

ک صدای جیغم رفت هوا:نه!

رائین:تو چرا جواب منو نمیدی!

من:فکر کنم خوابم برده بود!

رائین:ای تو اون روحت ک قبض روح شدم

من:چ عالی

رائین:خودتو مسخره کن!

وقتی مطمئن شدم رفته تو اتاق

حولمو پوشیدم و بسمت اتاقم رفتم

ک یدفعه از پشت سر یکی گفت:پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

یک متر پریدم بالا!

برگشتم دیدم رائین بی شرف داره میخنده!

بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم تو اتاقم

لباسامو پوشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت

صبح ک بیدار شدم

برنج خیس کردم و رفتم ک نماز بخونم

بعداز نماز زنگ زدم ب اقای شهریاری

من:سلام  اقای شهریاری

اقای شهریاری:سلام دخترم خوبی؟

من:ممنون!راستش مزاحم شدم ببینم با دایی هام حرف زدین؟

اقای شهریاری:بله دخترم!قرار شده هفته اینده 5شنبه شب راس ساعت7 اونجا باشی

من:چ دقیق

اقای شهریاری:دخترم ادرس رو یادداشت کن

من:حتما

با گفتن ادرس دهنم وا موند!سعد اباد!

من:نگفتین ک من شوهر دارم!

اقای شهریاری:ن!

من:ممنون بابت کمکاتون!خداحافظ

دلمه ها رو از یخچال در اوردم و اب رب بهش اضافه کردم

تا دم بکشه!

بعدشم رفتم سراغ ته چین و بعداز اینکه از کار ب اون سختی خلاصی ایفتم رفتم دوباره

حموم

یه بلوز سورمه ای یقه پرنسسی با دامن مشکی ستش ک یه کمربند ب رنگ سورمه

داشت رو پوشیدم و یه روسری مشکی سورمه ای ساتن سرم کردم

پاپوشای مشکیم رو پام کردم!

یه  مداد تو چشمام کشیدم ویمل زدم

یه رژ صورتی مایل ب قرمز زدم و بسمت بیرون رفتم

واسه شوهرجونمم یه شلوار سفید با یه بلوز سورمه ای ک استیناش 3ربع بودو

روش سفید

عزیزم چقدر این بچم خوش تیپه!

دستمو گرفت و باهم رفتیم دم در

من:لازم نیست دست همو بگیریم!

اونا ک میدونن

اخماش رو کشید تو هم ودستامو محکمتر گرفت

ماشااله همشون باهم اومدن

هرکسی هم یه چیزی دستش بود

بنده خداها چون اولین بارشون بود چقدر زحمت کشیده بودنن

ب رائین اشاره زدم ک بره از هوتن ژله ها رو بگیره

ژله هارو توی یخچال جا دادم

و شربت پرتقال رو توی لیوان ریختم

اومدم برم بیرون از اشپزخونه ک رائین دستش رو گذاشت رو دستم

رائین:من میبرم

لبخندی زدم ودستامو بیرون کشیدم

گل پاره اومدم تو اشپزخونه و گفت:پدرسوخته خوب عشقولانه نقش بازی میکنیدا!

نکنه شوخی شوخی جدی شده!

من:کوفت!منحرف بدبخت!

گلاره:از ما گفتن بود!

و سریع از اشپرخونه فرار کرد!

با صدای زنگ بسمت در رفتم

وقتی هدی رو تنها دیدم بادم خالی شد

یدفعه سپهر از پشت هدی اومد بیرون و گفت:گولت زدم!

صدای جیغم در اومد:الهی من قربونت بشم

سپهر:قرفون شکلم بشو!

من:سپهر؟

سپهر:یس؟

اوه مای گاد!

این بچه چی گفت؟

من:این حرفا رو از کی یاد گرفتی شیطون؟

سپهر:ارخفان و گل پاره!

گلاره:تودوباره گفتی گل پاره؟

سپهر ک میدونست من ازش دفاع میکنم گفت:بله!

وتکرار کرد گل پاره گل پاره!

با اضافه شدن هدی و سپهر ب جمع گرمی خاصی بوجود اومد

مخصوصا با وجود سپهر شیرین زبون!

رفتم تو اشپزخونه ک سپهر هم دنبالم اومد!

سپهر:ارخفان،اینجا خونه توه؟

من:اره گلم!

سپهر:خوش بحالت!

بعد یه دفعه با شادی زایدالوصفی گفت:میشه من بیام پیش تو؟؟؟؟؟

یدفعه دلم گرفت !

این بچه چ ارزوی ساده ای داشت!

نمیتونستم باور کنم این بچه ها رو چرا ب اومون خدا رها میکنن ک این بچه ها

بزرگترین دردشون بشه داشتن یه سقف یه پدر ومادر!

ب رائین نگاه کردم ک ب درگاه تکیه داده بود

چشماش غمگین بود!

مثل من!

یدفعه سپهر گفت:راستی؟

من:چی؟

سپهر:واسم پاستیل گلفتی؟

من:ن

یه دونه زد رو دستم و گفت:ارخفان بد!

خندیدم و گفتم:بوسم کن تا بهت بدم!

با بوسه ای ک رو گونم نشست نسیم خوبی تو دلم پیچید

بهش پاستیل رو دادم

ک پرید بغل رائین!

رائین دم گوشم گفت:ب منم بگی بوست کنم پاستیل میدی؟

خنده ام گرفت!

این دیگه چ میگه این وسط؟

چشمام اندازه گردو شده بود

من:ای شیکمو!

و ب بیرون هلش دادم!

میز شام رو با بچه ها چینیدیم ک شروع کردن از ب تعریف کردن!

خندم گرفته بود

ولی هیچ کدوم مثل عسل تشکر امیز و مهربون رائین نبود!

بعداز شام با بچه ها نشسته بودیم ک رو ب هدی گفتم:چرا اینقدر در و دیوار پرورشگاه

کسل کننده اس؟

هدی:ب ما بودجه ای داده نمیشه!همه این امکانات ما بخاطر وجود یه سری خیره!

هر کدوم از بچه هایی ک اینجا کار میکنن بخاطر دل خودشون!

مثل تو!مثل امیرطاها!مثل گلاره!

وخیلی های دیگه!

امیرطاها کی بود؟

من:نمیشه رنگشون کرد؟

هدی:هزینه اش و اینکه جایی نیست بچه ها رو ببریم!

یدفعه رو بهمه گفتم:یه لحظه!

ماجرا رو شرح دادم ک ایین گفت:نظرت؟

خندم گرفت!

اینم بلده از این حرفا

ک با اخم رائین روبرو شدم

ب جهنم!بذار بسوزه!

من:یه روز بیاد با هم بریم اون چند تا اتاق رو رنگ کنیم!

هدی:خب بعد بچه ها رو کجا ببریم!

من:وا خو یه اردویی جایی!

ایلیا:ما یه ویلا تو لواسان داریم

میشه دو روز با بچه ها اونجا سر کنید!

هدی:من باید ب بچه ها بگم ک بعضی هاشون با من بیان!دست تنها نیمتونم!

من:اوکی!

من و دختر:هستی

رائین:هستم

بعد باهم :تاهستی هستم!

یدفعه ساتیا گفت:ایین ویالونت رو اوردی؟

ایین:بلی!

سام:کوفت اره خب برو بردار بیار دیگ!

ایین:چی بخونم؟

یدفعه اون گلاره خیر ندیده گفت:تو فقط بزن این ورپریده بخونه!

ب گلاره نگاه کردم ک دستش رو ب سمت من گرفته بود!

سپهر:اره ارخفان!بوخون بوخون!

یه نگاه برزخی ب گلاره انداختم و زیر لب گفتم اگ گل پاره تقدیم شوهرت نکردم

ک یدفعه سام گفت:بابا من زنمو صحیح و سالم میخوام

من:من اگ حال تو رو نگرفتم!

ایندفعه رائینا ب صدا در اومد:بخون ببینیم زندادشم چند مرده حلاجه؟

من:ای بابا!من اصن انقدر صدای ضاقارتی دارم ک نگو!

یدفعه سپهر گفت:تو مث اون دختره زیبای خفته میمونه صدات

با این حرفش همه زدیم زیر خنده!

رادان:بخون ارغوان!سپهر ک اینطوری تعریفتو بکنه دیگ باید مطمئن بود!

تمام التماسمو تو چشام ریختم و ب رائین نگاه کردم

رائین:بخون عزیزم!

امید اخرمم نا امید شد

دم گوش ایین اهنگ مورد نظرمو گفتم ونشستم

از رو صندلی بلند شدم و وایستادم

 

اخر راه اومدن با روزگار

گره کوری ک بخت منه

ک تموم اتفاقای بدش

شاهد زندگی سخت منه

(ب رائین نگاه کردم اون میدونست من چقدر زجر کشیدم

اون تو این چند سال تنها پناهم بود!)

 

شاید این زخمی ک از تو خوردم و

از حرارتش زبونه میکشم

یا تموم بی کسی هامو همش

فقط از دست زمونه میکشم

(سرمو بلند کردم و از پنجره ب اسمون خیره شدم!

اینجا واسه خود خدا بود

کسی ک اینهمه سال نذشات کم بیارم)

بگو بازم هوامو داری و

مثه همه منو تنها نمیذاریو

بگو هستی تا نترسونتم

ظلمت این شب تکراریو

بگو هستی و روی ماه تو امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

اسمون بخت تیره من

 ابری نمیمونه همیشه

(ب صدای ویالون ایین گوش دادم

شاید حتی بهتر از میکس شده ی خود اهنگ رو میزد

اونقدر این یه تیکه شو دوست داشتم ک

با لبخند ب اسمون خیره شدم و حرفامو ب خدا گفتم)

 

من ک پشتم بخودت گرمه باز

 هرچی این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی برم

 ک ب هرچی ک میخوام نمیرسیم

شایدم من اشتباهی اومدم

 ک در بسته رو وا نمیکنی

من ب این سادگی دل نمیکنم

از تو ک منو رها نمیکنی

(نگاهم با نگاه رائین گره خورد)

بگو بازم هوامو داری و

مثه همه منو تنها نمیذاریو

بگو هستی تا نترسونتم

ظلمت این شب تکراریو

بگو هستی و روی ماه تو امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

اسمون بخت تیره من

 ابری نمیمونه همیشه

(اسمون همیشه ابری نیست،محسن یگانه)

با صدای دست همه ب همه شون نگاه کردم

سپهر:خعلی  خوجل میخونی!

من:مرسی عزیزدلم!

رائین:خانوم منه دیگ!

جا خوردم اما سریع ب خودم اومدم!

ایین:خانوم صداتون فوق العاده زیباست

من:مچکر!شماهم نوازنده ماهری هستین!

شهاب ک مرد ارومی بود گفت:صداتو یه جور خماری خاصی داره!

همه ب سمتش برگشتیم!خب اون از سر شب چند کلمه بیشتر حرف نزده بود

ابروهای بالا پریده رائینا فهمیدم ک از حرف شوهرش خوشش نیومده

برای همین هممون سریع بحث رو عوض کردیم

قرار ما برای روز دوشنبه گذاشته شد!

حالا من موندم یه خونه ک انگار بمب زده بودن!

از رائین خواهش کردم خودش هدی و سپهر رو ببره!

و اونم قبول کرد!شب خوبی بود!

 

رائین

ب امشب فکر میکردم

ب امشبی ک بعداز مدت ها خستگیم از تنم در اومده بود

یاد غذاهای خوشمزه ارغوان ک می افتم از داشتن همچین شخصی در کنارم

احساس غرور میکنم

هرچند ک میدونم اشتباهه

هرچند میدونم ک نباید این حس بین من و اون باشه اما هست!

سرمو دوباره بالا گرفتم!

ب اسمون نگاه کردم و خدا رو شکر کردم

دوباره ب امشب فکر کردم

یاد دل مهربونش وقتی سپهر داشت ازش خواهش میکرد ک پیشش بمونه

از اون چشمای یشمیش ک غم تمومش رو پوشونده بود!

با یاد شیطنت خودم ک چشماش 4تا شده بود

ولی هیچکدوم مثل صداش  ب دلم نشست

با اینکه با حرف شهاب موافق بودم اما از لحنش خوشم نیومد!

یه خماری خاصی داشت صداش!

یه صدای گیرا و بم ک فکر نمیکردم تو وجود ارغوان نهفته باشه!

با همین فکرا ب خونه رسیدم

کلید رو تو در انداختم  و کلید رو ب جا کلید اویزون کردم!

با دیدن ارغوان ک رو کاناپه خوابش برد دلم ضعف رفت

میدیدم چطوری واسه این مهمونی زحمت کشیده بود

از رو کاناپه بلندش کردم و رو تخت خوابوندمش و در اتاقشو بستم

ظرفا رو تمیز کردم و همه رو تو ماشین ظرفشویی ک ارغوان کزت نام گذاریش کرده

گذاشتم

همه  ریخت وپاشا رو جمع و جور کردم و ب اتاق رفتم

فردا صبح زود باید میرفتم ب کارام برسم

من هدفای بزرگتری داشتم

صبح بی سرو صدا از اتاق رفتم بیرون تا از در خارج شم

ک صدای ارغوان میخکوبم کرد:کجا بسلامتی؟

سحر خیز شدی؟

بعداز اینکه بخودم مسلط شدم گفتم:امروز زودتر باید برم گمرک یه سری جنس

ترخیص کنم!

یه لنگه ابروش بالا پرید وگفت:باشه.منم ک عرعر!

من:ارغوان بسه! تو چرا انقدر منو بازخواست میکنی!

یدفعه رنگ نگاش عوض شد و گفت:من از این ب بعد دیگ ب هیچ کار تو کار ندارم

خوش اومدی جناب و بسمت اتاقش رفت

تند رفته بودم!

ولی ساعت بهم نشون میداد الان وقت چونه زدن با ارغوان رو ندارم!

در محکم بهم کوبیدم و بسمت پارکینگ رفتم!

 

ارغوان

با حرفش ک بنظرم از صدتا فحش بدتر بود دوباره ب اتاق برگشتم

من رو بگو ک میخواستم بهش بگم دستت درد نکنه بخاطر اینکه

خونه رو تمیز کرده!

بیشعور

یه ژلوفن و زاناکس خوردم

اولی رو بخاطر سردرد

دومی رو واسه اینکه یه خواب بی دغدغه داشته باشم!

زودتر از اون چیزی ک فکرشو کنم روزها پی هم گذتشن

من و رائین هم مثل دو تا غریبه با هم رفتار میکردیم

یه دست لباس کهنه و درب وداغون پوشیدم

قیافم خنده دار بود

یه دونه  شلوار پیش بندی پاره پوره سفید با یه زیر سارافونی استین 3ربع

سورمه ای

یه روسری هم مثل شمالی ها سرم کردم

بایه کتونی سفید

البته لباسای بیرونمم برده بودم

وسایل نقاشی مو ک نو بود رو هم برداشتم و ریختم تو کولم

و از در خارج شدم

قیافه ی رائین بقدری خنده دار بودا ک نشستم رو زمین

حالا نخند کی بخند

یه بلوزاستین کوتاه کهنه بور شده ی سبز با یه شلوار ورزشی مشکی

تازه یه دستمالم بسته بود ب سرش!

رائین:قیافه خودت ک خنده دارتره!

من:عمه تو مسخره کن

وکلید پرشیا رو از دستش کش رفتم و پشت قرمون نشستم

رائین:یه موقعه ب کشتنمون ندی؟

من:اتفاقا همین قصد رو دارم!

وریلکس ماشین رو روشن کردم

تا خود اونجا هیچ حرفی رد وبدل نشد!

جلوی در پرورشگاه همه جمع شده بودن!

سریع پارک کردم و کوله رو برداشتم و دزدگیر رو زدم

رائینم اون تو بود

ریلکس بهش گفتم: ا! تو اونجا بودی؟ ندیدمت!

و در رو باز کردم

رائین:باید نبینی!اخه نکه تو جیب جا میشم!

و همه بچه ها ب حرفامون خندیدن

من:به به جمع تون جمعه

یدفعه رائین گفت:خلتون کمه و ب من اشاره کرد!

منم یه لبخند دندون ما بهش تحویل دادم وگفتم:همه میدونن من موقعی ک اومدم

پیش تو سالم بود!

با این حرفم شلیک خنده ها رفت بالا!

ایلیا و هدی با بچه ها رفته بودن ویلا البته با یه سری مربی ها!

اما قرار بود پریا و امیرطاهاک هیچ کدوم رو ندیده بودن بیان کمک ما!

رو ب رائینا گفتم:اسپیکر اوردی؟

یدفعه دیدم هرکس یه اسپیکر در اورد!

من:اووووووووووووووووووه!

با صدای مردونه ای برگشتیم ب طرف شخص

این دیگه کی بود؟

پسر:سلام.امیرطاها هستم!

یه لحظه یه تکون خوردم

یه احساس خاص

من:سلام.خوش اومدید!من ارغوان هستم و ایناهم دوستام

پریا جون پس کو؟

امیرطاها:دیرتر میاد!

من:اهان.

و رو ب بچه ها گفتم:پس جمع کنید بیاید بریم تو!

رو ب سامی گفتم:سامی؟

سامی:جانم؟؟؟؟؟؟

گلاره:بله بله؟

سامی:غلط کردم.بله؟

من:غلتک ها رو اوردی؟

سامی:اره!

رو ب رادان گفتم:رنگا چی؟

رادان:بله سرکارگر!

کلید انداختم و رفتیم تو!

یه بررسی اتاق ها رو کردم!نیاز ب بتونه نداشت!

پیچ گوشتی رو از جیب جلوم برداشتم و در رنگ ها رو باز کردم

اول رنگ ها رو رقیق کردم بعد  توی سطل ها مربعی ریختم

با نظر سنجی از بچه ها رو در هر اتاقی نوشته بود چ رنگی بشه!

من با داد گفتم:بچه ها بچه ها!

همشون با چشماشون داشتن درسته قورتم میدادن

یدفعه زنگ رو زدن حدس زدم پریا باشه

گلاره در رو باز کرد

و دختر ریزه میزه بامزه ای وارد حیاط شد!

قدش160 صورت گرد سبزه چشمای قهوه ای تیره با لب بینی متناسب

یدفعه با ریتم گفتم:پریا دوست دارم

خیال نکن دروغه

میدونم ک این روزا خیلی سرت شلوغه

یکی یک دونه من برام تو عمر و نفسی

پریا بدون بجز تو نمیدم دل ب کسی

بنده خدا هنگیده بود

گلاره رفت سمتش و گفت:عزیزم زیاد شوکه نشو

این دخترمون ب خاطر این رائین یه ذره از لحاظ ذهنی

با دمپایی ک شوتیدم سمتش خفه شد!

گلاره:کی بود

من:من! اینم جبران اون شب خونه ما!

و بعد ب هرکدوم از بچه ها یدونه سطل دادم

و دقیقا 10 تا کلاس هرکدوممون رفتیم تو یه کلاس!

من:گل پاره اسپیکر بده

یدفعه کم کم دخترا تو اتاقم جمع شدن!

گلاره:ارغوان روحمون رو شاد کن!

من:مگه من دلقکم

گلاره:کم نه؟

من:خیلی پروووووووووووووووووووووووووووووووووویی

 

بالای چهار پایه یه ذره قر دادم تا اهنگ شروع بشه!

از این اهنگه خوشم میومد!

رو کردم سمت پریا و با ادای دست خوندم

سر رام دام نذار

پریا دوست دارم

نرو تنهام نذار من فقط تو رو دارم

سرراه توام

منو تنها نذاری

چشم برراه توام

باز منو جا نذاری!

 

یدفعه اون گلاره بیشور اهنگ رو عوضید!

بیشعوووووووووووووووووووووووور

من:مگه مرض داری؟

گلاره:اره

من:معلومه!داره وووووول میخوره!

گلاره:یدونه دیگ بخون!

من:میخوای جنیفر لوپز بخونم؟

گلاره:خب بخون!

من:تو روح ادم

گلاره:عزیزم!

من:برو از جلو چشمم کنار!

عوووووووووووووووووووووووضی !

بعد یدفعه گفتم:برید سر کاراتون



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]