سایت بهترین ابزار


تاريخ : ۱۸ دى ۱۳۹۵

طفلی به نام شادی،

دیریست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

سالها پیش که این شعر را خواندم از ته دل حسش کردم.

اما چند شب پیش فیلمی دیدم از دوران قبل از سال 56.

فیلمی که توش جنس دیگری از شادی ها وجود داشت.

شادی های عمومی و همگانی.

شادی هایی که همه را بهم وصل می کند.

غریبه و آشنا ندارد و چونان افتاب سر تا سر کشور را یکپارچه روشن می کند.

با خیلی ها صحبت کردم.

ازشون خواستم برایم از چنین تجربه هایی بگویند.

شادی های دسته جمعی.

نتیجه اسف بار بود.

آزاد شدن خرمشهر

بازگشت آزادگان

فوتبال ایران و استرالیا

و دیگر هیچ....

حتی چندسال پیش که باز هم به جام جهانی رفتیم را هم حساب نمی آوردند.

نسل جدید هیچ درکی از این نوع شادی ها ندارد.

شادی هایی که پیر و جوان نمی شناسد و پولدار و فقیر درش سهیمند.

برای نسل قدیم هم حس و حالش رنگ باخته و همچون رویایی در مه به یادش می آورند.

شادی هایی که به خاطر اتفاق های خوب دل را روشن می کند و شور زندگی می بخشد نه تنها به شخص که به کل جامعه...

فکر می کردم زندگی همین است.

تجربه دیگری نداشتم.

اما متوجه شدم که سخت در اشتباهم.

زندگی این نیست و نبوده است.

قدیمی ها تجربه های دیگری داشته اند هر چند زندگیشان سخت تر و بی امکانات تر بوده است.

در طی این سالها در آبی که به تدریج داغ شده، جوشانده شده و مرده ایم بی آنکه بفهمیم.

راهکارش چیست؟

نمی دانم.

فقط می دانم دیگر هیچ چیز شادمان نمی کند.

 

راستش را بخواهید فکر می کنم مشکل اینجاست که دیگر هیچ اتفاق خوبی را باور نداریم.

دیگر نمی توانیم جنبه های مثبت اتفاقات را ببینیم.

می ترسیم این نیز حبابی دیگر باشد با درخششی زود گذر.

و یا از طرف دیگر به نوعی دل سوختگی درجه سه دچار شده ایم که دیگر درد را حس نمی کنیم.

حق مردم ایران این نبود...

شاید هم بوده چون از قدیم گفته اند از ماست که برماست......



ارسال توسط اشكان پويان
نظرات (0)
[ ]