سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۶ تير ۱۳۹۵

پایان

منم شروع میکنم بقدم زدن تا سر خیابون

سرخیابون یه دربست میگیرم بسمت تعمییرگاه

ماشین رو میگیرم بسمت خونه میرم

در رو ک باز میکنم میبینم همه بچه ها خونمونن حتی یغما

ای کصاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافط خائن

چشاش برق میزنه از اینکه دارم حرص میخورم

کلید رو بسمت نیما پرت میکنم ومیگم:تصادف کردم

یدفعه مامان با جیغ میگه با کی:با یه ادم بی شعور

ورود ممنوع میومد منم رفتم تو شیکم ماشین شیکش

نترس مادر من

ای نیما هول نکن ماشینتو از تعمییرگاه اوردم

نیما با اخم میگه:مگه من حرفی زدم؟

من:نیاز ب حرف نیست.چشای ادما همه چی رو نشون میده

یامین:چ تصادفی!ماشین یغما هم داغون شده

پقی زدم زیر خنده نمیدونستن ک من زدم ماشینشوداغون کردم

رو ب بچه ها میگم:شما ک دباره اینجا ولواید

مهیار : ب تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا خونه عمو مونه

بعد رو ب بابا میگه :مگه ن؟

بابا هم با خوشرویی میگه:در این خونه همیشه رو ب شما بازه

شیشه نوشابه رو یه کله میرم بالا ک یوسف میگه:نترکی؟

من هم ریلکس میگم:تا کور شود هر انکه نتواند دید

میخنده ومیگه: من ک از خئامه تو بشی150 کیلو هیچکی نگیردت

منم نامردی نمیکنم شیشه نوشابه رو بسمت پرت میکنم

اااااااااااااوه خورد تو صورتش

همه میزنن زیر خنده

یلدا:خب خانوم دکتر بسلامتی قراره تو هفته بری ونباشی؟

من:اره دیگ

یاشا:همراه هم داری؟

من:بدون همراهم اما یکی قراره همراهیم کنه

ابروها یکی یکی پرید بالا

بابا:کی هست؟

من:ساینا

بابا با خوشحالی میگه:مگه برگشته؟

من:اره.یه هفته ای میشه

ساینا میشد دختر عمه من

تقریبا با خانواده پدریم رفت وامد نداشتیم

البته کم جمعیت هم بودن

1برادر داشت ک من واقعا ازش متنفر بودم

مرتیکه فقط دنبال پول بود وحرص وطمعش چشاش رو ب روی همه چی بسته

بود

اما عمه مهری تنها کسی بود ک ماها باهاشون جفت بودیم

ساینا تنها دختر عمه بود

نزدیک 10سالی بود ک امریکا زندگی میکردن

اما ساینا وعمه هرسال یه سر ب ما میزدن

ساینا هم یه هفته پیش برگشته بود.ک فقط من خبر داشتم

این سفر ک پیش اومد بهش پیشنهاد دادم ک باهم بریم مسافرت

بابا:پس چرا نیومد اینجا؟

من:گفت خونه خودشون راحت تره

نیما:به به پس دخترعمه اومده

بابا:زنگ بزن ب این دختره بی معرفت

بگو بیاد ببینمش این پدر سوخته رو

من:باشه .میرم دنبالش

بابا:ن بذار نیما میره دنبالش

من:بابا مگه ساینا رو نمی شناسی با نیما ابش تو یه جوب نمیره

یامین:من1 پیشنهاد بدم؟

مرضی:بگو

یامین:بریم این دختر عمه تون رو برداریم همگی

بریم یه دور بزنیم

شام بخوریم .شما هم ک فردا عازمین

من:بعد فکری نیست

بابا:افرین یامین خان

یامین:بابا شرمندم نکنین

قبلش ب ساینا اس دادم ک داریم میریم دنبالش

قرارشد من ومرضی ویلدا و مرجان وساینا تو یه ماشین

بقیه رو هم ک دیگه خبر نداشتم چ جوری میشینن

یه نگاه ب تیپ بهارم انداختم

خوب بود

شلوار لی یخی با مانتو مشکی ک تو کمر تنگ میشد

شال همرنگ شلوارم با یه کتونی مشکی

کیفمو هم کج انداختم رو دوشم

با اینکه توی کوپه 5نفر ادم خدایی خیلی خنده دار بود ولی

دیگه کاری نمیشد کرد

تازه نسیم بیچاره هم مجبور بود با مامان اینا بیاد

رفتیم سمت خونه عمه اینا

اول چمدون ساینا رو تو ماشین بابا جا دادیم

بعداز معرفی بچه ها ک البته ساینا همشون میشناخت.چون عکس همه رو

براش ایمیل کرده بودم

 ب سمت رستوران دوست

بابا توی فرحزاد رفتیم

تا اونجا پوز این بچه سوسولا رو ب خاک مالیدم

شام رو ک خوردیم  البته ب حساب عزیز بابا جون

رفتیم سراغ قلیون

من ک دوسیب البالو.دیگ بقیه رو خبر ندارم

اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ای حال داد ک نگو

رو ب بابا با لحن داش مشتی گفتم:ماشااله اق دانش.چقدر بچه داری

بابا میخنده میگه:دم شوما گرم .چوب کاری میکنی؟

من:ن والا....

ساینا:خان دایی؟

بابا:جانم؟

ساینا:این دختره شما تربیت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا:چطور دایی؟

ساینا:لات نیست ک هست!

    بی تربیت نیست ک هست!

    شرارت تو چشاش نیست ک هست!

من:بی شعور با منی؟

ساینا:پس ن!   

دهنم یه متر وا مونده بود

یه دفعه خیز گرفتم طرفش ک یه متر پرید بالا و د در رو

منم ک خدای دنبال بازی

تمام کسایی ک اونجا بودن با تعجب ب ما زل زده بودن

بچه ها ک مثل همیشه داشتن تشویق میکردن

دور حوض میچرخیدیم ک منم نامردی نکردمو یه دفعه استپ زدم و یه زیر

پایی واسش گرفتم .یه سکندری خورد ک پشت مانتوش رو گرفتمو

کله شو کردم تو اب

یدفعه جیغ همه رفت بالا

ساینا:من اگ تو رو موش اب کشیده نکردم

من:خودتو تهدید کن

از یه میز ک پر بود لیوانو برداشت وابو ریخت ب پشتم

من:ساینا اگ گریتو در نیوردم نیایش نیستم

خودش هم میدونست تا حالشو نگیرم ول کن ماجرا نیستم

ایدفعه خانواده های دیگه هم تشویقمون میکردن

گارسون داشت رد میشد یه دوغ گاز دار دستش بود همونطور ک میدوییدم

دوغ رو هم تکون دادم .خیلی شیک در دوغ باز کردم و اونم فوران کرد روی

ساینا البته ناگفته نماند ک رو خودمم ریخت

جیغش در اومد:حالا من با این لباسا چیکار کنم

من:مدیون منی اگ بخوای فکر کنی من مانتو زاپسمو بهت میدم

اینو گفتمو فرار کردم بسمت ماشین

همیشه بخاطر شیطنتام یه دست لباس همراهم بود

مانتمو با یه مانتو سورمه ای عوض کردم

سایناهم از تو چمدونش یه مانتو در اورد

موقعی ک از در رفتیم تو کل رستوران یه کف مرتب به افتخارمون زدن

منم رو ب همه:مدیون منید اگ فکر کنید ما مزاحم وقت شریفتون شدیما

صدای خندشون بالا گرفت

برگشتم طرف بچه ها ک دیدم همشون دارن میخندن بجز یغما

مثل برج زهرمار داشت منو نگاه میکرد

وا این چشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی کاری کرده؟ کسی بهش چیزی گفته؟؟؟؟؟؟؟؟

اس زدم: چرا قیافت ی وریه؟

جوابی دریافت نکردم

جهنم پسره بی شعور نفهم خل وضع .منو بگو!

چشای طوسیش بطرز وحشتاکی کم رنگ شده بود

ا؟؟این پسره کلا همه چیش با بقیه فرق میکنه

اخه چشم رنگی ها عصبانی میشن چشاشون پررنگ وکدر میشه؟

حالا بیخیال انالیز کردن چشای این یارو

ب من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اینکه شبم با قیافه گرفته یغما تمومید اما شب خوبی بود

ایندفعه هرکی با یکی اومد

مهیار ومرضی و مهدی ومرجان با هم رفتن

نیما ونسیم وبابا ومامان هم تویه ماشین

یامین ویغما ومن وساینا هم تو ماشین خودمون

مهرداد ویاشا ومانی ویلدا هم تو یه ماشین

یامین:نیایش خانوم اون ضبط تو روشن کن

من:چی گوش میدی؟

یغما:قدیمی بذار!

من:کدوم خواننده؟

یغما:فرهاد!!!!!!!!

من وساینا یه نگاه بهم کردیم!!!!!!!!!

ن بابا این فرهاد گوش میده

 

با صدای بی صدا

مثه یه کوه بلند

مثه یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستای فقیر

با چشمای مغرور

با پاهای خسته

 یه مرد بود یه مرد

 

(چقدر اینجاهاش وصف حال یغما بود

کم حرف میزد.در عین مغرور بودن چشماش، فروتنی خاصی تو چشاش

دیده میشد.مثل کوه محکم بود.اما یه شکست داشت

این حال خود یغما بود)

 

شب با تابوت سیاه

نشست رو چشماش

خاموش شد ستاره

افتاد روی خاک

سایه اش هم نمی موند

هرگز پشت سرش

غمگین بود وخسته

تنهای تنها

با لبهای تشنه

ب عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه

قطر قطره

قطره ی اب

در شب بی طپش

این طرف اون طرف

یفتاد تا بشکفه

صدا صدا

صدای پا

(مرد تنها.فرهاد)

از تو اینه یه نگاه بهش انداختم

مچش رو گرفتم .برعکس اینکه فکرمیکردم چشماش رو از نگاهم بر میداره

دیدم ن!

این ادم اصلا غیر پیش بینی بودن تو خونشه!

اه همش حال ادم رو میگره با اون فرمولای شیمیایی پیچیده اش

ب دم خونشون ک رسیدیم گفت:وایسا امانتی تو بیارم

من:اکی

در صورتی اینکه من چیزی دستش نداشتم

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در

یه دفعه یه دستی منو کشید تو حیاط

دیدم یغماس

یدفعه از دهنم در میره:خفه نمیری ک سکتم دادی!!!!!

میخنده ومنو میکشه تو بغلش و میگه:دلم برات تنگ میشه ها

دهنم اندازه کله زورو باز بود

این الان چیکار کرد؟

احساس میکردم صورتم سرخ شده!مثل لبو!

خب حق داشتم!در گوشم میگه:خجالت می کشی بامزه تر میشی ها

من بغل گوشش از زور عصبانیت میگم :کوفت

وسلمقه ای نثارش میکنم!

بچه پررررررررررررررررررررررو

میخنده

با خنده هاش بدتر حرصمو در میاره

من:نخند...نخند....نخند

یغما:میخندم ...میخندم ....میخندم

از عصبانیت انقدر زورم زیاد شده بود ک از بغلش با یه حرکت اومدم بیرون

من:ب من میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخنده ومیگه: حرص خوردنت بامزه اس

ادم دوست داره حرصت بده

من: یکی طلبت!!!

یغما دوباره بغلم میکنه و میگه:مواظب خودت ک هستی؟؟؟؟؟؟

اینکاراش چ معنایی میتونست داشته باشه؟؟؟؟؟

من:تو چرا امشب اینجوری شدی

سکوت جواب منه

دوباره میگه:مواظب خودت هستی؟

منم با لودگی میگم:پ ن پ!قصد جونمو کردم!

میخنده ومیگه:سوغاتی یادت نره

من:چشم.یوقت تو گلوت گیر نکنه

یغما:نچ!

من:رو روبرم

وبعد بدون خداحافظی رفتم

میدونستم خداحافظی دوست نداره

10روزی  از اقامتمون توی شیراز میگذشت

وپروژه ماهم ب خوبی وخوشی پایان پذیرفت

وروز اخری رو ب خرید کردن افتادیم

تا تونستیم خرید کردیم

یاد یغما افتادم

بی معرفت یه زنگ هم نزد بپرسه زنده ام یا مرده

کصافط

یه انگشتر ک سنگ مشکی روش بود چشممو گرفته بود

ب دستش میومد

راه برگشت همیشه واسم کسل کننده بود

ب ساینا نگاه انداختم ک ریلکس صندلی رو خوابونده بود وخوابیده بود

یک نفس تا تهران روندم

یادم نمیاد دیگه چ جوری لستقبالم کردن

فقط میدونم در مرز بیهوشی بودم ک ب متکای عزیزم رسیدم

میگن هیچ جا شهر وخونه و تخت خواب ادم نمیشه.راست گفتن

نمیدونم کی بود بیدار شدم

شب بود یا روز؟؟؟؟

احساس کردم صدای گریه میاد

دیدم ساینا بغلم خوابه

پس صدا از کجا بود؟؟؟؟؟؟

رفتم از اتاق بیرون .فهمیدم صدا از اتاق نسیم میاد

پشت در وایستادم

اومدم در بزنم ک شنیدم:ارسام من چیکار کنم؟

بعد با ضجه گفت:تو از احساس من سوء استفاده کردی

فکر میکنی نمیدونم هی با بقیه تیک میزنی؟

بعد با صدای خفه ای گفت:عوضی تو بودی ک هی گفتی عاشقتم

بعد حالا میگی املی

دلتو زدم؟چطور اون موقع ها بهترین بودم!!!!!!!

من شاید بهتر از نیایش نباشم اما خواهر همون دخترم

هه نیایش ن تو رو ن داداشت و ن حتی کیارش رو هم ادم حساب نمیکنه

اونوقت میگی

بهتره خفه شی

برو و به جهنم واصل شو عوضی

رفتم تو اتاق

انگار ب نسیم برق سه فاز وصل کردن

من:نسیم خیلی وقته صحبت نکردیم!میخوای حرف بزنیم

یه دفعه زد زیر گریه و تو بغلم خزید

دلم ریش شد واسه خواهری ک خیلی وقته ازش غافل شده بودم

خیلی وقته مشغولمو اونو یادم رفته

با اینکه میدونستم جز من باهیچکسی صحبت نمیکنه!!!!!

همون طور ک موهاشو نوازش میکردم گفتم:بگو خواهری

من غریبه شدم ک دیگه من و محرم رازات نمیدونی؟

نسیم:اشتباه کردم!بی تجربگی کردم.گول ظاهر خودشو وخانواشو خوردم

اون احساسات منو ب بازی گرفت

اوایل میگفت تو تکی انقدر حرفای عاشقانه زد ک خر شدم

کادوهاش،سورپرایزاش ،کاراش باعث شد ک باورش کنم

اما چندوقته بهونه گیر شده بود

سرد جوابمو میداد،دلش نمیخواست برم سراغش

یه روز رفتم همون جایی ک همیشه میرفتم ک دیدم سر میزی ک همیشه

میشستیم با یه دختر دیگه مثل عاشقا دارن حرف میزنن

موقعی ک رفتم جلوش گفت:ازت خسته شدم

جواب من همین یه جمله بود

اما سیلی ک بهش زدم دلم رو یکم خنک کرد

نمیدونست ب نسیم چی بگم!

نمیدونستم واقعا! یه دختر19 ساله با عواطفی پاک و دست نخورده

یه دختر مطمئنا چشم وگوش بسته ک با چندتا حرف عاشقانه رام شده بود

رو ب نسیم گفتم:غصه نخوری خواهرم!

عیب نداره،اما باعث شده یکم واقع بین تر باشی

اگ از اول ب من میگفتی من خودم میفهمیدم چ جور ادمیه

اما حالا ن پشیمونی سودی داره ن افسردگی ابغوره گرفتن

بهترین راه اینه ک محکم بلند شی و از این تجربه ات نهایت استفاده رو ببری

3تا چیز رو بهت میگم ک بفهمی زندگی یعنی چ!

ک شوخی نیست!

اگه یه روز کسی بهت گفت دوستت دارم

سعی نکنی ک دوستش داشته باشی

اگ گفت عاشقتم سعی نکنی ک عاشقش بشی

اگ کسی گفت تمام زندگیش تویی

سعی نکنی ک تمام زندگیش باشی

 چون یه روز میاد ومیگه ازت متنفرم

وتو نمیتونی ازش متنفر باشی

 ودومی اینکه

هیچ وقت

بخاطر هیچکسی

دست از ارزشات نکش

چون زمانی ک اون فرد از تو دشت بکشه

تو می مونی و یه من بی ارزش

و سوم واسه اینکه بدونی همه ادما بخاطر کارای بدی ک میکنن تقاص

پس میدن پس بسپرشون دست خدا

بقول یاس ک میگه:

ولی روزی رو میبینم ک یارت سیره

ازتو ویکی دیگه از کنارت میره

بهر دستی ک بدی میگیری از همون دست

این نفرین من نیست بازی زمونست

نسیم:نیایش؟

من:جانم!

نسیم:مرسی. تو همیشه باحرفات منو اروم میکنی

من:حالا دیگه بگیر بخواب و از فردا یه روز جدید رو شروع کن

رفتم تو اتاق دیدم موبایلم زنگ میزنه

یه نگا ب ال سی دی گوشی انداختم

یغما بود

رفتم تو بالکن و دکمه رو زدم

ولی حرف نزدم

نمیدونم چرا تو اون دو هفته خیلی دلم براش تنگ شده بود

وقت نشد فکر کنم چرا ک شروع کرد حرف زدن

یغما با اون صدای گیرا و جذابش گفت:نیایش

من:بچه تو چرا بلد نیستی ن سلام کنی ن خداحافظی؟

خندید از اون خنده های ک دوست داشتم

یغما:سلام

من:علیک مو السلام

یغما:خوبی

من:اره.تو چطوری؟ چ عجب!

یغما:باید ببینمت

دستم رفت ب پلاکم ک بهم داده بود میره

من:واسه چی؟؟؟؟؟؟؟

یغما: ب کمکت احتیاج دارم!!!!!!

من:کجا بیام؟

یغما:مثل همیشه!!!!!

من:ساعت چند

یغما:7

من:کاری نداری؟؟؟؟؟؟

یغما:ن

من:اول خداحافظی کن تا من قطع کنم

میخنده ومیگه:خداحافظ

بدون خداحافظی قطع میکنم تا بفهمه کارش چقدر بده

رفتم خزیدم زیر لحاف

عادتم بود توی تابستونم لحاف مینداختم روم

فرداش تا لنگ بعداز ظهر خواب بودم

یه نگاه ب ساعت کردم

ی دونه زدم تو سر خودم ک فکرکنم مخم تکون خورد

 سریع یه دوش گرفتم بعدشم موهامو سشوار کردم

یه مانتو یاسی رنگ بیرون کشیدم و یه شال بادمجونی هم سرم کردم

با جین مشکی و یه کالج شیک مشکی

یه رژ صورتی و یه ذره پنکک شد ارایشم

دیدم واسم یادداشت گذاشتن ک ساینا ونسیم باهم رفتن بیرون

مامان هم رفته خونه دوستش

پشت فرمون نشستم و تا تونستم گاز دادم

انقدر حرفه ای ویراژ میدادم ک همه تعجب میکردن                                 

موقعی ک پیاده شدم یه BMVهم جلوی ماشینم پارک کرد

خیلی وقت بود دنبالم بود!!من موندم بعضی از ادمها چقدر بیکارن!

کیف دستیمو برداشتم وماشین قفل کردم

با قدم های بلند خودمو رسوندم ب نیمکت همیشگی

نشسته بود مثل همیشه

کنارش بدون صدا نشستم

یدفعه دستاش حلقه شد دور شونه ام

ای بابا!!!! یکی منو روشن کنه ک اینکارا چ معنی میده

یغما:نیایش

من:بلی؟

یغما:خوش گذشت؟

من:تا دلت بخواد!!!!

یغما:ای بچه پرررررررررو!رد کن بیاد؟

من:اونوقت چی رو؟

یغما:سوغاتی مو!

من:یغما میدونستی خیلی روت زیاده؟

یغما:کمال هم نشین در من اثر کرد

از کیف جعبه کادو پیچ شده رو بهش دادم و با شیطنت منتظر عکس العملش

شدم

یه جعبه ک توش فقط 2دونه پسته بود

خنده دار وجالب بود!یه دفعه بسرم زد یه همچین کاری کنم

درش رو ک باز کرد زد زیر خنده

لپمو کشید و گفت:اصلی رو رد کن بیاد

من:اصلی در کار نیست

مثه پسر بچه های سرتق ک پاشون میزنن ب زمین گفت:بده دیگ اه

انقدر سرمو خورد ک بالاخره از قاطر شیطون اومدم پایین

من:مدیون منی فکر کنی ما از اون خانواده هاشیم ک قصد اذیت وازار داریما!

یغما:اون ک صدالبته

کادو رو ک باز کرد لبخندی رو صورتش جا گرفت

یغما:خیلی قشنگه

من:حالا کار اصلی تو بگو مارو معطل خودت کردی

یغما:سها برگشته

انقدر این جمله رو ناگهانی و بی مقدمه گفت همین طوری موندم

وا رفتم

بند دلم پاره شد.چرا اینطوری شدم؟

چرا الان انقدر ناراحت شدم؟؟؟

خب اومده دیگ باید خوشحال باشم ک دوستم ب عشقش میرسه

یه صدایی گفت:اره جون خودت!!یغما هیچوقت جزو دوستات نبوده

اون همیشه برات حکم یه شخص خاص داره

بعد یه صدایی فریاد زد :لااقل با خودت صادق باش لعنتی

باخودم گفتم:یعنی دوستش دارم شاید چون مثل سورنه

یه صدایی گفت:اون حتی اخلاقش مثل سورن هم نیست،پس چی شو داری

ب سورن ربط میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:خب؟

یغما:میخوام کمکم کنی؟

من:چ کمکی؟

یغما:اینکه ...اینکه

من:خب بگو دیگ؟

یغما:باید نقش عشق منو بازی کنی!

خندیدم از اون خنده های هیستیریک

من:من برات چ حکمی رو دارم؟

ک میخوای منو وسیله ای برای شکست اون قرار بدی؟

اخم کرد

یغما:یعنی من انقدر پستم؟

من:نمیدونم!!!!!!!

یغما:کنارم باش!

من:با کدوم دلیل؟

یغما:مگه نمیخواستی برگردم ب زندگی

پس بذار اخرین پل پشت سرمو هم خراب کن

من:چرا برگشته!!!!

یغما پوزخندی زد وگفت:پسره ازش سیر شده

من:برو

ترس از هیچ ندارم

وقتی میدانم یک روز تف می اندازی ب روی تمام انهایی

ک بخاطرشان مرا از دست دادی!!!

کمکت میکنم!

اما یادت نره حتی اگ برگشتی پیش سها بدونی ک تو بازم واسش زاپاسی

چون دیگ کسی طرفدارش نبود

چون ولش کردن اومده سمت تو

و براحتی هم میره

تصمیم با خودته ک چجوری با خودت کنار بیای

میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولین نیست!

خندید ولی خنده اش عصبی بود

یغما:اون خیلی وقته ک دیگ جایی تو زندگیم نداره

میخوام بهش نشون بدم ک برام هیچی نیست

عشق کلمه مقدسیه ک اون ب لجنش کشیده

اون عشق نبود یه احساس زود گذر بود

من:خب حالا از کی شروع میشه؟

یغما:ازموقعی م اومده بودی شروع شده بود

منو بیشتر بخودش چسبوند وگفت:جوری نگاه نکن ک بفهمه

روبرو 3تا نیمکت اونورتر

من:اوه موضوع گانگستری شد

خندید از اون خنده ها ک دلم ضعف میرفت

یغما:دیدیش؟

من:اره

یه دختر با قد160 ولی کوچولو موچولو

تیپش بی نقص بود

صورت سبزه وگردی داشت

لباش پروتز بود با گونه های برجسته ک حدس میزدم اونم پروتز باشه

ابروهای نازک ودماغ کوچولو چشماشم قهوه ای بود

من:اینکه همه صورتش عملیه!!!!!

یغما:اثرات شوهر پولدار داشتنه

من:خب من وتو چ نسبتی باهم داریم؟

یغما:عاشق و معشوق

دوباره زدم زیر خنده

یه دونه زد پس کلم و گفت:کوفت

من:خو اخه خیلی خنده داره!!!!!!!!

دیدم سها خانوم داره میاد طرفمون

یواش دم گوش یغما گفتم:عزیزم،داره میاد طرفمون!

خندید وبا عشوه دخترونه گفت:وای عشقم حالا چی بپوشیم

من:الهی نگم چی بشی

دیدم جلومون وایستاده !از خشم چشماش سرخ شده بود

اوووووه.نکشیمون بچه تهرون!

سها رو ب یغما میگه:خجالت نمی کشی؟

یغما:واسه چی خانم؟

سها:حالا خانم شدم؟

یغما:نسبت دیگه ای باهام ندارین!شما هم یکی مثل بقیه

سها با بغض :یغما؟

یغما با  لحن محکمی گفت:شریف هستم خانوم!

سها:این دختره کیه کنارت؟

یغما:درست صحبت کن!عشقم نیایش

خیلی خودمو نگه داشتم ک پخ نزنم زیر خنده

واسه همون یه لبخند ژگوندتحویل دختره دادم ک فکر کنم اتیش گرفت

سها:نیایش جووووووون از نسبت من وتو خبر داشته

من:اره عزیزم!خوشحالم ک یغما زود فهمید چ خریت داشته میکرده

یغما:معلومه عزیزم،از موقعی ک تو اومدی دنیای خاکستریم

رنگی شده

اوهوو یکی منو بگیره؛غش نکنم از خوشی

منم واسه اینکه رل عشقیشو کامل کنم

سرمو گذاشتم رو شونه ش و گفتم:تو دنیای منی!

یعنی من چقدر پلید بودمااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!

توجه داشته باشید

دیدم مثه لبو سرخ شد و با اون کفاشای پاشنه بلند ک مثه میخ بود شروع

کرد ب دوییدن

در گوش یغما گفتم:فکرکنم پوکوندیمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یغما ک گرفته ب نظر میرسید،گفت:نترس،بازم برمیگرده

من:حالا چرا عزا گرفتی؟

یغما:نمیدوووونم

من:خب تو ک دوستش داری واسه چی از خودت می رونیش؟

یغما:من دوستش ندارم

یه پوزخند زدم وگفتم:معلومه،بنظرم اول با خودت کنار بیا

بلند شدم ک برم یه دفعه مچم وگرفت

برگشتم نگاهش کردم

یغما:نیایش؟

من:بعله؟

یغما:ناراحتی

منم بدون رو دروایستی گفتم:اره!

یغما:چرا؟

من:چون باید رل عشق تو بازی کنم!

چون خودتم میدونی هنوز سها رو دوس داری

یغما:لعنتی میگم دوسش ندارم

من:پس واسه چی عزا گرفتی؟

یغما:دارم ب خریت گذشتم فکر میکنم،دارم ب عمری ک رفته و نمیتونم

برش گردونم

من:دیگ ب من ربطی نداره!من کنارت هستم تا زمانی ک شر این

دختر رو کم کنی.اما امیدوارم پشیمون نشی

چون اونوقت منم از دست دادی

بهش فکر کن!

بدون اینکه نگاهش کنم برگشتم وبسمت خروجی رفتم

سوار ماشین شدم

اومدم از پارک بیام بیرون ک یدفعه در ماشین وا شد

دیدم اقا با لبخند ژگوند اومده سوار ماشین شده

من:نیشتو جمع کن!

خندید:من تصمیم کبری رو گرفتم!!!!!!!!من تا اخرش هستم

من:خوبه،کجا بریم؟

یغما:خونه ما

من:ک چی؟

یغما:مامانم میخواد ببینتت

من:زنگ بزنم بابا

قبل از اینکه راه بیفتم گفتم:تو رانندگی کن

زنگیدم بابا

من:سلام بر بهترین بابای دنیا

بابا:سلام بر شیطون ترین دختر دنیا

من:بابا؟

بابا:بگو پدرسوخته ،دوباره چی میخوای

با خنده :زدی تو هدف

بابا:حالا امرتون

من:بابا داشتیم؟

بابا:بگو دختر کلی کار ریخته تو سرم

من:خانوم شریف مامان یغما من ودعوت کرده خونشون

بعد دیدم یغما داره علامت میده ک دفعه بعد باباینا رو دعوت میکنن

من:دفعه بعد هم انشااله با شما

بابا:برو دخترم!خوش بگذره بهت

من:ممنون بابا!

 

همونطور ک داشتم بیرون رو میدیدم یه انتیک فروشی چشممو گرفت

من:یغما وایستا یه دقیقه

سریع رفتم توی مغازه

یه تابلوی خطاطی شعر چشممو گرفت

از نیما یوشیج

میترواد مهتاب

میدرخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب ب چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

 

زیر شعر یه تم مشکی داشت

ک کاغذ کرم رنگ با اون خطای قهوه ای زیبایی خاصی بکار داده بود

بعد از اینکه کادو پیچش کرد

از مغازه اومدم بیرون

کادو رو روصندلی عقب جا دادم

ودوباره پیاده شدم و از گل فروشی ک چندتا مغازه با ماشین فاصله داشت

10تا شاخه گل رز قرمز هلندی بدون هیچ تزئینی خریدم

خب دیگ

یغما:دختر مگه کجا میخوای بری

من:هرجا بخوام دفعه اول برم باید یه چیزی دستم بگیرم!!!!!!!

یغما:بابا باادب

فلش خودشو جای فلش من زد

اهنگ شروع کرد ب خوندن

 

با من بمان این روزها

با من ک تنها ماندم

تقدیر خود را خط ب خط

در چشمهایت خوانده ام

 

(دیدم یغما ب من خیره شده

واهنگ رو میخونه

انگار این شعر رو از قصد گذاشته بود)

 

این روزها بامن بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تورا

باخود ب رویا میبرم

(موقعی گفت عاشق ترم

نمیدونم چرا اما خوشحال شدم از اینکه براش مهمم)

 

بامن فراسوی زمان

در خاطره دیدار کن

در ناگهان ای خروش

خورشید را تکرار کن

با من بمان این روزها

با من ک تنها ماندم

تقدیر خود را خط ب خط

در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تورا

باخود ب رویا میبرم

 

تا فرصت بیدار تو

هرروز سوزانده ام

در کوچ نا هنگام تو

در کوچه ها جا ماندهام

 

من با تو روشن کرده

فانوس راه رفته را

در چوب خط عمر خود

خط میزنم هر هفته را

 

با من بمان این روزها

با من ک تنها ماندم

تقدیر خود را خط ب خط

در چشمهایت خوانده ام

این روزها بامن بمان

این روزها عاشق ترم

این روزها یاد تورا

باخود ب رویا میبرم

(بامن بمان، علی لهراسبی)

 

دیگه حواسم ب دور و اطراف نبود

داشتم ب معنی اهنگ گوش میکردم

یه صدایی گفت:چرا انقدر برات مهمه دختر؟

اونم یکی مثل همه

نمیخواستم باور کنم دوباره درگیر شدم

مخصوصا چون میدونستم یغما دلش گیره

احساس میکردم نسبت بهم بی حس نیست

اما نمیشد بر پایه یه حدس تصمیم گرفت

 

یغما:رسیدیم!!!!!!

گل ها رو دستم گرفتم و تابلو رو دادم دست یغما

تابلو رو برای اقای شریف گرفتم

یغما گفته بود علاقه خاص ب شعر داره

دوشادوش هم راه میرفتیم ک رسیدیم ب در ورودی

ک خانوم واقای شریف و یامین ب استقبال مون اومده بودند

من با خوش رویی گفتم:سلام

و با همه خوش و بش کردم

گل رو ب خانوم شریف دادم وگفت:ببخشید،اگ یغما زودتر گفته بود

براتون چیز بهتری تدارک میدیدم

خانوم شریف:عزیزم تو خودت گلی

من:لطف دارید

بعد رو ب اقای شریف بسته رو گرفتم وگفتم:شرمنده اگ مورد پسند نیست

اقای شریف:دخترم لازم نبود انقدر ب زحمت بیفتی

بعد از اینکه نشستیم وپذیرایی شدیم

اقای شریف بسته رو باز کرد وگفت:ممنون دخترم

خیلی زبیاست؛واقعا سلیقه ات حرف نداره

من:شرمنده میکنید

جو خیلی خوبی بود تا اینکه یه دفعه از زبون اون یامین ورپریده در رفت

:اتفاقا بابا.نیایش پیانو میزنه

چنان سلقمه ای بهش وارد کردم ک همه متوجه شدن

اقای شریف:خوشحال میشم امشب واسمون بنوازی

من:اخه

خانوم شریف:پاشو

رفتم پشت پیانو ک گوشه ی دنجی رو ب خودش اختصاص داده بود

من:چی بزنم؟؟؟؟؟؟؟

اقای شریف:هرچی ک راحتی!

من:یه پیشنهادی بدین

یامین:من بگم

من:البته!!!!!

یامین:خاطره های قدیم

دستام رو کلاویه ها پایین اومد

مثل همیشه

 

(صدای زنگ شنیده شد

هیچ ذهنیتی نداشتم از اینکه چ کسی میتونه باشه

مخصوصا اینکه ب در هم دید نداشتم

پس حواسمو دادم ب نتها و شعر)

 

لا ب لای خاطراتم

ک پر از گریه و خنده اس

هنوزم جای تو خالیست

هنوزم تلخ و کشنده ست

 

مثه یک عکس قدیمی

ک همیشه روبرومه

مثه یه بغض ک انگار

تاابد توی گلومه

 

شونه ب شونه ی هم

تو خلوت این شب

باهم قدم میزدیم

با این ترانه میخوام

دوباره زنده بشه

خاطره های قدیم

خاطره های قدیم

 

(دیدم یامینم با سه تارش کنارم نشست و اونم با هام همراهی کرد

ای پلید

پس بگو خودشم میخواسته یه خودی نشون بده)

 

(این قسمت اهنگ رو خیلی دوست داشتم

واسه همین رو ب یغما ک رو بروم بود

زل زدم و خوندم)

 

کسی جاتو نگرفته

کسی جاتو نمیگیره

ک دل خونه خرابم

پیش چشمای تو گیره

 

(همین طور ک بهم زل زده بود قسمت اخر رو واسم لبخونی کرد

پیش چشمای تو گیره)

(بهم اشاره کرد ک ورس بعد رو خودش میخونه)

 

شبا چشمامو میبندم

خواب چشماتو ببینم

تو خیابونای این شهر

خودمو با تو ببینم

 

(ورس اخر رو با صدای من ویغما و دستای ماهر یامین ب پایان رسید)

شونه ب شونه ی هم

تو خلوت این شب

باهم قدم میزدیم

با این ترانه میخوام

دوباره زنده بشه

خاطره های قدیم

خاطره های قدیم

 

صدای دستها باعث شد ک غرق غرور بشم

برگشتم دیدم چندتا خانواده دیگ هم نشستن

اینا کی بودن دیگ؟

یه چشم غره نصیب یغما کردم و یه سلام کردم

بیشترشون جووون بودن

اقای شریف:چندساله میزنی دخترم؟

من:حدود6 سالی میشه

خندید:کارت عالیه

من:ممنون

اقای شریف:خوشحال میشم پدرتو از نزدیک ببینم

یغما خیلی از اقای دانش تعریف کردن

من:خوشحال میشم یه شب مهمون ما باشید

لطف دارن ایشون

چون میخواستم زودتر برم خونه

ب مهرداد اس دادم زنگ بزنه یه جوری منو بکشه بیرون

والحق تو کارش استاد بود

ب مامان خبر دادم ک میرم پیش مهرداد

خانوم شریف هم یه قابلمه غذا و کلی مخلفات بهم داد ک ببرم

یغماهم تا دلش خواست لیچار بارم کرد

خب بالاخره خر ک نبود!میدونست من چ جونوریم!!!!!!!!

چند وقتی اب ها از اسیاب افتاده بود و سها خانم گم وگور شده بود

از این ور میخواستیم برای نیما بریم خواستگاری الهه خانم

از زمین اسمون برام میبارید

روز خواستگاری ک رسید من ریلکس ی حرکات اشفته بقیه نگاه میکردم

فقط من و نسیم وساینا بودیم ک واسه مون مهم نبود ک چ اتفاقی می افته

هر سه مخالف این ازدواج بودیم ولی انگار واسه کسی مهم نبود

تا حدودی میشد بله برون

نه اینکه عروس هل بود

گفته بود ک انگشترش رو پیش کشش کنیم

با اینکه موافق نبودیم ولی از الان خواهر شوهر گری رو نشون میدادیم

من یه شلوار سفید با یه بلوز صورتی یقه شل تنم کردم یا یه کفش پاشنه بلند

سفید

موهامم صاف کردم و نصفی شو کج ریختم تو صورتم

یه مانتو عبایی بلند مشکی یا یه شال صورتی سفید شد تمام تیپ من

ولی ساینا و نسیم دیگ حسابی ب خودشون رسیده بودن

طبق معمول ما 3تا یه ماشین

باباینا هم یه ماشین

ب خونه مهراد ک رسیدیم تازه ب عمق فاجعه پی بریدیم

ک اینا فکر کردن عقد کنونه

کلی از فامیل هاشون رو دعوت کردن

منم ن برداشتم ن گذاشتم بلند گفتم:پری جون این یه خاستگاری ساده بود ن

بله برون!

این بی حرمتی ب ما!چون ما هیچکدوم از بزرگا رو دعوت نکردیم

پری خانومم ک فهمیده بود حسابی گاف داده ساکت شد

از هر دری حرف زدن تا رسیدیم ب اینکه عروس خانم چای بیاره

جلو من ک رسید دست و پاش میلرزید بنده خدا

یه لنگه ابرومو دادم بالا وگفتم:بپا شربتا رو نریزی عروس!

تازه چادر هم سر نکرده بود

دیدیم حواس هیچکس ب ما نیست

 ساینا یه زیر پا واسش گرفت اونم ولو شد رو زمین

وای

یعنی صحنه ای خنده دارتر از این ندیده بودم

از تمام هیکلش شربت میبارید

مامان و بابا بااخم به این صحنه نگاه میکردن

بنده خداها فهمیدن چ عروسی قرار گیرشون بیاد

بعداز اینکه عروس خانوم رفت تا ب قیافه اش برسه

صحبت از مهریه شد

عموی الهه گفت:اقای دانش ما رسممون توی خانواده بر اینه ک

مهریه بر اساس سال تولد میلادی و یه خونه پشت قباله ی دختر

من یه دفعه گقتم:خیلی معذرت میخوام ک اینو میگم اما چ خبره؟

یدفعه اون ارسام خیرندیده گفت:نمیخواید راه خروجی رو ک بلدید

اینو ک گفت بابا جوش اورد وگفت:اقای مهرزاد احترام مهمون واجبه

لطف کنید بفهمید چی میگید

نیما:حالا بابا شما بشین

یه سر از روی تاسف براش تکون دادم  نشستیم

سر مهریه هنوز بحث بود

بابا:اگ ب زندگی کردن باشه ک با یه سکه هم میشه زندگی کرد

پری:مهریه پشتوانه دختره

ساینا:اونوقت کی گفته 2000 تا سکه میشه پشتوانه؟ بنظرم ک بنگاه

سرمایه گذاری اسمشو بذارید بهتره!

ارسام:خانوم کی باشن

من:فکر نکنم ب شما ربط داشته باشه!!!!!!!!!!!

اراد:ارسام بسه!

انقدر گفتن و بی احترامی کردن ک بابا گفت:من ب این وصلت راضی نیستم

رو ب نیما گفت:پاشو!!!!!!!!

نیما:بابا

بابا:بابا بی بابا

اگه الان ب حرفم گوش ندادی و موندی

من دیگه پسری ب اسم نیما ندارم

و از ارث هم محرومی

همه ما با چشم های گرد شده ب هم نگاه میکردیم

تا حالا بابا رو هیچکدوممون انقدر عصبانی ندیده بود

همشون رفتن بیرون ک منو نسیم و ساینا موندیم

ومن برگشتم رو به استاد گفتم:استاد از من ب شما یه نصیحت

بهتره جلوی پسر بزرگتون بگیرین

چون بیش از گلیمش پاشو دراز میکنه!

و رو ب ارسام گفتم:سایه ب سایه باهاتم

 و رو ب الهه گفتم:دخترتون ارزونی خودتون

من موندم اون نیما واسه چی خر شده!!!!!!!!

و رو ب پری خانوم گفت:دفعه بعدی اگ خواستگاری برای دخترتون اومد

جلسه اول همه فک وفامیل رو دعوت نکنید

و بعد با یه لبخند گفتم: بله برون جالبی بود!

عروس خانوم مبارکه!!!!!!!!!!!

و نسیم افزود:هی نیایش بیا ! این خانواده حتی ارزش یه سلام رو ندارن

بیا خون خودتو کثیف نکن

دیدم نیما شکست اما همین بهتر ک این جا شکست

نیما درسته ک ب ما بد کرد اما داداشم بود

داداشی ک روزی از خودمم عزیز تر بود

واسه اینکه ثابت کنم این خانواده چ جور خانواده این

با نسیم و ساینا افتادیم ب تعقیب کردنشون

من  الهه رو و نسیم ارسام و ساینا اراد رو زیر نظر گرفت

نیما هم ک خودشو تو اتاقش حبس کرد بود!

یه روز ک داشتم الهه رو تعقیب میکردم! دیدم رفت تو یه کافی شاپ

منم ک خودم یه پا خانوم مارپل

تغییر چهره داده بودم

نشستم ب میزی ک نزدیک شون بود

تا 10 دقیقه ای کسی نیومد

اما با دیدن پسری ک جلوی روم دیدم فهمیدم بازی شروع شده

پسره اومد صورتشو بوسید و نشست

هر و کرشون کل کافی شاپ رو برداشته بود

پسراولی ک رفت فکر کردم الان بلند میشه

اون روز بچه ها با من بودن

ب نسیم اس زدم ک بره دنبال پسره

موقعی ک دیدم پسر بعدی اومد دهنم وا موند

چند تا چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با این خیلی فجیع تر رفتار میکرد!!!!!

این همون الهه بود؟

این همون دختر سر ب زیر بود

این با این لباسای بدن نما و ارایش زننده؟؟؟؟؟؟

 پسر بعدی سپرده شد دست ساینا

منم ک عکسامو وفیلمامو رو گرفته بودم

روز بعدش دنبال اراد بودیم ک فهمیدیم از این بچه بخاری گرم نمیشه

روز بعد دنبال ارسام رفتیم

از چیزی ک دیدم چشام شونصدتا شده بود

سها تو بغل این مرتیکه چیکار میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تصمیم گرفتیم بصورت ناشناس یه مهمونی بگیریم و این ادمای عوضی رو

دعوت کنیم

دوست پسرای الهه،الهه،ارسام و سها،اراد،یغما،نیما و خودمون سه تا

ب همشون کارت دعوت دادیم

ویلا اقاجون،بابای مامان اینا ک توفشم بود رو بهترین گزینه انتخاب کردیم

هرکدوم یه جایی مشغول کردیم!!!

لحظه ای ک همشون همو دیدن لحظه ی جالبی بود!

دوتا پسرا رفتن سمت الهه

پسر اولی:سحر تو اینجا چیکار میکنی؟

پسر دوم:اقا کی باشن؟

پسر اولی:نامزد خانوم!

پسر دوم:واقعا؟ اونوقت من کیم؟

پسر اولی:باید خبر داشته باشم؟

پسر دوم:کثافت!اولا اون اسمش سحر نیست و فاطیما ست

چندوقت دیگه هم قراره زن من بشه

من رو به همشون گفتم:اقایون رو دست خوردین

ایشون اسمش الهه اس

ب اصطلاح چند وقت پیش قرار بود زن داداش من بشه

و ب نیما اشاره کردم

بعد دوباره رو بهشون گفتم:متاسفانه سر کار بودید!

چون این خانوم ن تنها با شما بلکه با خیلی های دیگ هم در ارتباط بوده

و عکسا رو پرت کردم تو صورت الهه

ک با ناباوری ب من نگاه میکرد!

نیما کپ کرده بود

رو بهش گفتم:این همون دختره ک  بخاطرش همه ی زندگیتو نابود کردی

این همونه ک ب من سیلی زدی

این همون دختره ک تو روی پدر ومادرت وایستادی

این همون دختر عوضیه ک هر دقیقه تو بغل یکی باید پیداش کنی

نیما اما سکوت کرد

یه سکوت طولانی

رفت سمت الهه و یه تف کرد تو صورتش و گفت:

کاش از اول میدونستم تو مال دیگرونی

کاش از اول میفهمیدم تو از عشق من گریزونی

 

از بغل من با قدی خمیده رد شد ک بازوشو گرفتم بالبخند بهش گفتم:بمون

بعد رو ب ارسام گفتم:تو ادم پستی هستی!

تو همون بی وجدانی بودی ک خونه عشق یه عاشق رو ویرون کرد

تو همونی ک خوشی زد زیر دلت و از خارج ک اومدی برگشتی پیش

عروسک قدیمیت!

ب یغما نگاه کردم وگفتم:این همون کسیه ک سها رو ازت گرفت

این همونیه ک همه رو بازیچه دستش قرار میده و ولشون میکنه

حتی بدتر یه دستمال کاغذی

وبعد رو ب ارسام گفتم:این همون عاشقیه ک همه زندگیشو ازش گرفتی

اما نگاهش کن!

از تو حالش بهتره

میدونی چرا؟

چون ادمه!

تو چی؟ یه نگاه ب خودت تو ایینه کردی؟

یه ادم حیووون صفت!

شایدم بدتر!

و رو به سها گفتم: اشتباه کردی دختر!

یه اشتباه بزرگ!

دنبال سراب راه افتادی!

ارسام یه سراب بزرگه ک تو فکر کردی حقیقته!

نگاهش کن!

تو یه عروسک قدیمیی ک میخواد باهات تجدید خاطره کنه

تجدید خاطره هاش رو ک باهات کرد ،پرتت کرد یه گوشه

دلشو زدی!

تو یغما رو ب کی فروختی؟

ب یه عروسک گردون ؟

ک دنبال عروسکای جدیده؟

ب چی خودتو فروختی؟

ب عشق؟

ن بدون ک عشق نبود! هرچی بود عشق نبود

عشق پاکه !

مقدسه!

خداوند وقتی انسان هاش رو خلق کرد

تو وجودشون روح خودشو قرار داد

پس عشق مقدسه

با کلمات نادرست عشق رو ب زشتی نکشونیم

و سکانس اخر رو اجرا کردم

ب اقای مهرزاد و خانومش ک مهمانان ویژه این مهمونی بودن

گفتم بیان بیرون

از پله ها اومدن پایین

بنظرم اقای مهرزاد یک شبه پیر شد

پری خانوم مات بود!

اما اراد انگار ک از کثافت کاری های این خواهر و برادر خبر داشته باشه

شروع کرد ب دست

ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]